هیچ وقت فکر نمی کردم همچین ادم خرفتی بشم....چشمامو به واقعیت ها بستم؟
یک چیزی رو خیلی خوب می دونم، اعتقاداتت هیچ ربطی به اتفاق هایی که برات پیش می یاد نداره.... یعنی یک جایی همه ی اون چیزی که بش باور داشتی کامل زیر سوال می ره اما تو همچنان به درستی اون معتقدی، و اینکه تو یک زمان مشخص و حتی توی زمانهای مشخص پیش نیومده دلیل بر اشتباهیه اون اعتقاده نیست...حداقل برای من...یعنی چی؟ یعنی اینکه ادم می تونه مثل من احمق باشه، اما باز باور داشته باشه به پیش اومدن "معجزه "ها....می تونه هنوزم چیزی مث اخر فیلم "بوی پیراهن یوسف" تو ذهنش نقش بسته باشه، که به "اخر"هایی مثل اون باور داشته باشه....
باید احمق باشی مثل من، اما بعد اینهمه جستن و پیدا نکردن باز این فیلم "extremely loud, incredibly close" رو ببینی و روی یه برگه A4 سبز رنگ بنویسی "not stop looking " وبچسبونی بالای میزت باورش داشته باشی...و عمیق هم باورش داشته باشی حتی
می گم که باید احمق باشی مثل من، که بزرگترین جستجویی که همه ی این سالها کردی "عشق" بوده باشه و به تنها چیزی که نرسیده باشی، حتی ذره ای از همین "عشق" باشه.اما باز یاد فیلم سینمایی 1 "س***ک....##س اند سیتی بیفتی ، که دخترسیاه پوسته ، سنت لوییزا؟؟ اگه اسمش درست یادم مونده باشه، همیشه یه جاسوییچی "love" همراه خودش داشت و همه ی پس ورداش همین کلمه ی لاو بود، و باور داشت که یک روزی و یک جایی این عشق رو پیدا خواهد کرد...و من همچنان همه ی خیابون ها رو، همه ی مغازه ها رو می گردم تا همون love جادویی خودم رو که برام مهم نیست جاسوییچیه، اویزه کیفه، عروسک کوچیکه، هرچی، هرچیزی که بتونم هر روز با خودم داشته باشمش- پیدا کنم...و بعضی وقت ها هم می شه که ژاکلین تو اون پستش بیاد واسه هرکی یه پیکچر هدیه بذاره و هدیه ی من بشه یه گردنبند لاو.... حتی دنیا هم می دونه که من دنبال چه چیزیم....و همین دنیا یک روزی بهم خواهد دادش...
می گم که با همه ی این ادمهای مختلف، با همه ی این تجربه های ریز و درشت و عمیقن زشت که در مورد مردها و اگزکتلی در مورد "لاو" داشتی باید مثل من احمق باشی که انقد راسخ و انقد عمیق به پیدا کردنش تو یک جایی از زندگیت ایمان داشته باشی....