یا می تونمو می شم کسی که می شناختید یا نه...یا نه و قطع امید می کنید ازم...
فک می کردم یکی دیگه از سه شنبه هاییه که قراره با بچه ها جمع شیم و هی حرف بزنیمو حرف بزنیم. بچه ها سینما هم خواسته بودن. بعد کنسلش کرده بودن شیفتش داده بودن به تئاتر.باز گفته بودن نه سینما... اما اول و اخر همه شون من دلم فقط کافه خواسته بود که بشینمو یه بند از رابطه خواستن حرف بزنمو عر بزنم واسه هفته ی پیشم...و برای چندمین بار ناباوریمو از رفتار اقا غوله بگم...و باز بقچه ی تجربه هامو باز کنمو دونه دونه درشون بیارمو مرثیه بخونم و انتظار داشته باشم که بچه ها حق رو کاملن و خیلی بیشتر از کاملن به من بدن.... و اینکه همه ی بدبختیا و غصه ها و کمبودها و نشدنها و چه و چه و چه ی زندگی من رو بندازن به گردن دنیا و روزگار و خدا و نکبت و فیلان....
که گیر بدم به چیزایی که تو اخرین سنگرم تنها دلیلی که تونستم پیدا کنمو همه ی نشدنها رو به گردنش بندازم رو از قد و قیافه و کوفت و فیلان بود رو به اونها برای باره صدم بگمو دوره کنمو بچه ها هم گوش کنن و تایید کنن و دو تا مثال در راستای تایید گفته هام بزنن و از تجربه ها و شکست های خودشون بگنو سرامونو واسه هم تکون تکون بدیم و بغل بشیم برا غصه ها و گریه ها و افسردگی هایه هم
بعد نرگس شروع کرده بود به گفتن اینکه تو زندگی من ِ پرستو هرچیزی هرشکلی هست، تنها چیزی که خیلی خوب به چشم می خوره ازش ناامیدی ه...بعد داشت هی یه حرفهایی که می زد می شنیدم بعدتر اما ربطش رو با خودم پیدا نمی کردم. نمی فهمیدم اینا چه ربطی به پرستو داره؟... بی اعتمادبنفسی....نامطمئنی...ناامیدی....
می شنیدم ، همه ی توانم در جهت گوش دادن بودن اصن هم نمی خواستم خودمو توجیه کنم اصلن...اما نمی فهمیدم...نمی دونستم دارن از چی حرف می زدن...نمی دونستم چه بلایی سرم اومده.نمی دونستم تو این 4-5 سال از چی تبدیل به چی شدم...که میناهه با کی دوست بوده و کسی که الان روبه روش وایساده یه ادمیه که تمام کرک و پرش ریخته...میناهه داد می زد که نگرانمه.نرگس با همه ی توانش و همه ی واژه هاش داشت می گفت نگران ادمیه که می شناخته...و من ادمی بودم پیششون که همیشه بودم، مانتو نوئه رو پوشیدم، ارایش کردم براشون، تاااااااازه لاک نارنجی زدم به افتخار پیششون رفتن، اشک ندارم، گریه ندارم...مث همیشه م با یه تجربه ی شکست و غر و نق جدید...همین....من اما درکشون نمی کردم، می دونستم تغییر کردم می دونستم یه سری کارها رو می کردم که الان نمی کنم اما...اما فکر نمی کردم که شرایطم، نگاهم طوریه که ادمهایه اطرافم حق نگران شدن دارن...
الان هم نمی دونم....بچه ها نمی فهمم، نمی دونم چی می خواید بهم بگید.... نمی فهمم کجایه زندگیمو دارم اشتباه می رم، که میناهه نگران چه مردابی هستی تو زندگیم.... نرگس همه ی راه رو تا خونه، همه ی ساعتهایی که تا اولین مسج رو بت بدمو بگم که هیچ کدوم از حرفات رو نفهمیدم داشتم فکر می کردم، داشتم به خودم، به ادمهام، به تجربه ها و رابطه هام فکر می کردم، به حرفات...اما نمی دونستم حرفهایه تو رو ، دادایه از سر نگرانی میناهه رو به کجای زندگیم وصل کنم....
