* هدیه زنگ زده برای جمعه تولد دعوتم کرده ، قبل از انکه به مامان بگویم و مراسم اجازه گرفتن و فیلان را اجرا کنم گفته م نه، نمی ایم...چون جواب مامان را می دانستم. تولد ساعت 6به بعد بود و مراسم مختلط...نه از ان مختلط های فیلان...یک مشت بچه ی خوب و درسخوان و مهندس امیر***ک*بیره اهل حال قرار بود دور هم جمع شوند، تازه فرار بود یکیشان گیتار و ان یکی سنتورش را هم بیاورد.... قبلنها که دوران راهنمایی و دبیرستان بودیم و من اجازه ی رفتن به جشن تولدها و جشن فارغ التحصیلی ها را نداشتم فکر می کردم بزرگتر که شوم، دانشگاه رفته که شوم شرایط فرق می کند....شرایط فرق نکرد

** رفته م پیش پسر داییه تا یک گندی که بر روی لپ تاپ محترمه وارد کرده ایم را برایمان رفع و رجوع کند، بعدش هم باید می رفتم پیش میناهه بعدش هم کلاس های درسم.... دوست دختر پسرداییه گفته اخ جون که اینجایی، باهم برویم ناهار؟... گفته م کلاس دارم ساعت یک، به ناهار نمی رسم...همان موقع از کالج زنگ زده اند که امروز کلاس تشکیل نمی شود.... هیچ وقت فکر نمی کردم با دو تا جوجه ی 71 پا شم بروم ناهار...هیچ وقت فکر نمی کردم دو تا جوجه ی 71 انقد خوب بلد باشند هم را دوست داشته باشند ...من به این دخترک های خودم می گویم که مردی که با تو هست باید طوری رفتار کند که انگار تو تنها دختر توی دنیا هستی که این مرد می توانسته با او احساس لذت کند، که حس کند اگر همه ی دنیا را بگردد مث تو را دیگر نیست و نخواهد امد، که تو که بروی که اگر از دستت بدهد اگر ...او همه ی دنیا را از دست می دهد...کاری هم نداریم که چاقی، لاغری، بی سوادی با سوادی خانواده ت فیلان است هرچه هر چه... "دختر ِ او" هستی و تمام..به همان چسبندگی کسره ی بین دختر و او.... و من این حس را نه تنها تو چشم ها و حرف ها و رفتارهای پسرداییه دیدم که دخترک هم پسرداییه "اقاهه ی او" بود....به همین چسبندگی بین اقاهه و او

*** می دانی این کافه هه که قرار صبحانه گذاشتم با میناهه یک جایه لامصبی است...ینی قرار عاشقانه که هیچ، حتی اگر می خواهید بروید با یکی بنشینید و سنگ هایتان را وا بکنید بیایید بروید همین جا... یک جایه حیاط دار پر از گل و گلدون و درخت خرمالو....برای اولین بار بود که حس می کردم مینا چقدر تحت فشار است.... که چقدر خسته باید باشد از این رابطه ش با اقای میم....که درماندگیش را از این نتوانستنه کندن ازاین رابطه ی فرسایشی اش را می فهمیدم... که حالا هرچند به ناحق اما می شد حتی این سگ بودنهایش و بی منطق گیر دادن به من و نرگس را هم حتی بهش حق داد.... می دانی وقتی داشتیم جدی حرف می زدیم تا مشکل بینمان حل شود چه توجه م را جلب کرد؟ به این فکر نمی کردم که یا مینا حرف مرا می فهمد یا نمی فهمد و نمی فهمد و به جهنم که نمی فهمد و من می روم.... می دانستم که الان حرف می زنیم یا مشکل برطرف می شود ، یا حرف هم را نمی فهمیم و می رویم و چند روز بعد دوباره می اییم انقدر حرف می زنیم تا بفهمیم چه می گوییم.یا باز می فهمیمیم و مشکلمان حل می شود یا باز نمی فهمیمم و می رویم و چند روز دیگر و ...

