اینکه ته پست پایین یه خداحافظ نوشتمو کامنتاش بازه یه جور تقلبه انگار...که بچه ها من رفتما اما بیاید هی اینجا با هم حرف بزنیم......یه جور راه برگشت انگار..یه جور اینکه نه، اینجا تموم نشه.... که بیام هی هر بار بیشتر و بیشتر تو کامنت دونیه باهاتون حرف بزنم

شاید باید می یومدم پارگراف ها توضیح می دادم خودمو، توجیه می کردم اون پست و این پست و هزار تا چیزه دیگه....بعد قرار بود وقتی فردایه زندگیم چیزی بم داد بیام پیشتون و بگم و الان  دقیقن اومدم از دهان و دندون های خونی زندگی که منو بلعیدن حرف بزنم....بعدترتر من ادمیم که از توضیح دادن متنفرم و همه ی اون پارگرافا انگار خود به خود قورت داده می شن این وسط پس...

اینجوری می شه که انگار بیام از وسط براتون تعریف کنم... من همیشه از وسط تعریف کردنها، از وسط شروع کردنها رو دوست دارم...

صبح که بیدار شده بودم حس می کردم حالم باید خیلی بد باشه، صبح امروز نه، صبح دیروز هم نه، صبح یکشنبه....چشمامو که باز کرده بودم یادم بود چه چیزهایی رو تجربه کردم اما اون حس مصیبتی که باید می داشتم رو نداشتم...حتی اینم ناراحت کننده بود...من، من حق داشتم ناراحت باشم، حق داشتم چند روز زار بزنم، که هی عزیز جون و خاله زیبا و خاله زیور زنگ بزنن و مرتب حالمو بپرسنو، بابا شبا از شدت غصه ای که تو چشامه مث دو شب قبلش عرق سرد کنه و خوابش نبره...که .... که حق داشتم افسرده شم بعدش...که حتی منتظر بودم که افسردگی بگیرم...که بیدار که می شم حوصله ی صبحانه خوردن و بیرون رفتن نداشته باشم...که بیرون که باید برم حوصله ی تو اینه نگا کردنو نداشته باشم چه برسه به ارایش...که قلبم یه حس سنگینی کنه.... اما وقتی که بیدار شده بودم فقط تمام اتفاقها یادم بود و یه حسی که ناراحتی بعدش نبود...

دو شب قبلش که سرباز کچل بی ریخت تو فایل غصه های زندگیم قرار گرفت....همون شب حس می کردم یه تاریکی مطلقیه که دارم ذره ذره توش فرو می رم...می دونی خیلی فرق می کنه که تو زندگیت کسی نباشه اما کسی پس ذهنت باشه...و وقتی حتی ادم پس ذهنت هم گره هاشو از ذهن و فکر تو باز میکنه تو می مونی و تو... بعد همه ش می گفتم نه، اقا غول مهربون بعد از 2سال ، 2 سال اصرار و خواستن و خواستن و خواستن و اصرار بالاخره داره واقعی می شه....که فردا اتفاق خوبی ا زش شنیده می شه....بعد؟ حتی نتونست 10دقیقه  در برابر دلیل غیر منطقی مامانش وایسه...دلیل مامانش؟ من 179 متری برای پسر 2 متریش کوتاهم....من!!!! من دختر کوتاهیم برای پسرش.... و قرار گرفتن تنها 2تا ادمی که داشتی تو پس ذهنت که هر از گاهی بهشون فکر کنی به طور مطلق تو فایل "فوربیدن "ها قرار گرفت...هع

و پسره ی 30ساله حتی نتونست از خواستن خودش، از خواستن من به اندازه ای که ارزش 2 سال اصرار رو داشته باشه حمایت کنه

صبحش که بلند شده بودم هیچ حس دردی واسه از دست دادن همین دو نفری که به فاصله ی یک شب از دستشون داشتم نداشتم...دیدی می گن برزخ یه جایی بین این دنیا و اون دنیا...بین بهشت و جهنم.....بذارید بهتون بگم برزخ جایه کوفتیه...برزخ جایه کوفتیه..نیدونم دزدان دریایی کاراییب چند بود این جانی دپ تو یه سرزمینی بود که همه چی سفید بود، همه چی بود و نبود...که هیچی ، هیچ معنی ای نداشت...که انگارزمان و مکان رو یه برش نازک دادی و بین اون لایه رفتی ... بعد منم همینم...ینی نه اینکه ناراحت نباشم، نه اینکه درد نداشته باشم، نه اینکه بگم عه! نشدید؟ خب اشکال نداره به یه ورم....اما اینطورم نیستم که بگم الان خیلی غصه دارمو حال پا شدن ندارمو شب و روز دارم گریه می کنم....الان یه جاییم که هوا هست اما هوا نیست...لبخند هست اما لبخند نیست..درد هست اما درد نیست

اینجا جاییه که من شب قبل از اقا غول مهربونه فکر می کردم اگه خبر خوبی از اقا غوله نرسه یا خودکشی می کنم یا رو حرف های این چند وقته ی بابا که هی می گه برو ایتالیا، برو مالزی برو کوفت پا شم برم...بعد همون لحظه انقد دقیق می دونستم که هیچ کدوم رو عملی نمی کنم اما این رو هم می دونستم که یا یکی از این د ورو انجام می دم یا انگار انتخاب دیگه ای برام نیست...بعد خودکشی نه واسه این دوتا...خودکشی واسه اینکه تنها ادم های زندگیم بودن/حتی  تو ذهنیت و از دستشون دادم و هیچ ادم دیگه هیچ جایگزین دیگه و ایضن هیچ حاله دیگه برای دوباره خواستن یک ادم جدید، یک تجربه ی جدید برام نبود....دیدی تو تست روانشناسا می پرسن وقتی به یه مشکلی بر می خوری اولین خودکشی به ذهنت می رسه؟... و من یه سالی هست که نه تنها اولین بلکه تو اون لحظه تنها راه حل ذهنمه...بعد فک می کنم اینهمه نوشته ها لابه لای دفترام چی؟اینهمه دفترچه ها چی؟...یه یکی اگه بخواد بخونتشون فک می کنم داره خاطرات یه رو*س****پی رو می خونه...و من؟ نیستم که بخوام دفاع کنم بگم کجاها واقعیته کجاها ذهنتیه..کجاها کوفته....

و الان من جاییم که کلاسایه بسکتبالشو می ره، و 22مهر کلاس معماریش شروع می شه، شبی یه فیلم می بینه و بغل صفحه ی 70کتاب "شبی از شب ها مسافری" تا خورده و منتظره که ادامه داده شده  ...به همین مسخرگی...به هممممممممممممین مسخرگی