از جسارت من حرف می نید، بعله خودم هم می دونمش...اما قوربونتون برم من 70 درصد زخمایی که رو تنمه همه ش از جسارت بوده و بم حق نمی دید که با همه ی زورم دور شم از این جسارته؟؟؟؟
چرا هنوز تویه من دنبال این جسارته می گردید؟
وای چم شده من....دارم توجیه می کنم؟ نمی خوام توجیه کنم. متقاعدتون می کنم؟حتی اگر بخوام ذره ای به فکر این باشم که با کلمه ها فضا رو جوری بچرخونم که متقاعد بشید و بگید حق با منه...دارم چیکار می کنم؟
که گیر بدم به چیزایی که تو اخرین سنگرم تنها دلیلی که تونستم پیدا کنمو همه ی نشدنها رو به گردنش بندازم رو از قد و قیافه و کوفت و فیلان بود رو به اونها برای باره صدم بگمو دوره کنمو بچه ها هم گوش کنن و تایید کنن و دو تا مثال در راستای تایید گفته هام بزنن و از تجربه ها و شکست های خودشون بگنو سرامونو واسه هم تکون تکون بدیم و بغل بشیم برا غصه ها و گریه ها و افسردگی هایه هم
بعد نرگس شروع کرده بود به گفتن اینکه تو زندگی من ِ پرستو هرچیزی هرشکلی هست، تنها چیزی که خیلی خوب به چشم می خوره ازش ناامیدی ه...بعد داشت هی یه حرفهایی که می زد می شنیدم بعدتر اما ربطش رو با خودم پیدا نمی کردم. نمی فهمیدم اینا چه ربطی به پرستو داره؟... بی اعتمادبنفسی....نامطمئنی...ناامیدی....
می شنیدم ، همه ی توانم در جهت گوش دادن بودن اصن هم نمی خواستم خودمو توجیه کنم اصلن...اما نمی فهمیدم...نمی دونستم دارن از چی حرف می زدن...نمی دونستم چه بلایی سرم اومده.نمی دونستم تو این 4-5 سال از چی تبدیل به چی شدم...که میناهه با کی دوست بوده و کسی که الان روبه روش وایساده یه ادمیه که تمام کرک و پرش ریخته...میناهه داد می زد که نگرانمه.نرگس با همه ی توانش و همه ی واژه هاش داشت می گفت نگران ادمیه که می شناخته...و من ادمی بودم پیششون که همیشه بودم، مانتو نوئه رو پوشیدم، ارایش کردم براشون، تاااااااازه لاک نارنجی زدم به افتخار پیششون رفتن، اشک ندارم، گریه ندارم...مث همیشه م با یه تجربه ی شکست و غر و نق جدید...همین....من اما درکشون نمی کردم، می دونستم تغییر کردم می دونستم یه سری کارها رو می کردم که الان نمی کنم اما...اما فکر نمی کردم که شرایطم، نگاهم طوریه که ادمهایه اطرافم حق نگران شدن دارن...
الان هم نمی دونم....بچه ها نمی فهمم، نمی دونم چی می خواید بهم بگید.... نمی فهمم کجایه زندگیمو دارم اشتباه می رم، که میناهه نگران چه مردابی هستی تو زندگیم.... نرگس همه ی راه رو تا خونه، همه ی ساعتهایی که تا اولین مسج رو بت بدمو بگم که هیچ کدوم از حرفات رو نفهمیدم داشتم فکر می کردم، داشتم به خودم، به ادمهام، به تجربه ها و رابطه هام فکر می کردم، به حرفات...اما نمی دونستم حرفهایه تو رو ، دادایه از سر نگرانی میناهه رو به کجای زندگیم وصل کنم....
از جسارت من حرف می نید، بعله خودم هم می دونمش...اما قوربونتون برم من 70 درصد زخمایی که رو تنمه همه ش از جسارت بوده و بم حق نمی دید که با همه ی زورم دور شم از این جسارته؟؟؟؟
چرا هنوز تویه من دنبال این جسارته می گردید؟
وای چم شده من....دارم توجیه می کنم؟ نمی خوام توجیه کنم. متقاعدتون می کنم؟حتی اگر بخوام ذره ای به فکر این باشم که با کلمه ها فضا رو جوری بچرخونم که متقاعد بشید و بگید حق با منه...دارم چیکار می کنم؟
*بیشتر و بیشتر حرف می زنید و من گوش می دم همچنان... مث مریضی که رفته یه ازمایش دیگه بده و حالا فهمیده سرطان داره.چه بدونم شایدم بارداره... بعد تو شُکم هنو...و خیلی گیج
حرف بزنید....گوش می کنم..بالاخره یه جا می فهمم
**هی نرگسی...صدات تو گوشم زنگ می زنه و هیچ وقت هم یادم نمی ره:" من مطمئنم خدای من و تو اخرش سورپرایزمون می کنه"...مهم نیست چقدر باورش داشته باشم.مهم نیست یادم بمونه...هیچی مهم نیست...فقط اون رعشه و اشکی که اون لحظه ی این حرفت که برام داشت یه دلخوشیه...یه نگاه به اینده
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 22:23 توسط پرستو
|