فکر کرده م اگر ادمها انقدر زود از هم می کَنند ، انقدر طلاق ها زیاد شده، نه بخاطر بالا رفتن سطح توقع ادمهاست که بخاطر پایین امدن سطح تحمل ادم هاست...بعله

**** امروز روز عرفه است...حاجی ها توی سرزمینی به نام عرفات جمع می شوند....عرفات سرزمین شناخت است....اگر درست یادم بیاید ادم و حوا در این سرزمین بود که به مرحله ی شناخت رسیده اند...کاش کتاب "حج" م پیشم بود، برایتان بیشتر از عرفات می گفتم. تمام چیزهایی که از مطالعاتم یادمه یک چیزه حسی است و بعد از یک ساعت فکر کردن نتوانستم توی جملات بگنجانم.خواستم این ستاره ی عرفه را حذف کنم..از دلم نیامد. شاید شما برایتان گنگ باشد.خودم که این پارگراف را که می خوانم خیلی چیزها برایم تداعی می شود.خیلی حس ها...عرفاتی که من دیدم یک سرزمین بزرگ و خاکی بود...بزرگ.بزرگ  خیلی بزرگ و هموار که کاملن خاکی بود..اینطور که باد که می زد یه لایه خاک بلند می شد و می پیچید لابه لای لباسها و توی چشم ها و قدم که می زدی باید یواش پاتو برمی داشتی والا پاهات خاکی می شد......مامان می گفت تصور کن همه ی اینجا تو حج واجب پر می شه از مردم...اون سرزمین شناخت و خاکی رو تصور کردم با مردم رنگها و ونژادهای مختلف که همه لباس سفید احرام تنشون دارند... عظمت این تصور دلم رو لرزوند...دلم خواست بیام تو این تکه از زمین خدا که ادمها به شناخت رسیدن من هم دعای عرفه رو بخونم...

***** چهارشنبه شب ها که می شود غمم می اید، قردای چهارشنبه ینی پنج شنبه و پنج شنبه و جمعه ینی بابا خانه است.ینی روزهایی که از صبحش تا شبه شبش کسی هست که از سر مویت تا ناخن انگشت شست پایت بهت گیر می دهد.... که چرا چراغ توالت را یادت رفته خاموش کنی، که چرا لیوان ابی که خوردی روی میز جا مانده، چرا الان می خوابی؟چرا الان پا می شی؟..چرا...هع

******من ادم احمقی هستم، من توی مردها نه تنها دنبال یک ادمی هستم که بیاید نقش دوست پسر را برایم با ان ریزه کاریهای رمانتیکش برایم ایفا کند بات السو بیاید برایم یک بابایه خوشمزه هم بشود، چه بدانم از ان باباها که مث بابای خودم نیستند، از انها که بلدند توی کلمه ها هم بابا بودنشان را نشان دهند، چه می دانم این دخترها که می ایند می گویند بابایم برایم شکلات خریده، بابایم برایم ادامس خریده بابایم فیلان...که از انطورها نباشد که من دلم نخواهد وقتی مامان نیست من هم پیش بابا نباشم.که هیچ وقت دلم نخواهد با بابایم تنها جایی بروم که مسافرت بروم که حتی خرید نروم که نخواهم دو تا کوچه را پیاده باهایش تا انطرفتر گز کنم... بعد اینها را گفتم در مورد اخلاقیات باباهه؟ حال این را هم بشنوید که وقتی چشم هایم را می بندم به تنها کسی که مطمئنم توی زندگیم هست، که واقعن هست همین بابایم می باشد... که یک هفته با عموهه مسافرت که رفته بودم زنگ که زدم خانه صدای بابا را که شنیده بودم زده بودم زیر گریه و از ان گریه های های های دار کرده بودم...متناقضترین حس دنیا را به همین اقای باباهه دارم .... بعد مگر یک اقاهه ی دوست پسر- بابایه بیچاره چقدر ویژگی و توان و فیلان دارد که بیاید در این دو نقش کمرشکن برایم ایفای نقش کند...می فهمم که گناه دارند خب.... می فهمم که نمی توانند خب...

