در یخچال رو که باز کرده بودم، تیکه های برش خورده ی لیموترشایی که اضافه اومده بود  رو تو ظرف بدون در دیده بودم، حالم رو بد کرده بود.....ینی یه طوری که نباید من رو یاد همون 5شنبه ایه که قد یک ساعت مامانتینا برای اولین بار و اخرین بار اومدن خونمون می نداخت..... یاد حساسیت چند ساعته ی صبحم که به مامان می گفتم این لیوانا خوبه برای شربت؟ مامان می گفت اره خوبه، می گفتم نه، خوب نیست... زیادی ساده س..این یکی چطوره؟ منتظر جواب مامان نمی شدم، رنگ گلاش صورتیه، با رنگ شربت که نارنجی –زرده جور در نمی یاد...با تیکه های لیمو و برش لیمو بغلش خوب نمی شه...اون یکی لیوانا هم  خوب نیست، به رنگ پیش دستی زیرش  نمی یاد...یاد شب قبلش و  دوره کردن انواع و اقسام نوشیدنی های خنکی که مامان تو همه ی این چند وقت بلد بود می انداخت منو...که من می گفتم نه، این توش شیر داره، شاید تیست شیر رو دوست نداشته باشن...نه اون یکی سیب رنده شده داره، شاید مخلوطش رو با دارچین دوست نداشته باشن.... انقد این نه و اون نه کرده بودم که رسیده بودیم به همین شربت دو رنگ مامان....

خواسته بودم ظرف لیمو ترش رو چپه کنم تو سینک، نکرده بودم، ظرف لیمو ترش رو هل داده بودم ته یخچال ودرش رو بسته بودم...فک کرده بودم طبیعیه رفتارم، حسم...دو روز بیشتر نیست که از ماجرا گذاشته...

اما دقیقن از همون شب تا همین حالاست که هر دیقه ذهنم یه پلاستیک می گیره دستشو همه ی وسایل پذایرایی اون یک ساعت عصر رو چپه می کنه توش و درش رو محکم گره می زنه، می بره می ذاره پشت در و می یاد می شینه..... هر لحظه دارم شکلاتایه تو شکلاتخوری رو ،  میوه های خشک تو ظرفایه کریستالو، توت خشک و مویز و انجیر توی قندون رو ،پولکی های تو اونکی قندون رو، 4 مغز توی اجیل خوری رو، شیشه ی هر دو تا شربت رو، چادر رنگیه که مامان از ذوق اومدن اینا برام دوخته رو، پیراهن سفیده رو با  پاپوش خال خال سورمه ایه  که اون روز پوشیدمو می ریزم تو یه پلاستیک مشکی و درش رو محکم گره می زنم...حتی اخر کاری دلم می خواد تلویزیون رو هم بذارم تو همین پلاستیک...بس که دیگه حتی توانایی دیدن اخبار ورزشی رو هم ندارم، هیچ ربطی هم نداره که از "تو" بگه یا نه...من "قدرت" نشستن پای اخبار ورزشی رو هم ندارم...که همه ی این سالها نه به بهانه ی تو، که بخاطر دوست داشتن این اخبار می شستم پاش و حالا فقط به بهانه ی اینکه مبادا از "تو" حرف بزنه، ساعت پخش اخبار ورزش هرجایی هستم الا تو پذیرایی و جلوی تلویزیون...اما نمی دونم  چطور می شه که همه شون باز جای خودشونن...