خونه یه جزیره ست برای من....یه جزیره وسط اقیانوس ابهای گرم
رفتم اون پلاستیکه رو از پشت در برداشتم . وسایلش رو بردم گذاشتم جاش. برای خودم یه لیوان شربت درست کردم و بادوم های اجیل رو هم سوا کردم دارم دونه دونه می ندازم تو دهنم...
جاش رفتم یه صندوق برداشتم از اولین ادم/ اقاهه ای که تو زندگیم بود جا دادم توش تا همین اقا غوله ی اخریش... نمی دونم باید چیکار کنم باهاشون. چطوری تجربه های این چند وقت رو هندل کنم.چطوری به خاطراتشون اجازه ندم که ناامیدم نکنن.چطور هر ادمی که می بینم نخوام خودمو باش بسنجم که چقدر بلندترم/کوتاهترم/چاقتر و لاغرترم ازش...نمی دونم چطور اعتماد بنفسی که ذره ذره هر مردی که خواستمو بخاطرش رفتم جلو و"نه" شنیدم رواز دست دادمو برگردونم. نمی دونم چطور خنده ی چشمایه هر کدوم رو. رد نگاه هر کدوم رو .اشوب کلمه های هر کدوم رو چطور از یاد ببرم....بلد نیستم.حداقل الان بلد نیستم اینکار رو کنم... ترجیح دادم جاشون کنم تو همون صندوق ه . درش رو ببندمو روش یکی از اون رومیزی ترمه سرمه دوزیا که دوست دارم انداختم . یه گلدون پر از گلایه لیلوم و ازلیا هم گذاشتم روش....بعد اینجوریه که الان هیستوریمو با ادمها/اقاها صفر کردم...ینی الان اقا غوله رو ببینم هیچ چیز یادم نمی یاد/در واقع نباید بیاد...هیستوری بی هیستوری....مثلن ایدا شاملو گوش کنم ربطی به شاهین نداره. وسط بلوار کشاورز شاهین رو ببینم یخ نمی کنم و دست میناهه رو نمی گیرم که "وای مینا شاهین"...من این ادمو برا اولین باره می بینم... اقاهایه اتیکت دار و بارونی های مشکی کمردار کوتاه هیچ ربطی به امیر ندارن.... "نفس" ها ربطی به صالح ندارن....بعله.می گم که یه جایی هست بغل اون مغزت که رو درش نوشته "هیستوری" یه بیلبیلنگی داره.اونو که بچرخونی کنتورش رو صفر می کنه...
همه ی سعیم رو هم میکنم که هر ردی که از چهره شون.اسمشون. حرفشون پس ذهنم می یاد رو پس بزنم.... راحته؟ هع....
قراره جدید هم اینه که هر چند روز یه بار یکی از دستور پختایه دفتر مامان رو بپزم.... فردا هم قراره اون کیکی رو درست کنم که توش تیکه های موز و عسل داره.... می دونم که غذا پختن معجزه می کنه...می دونم که غذاها جزء چیزهایی هستن که اگه بهشون عشق اضافه کنی تو کمتر از چند ساعت و موقع سروشون جواب این عشق رو تو طعمشون بهت ابراز می کنن....
فک کن.خونه ای که دیزاینش گرم و فوق العاده باشه و پرده هاش اهار خورده و بوی غذا تو همه ی ذره های خونه جریان داشته باشه.... که از جلوی خونه که رد می شی بگی هومممم این خونه آش رشته داره ناهار/ قورمه سبزی داره شام....
حالا می یام از واحد های هیجان انگیز این معماریه هم حرف می زنم. از کلاسایی که نیدونم اسمش چیه -چیدمان غذا و تزیینات گل و...- و بعد از تموم شدن دوره ی سه ساله ی این معماریه می خوام شروعش کنم....