******* یک جایی وسط های گاندی یک پاساژی دارد و طبقه ی پایین ان پاساژ یک مغازه ی گل فروشی...ینی هربار که با دخترها می رویم کافه، دلم می خواهد به بچه ها بگویم شوماها بروید بالا، قهوه تان را که خوردید حرف هایتان که تمام شد بیایید مرا از جلوی این مغازه بِکَنید و ببریدم.... خانم های این مغازه گل ها را که تزیین نمی کنند که، سلیقه به خرج نمی دهند که لابه لای رنگ ها و روبان ها و تورها و مرواریدها و گلدانها...هربار که مجموعه ای درست می کنند و می دهند دست شمای مشتری انگار کن از یک عشق بازی طولانی و نفس گیر و سرشار از لذت با گل ها و تورها و ربانها و کاغذهای رنگی برمی گردند....

چه می دانم، شاید بروم به خانومه بگویم می شود هفته ای یک بار بیایم اینجا بنشینم نگاهتان کنم که چه می کنید با این گلها؟....

******** یک مدت بود هی می گفتم دلم غذای شمالی می خواهد، دلم کباب ترش و ان بشقاب ترشیجات هوس انگیز زیتون پرورده و سیر و ترشی بادمجان می خواهد.... دلم رستوران شمالی می خواهد...هیچ کس نیامد برویم، خودم هم نرفتم...حالا یک مدتی است هی می گویم یکی بیاید برویم رستوران چینی...چرا قیافه ها اینطور می شود وقتی اسم غذای چینی را می شنوند اخه؟

********* از این ستاره ها خوشم امده، کمکت می کنند از همه چیز بگویی، بی انکه نگران ارتباط معنایی بین جمله ها شوی، بی انکه فکر کنی این حرف را بخوری چرا که ربط به این چیزی که داری تفصیلش می دهی ندارد...

********** دیروز اقاهه مسج داده که هم را ببینیم، قبلش خودم گفته بودم که ببینیم. فکر کرده بودم که قهریم، بس که نبود این اقایه دوست.... وقتی کنارش نشسته بودم می دانستم این اقا دوست من است، فقط یک دوست، اما یک جایی از من از کنار بودنه این اقاهه همان حس دوست پسر- بابا را می کرد.... بعد توی این چند بار دیدنه این اولین باری بود که این حس را داشتم، قبلنترها اصن این حس را نکرده بودم، حتی ان وقتی که بهش مسج دادم که "ایا ما دیگر باهم دوست نیستیم هم" حسم همان حس اقا و خانوم دوست بود ....قد نیم ساعت کنارش بودم و قد همان نیم ساعت من سفارش بستنی دادم، یک بستنی شکلاتی بزرگ.... تمام بستنی را توی همان نیم ساعت خوردمو گفتم دیرم شده باید برویم....اومممم من می دانم که وقتی با دوست هایم بیرون می روم ربطی به این ندارد دوستم اقا است یا خانوم و یا که چون با دوست اقا بیرون می روی وظیفه ی اوست که برای باهمان بودنهایتان یا کافه رفتنهایتان هزینه کند، فقط به دلیل اقا بودنش...اما در تمام این چند بار بیرون رفتنهایمان وقتی باهم بوده ایم به ذهنم خطور نکرده که من باید حساب کنم، و وقتی برمی گردم کلی حس سرزنش و خاک برسری دارم و می گویم دوست دخترش نیستی که وظیفه داشته باشد حساب کند و دفعه ی بعد تو حساب می کنی اما باز وقتی دفعه ی بعد می شود و باز من .....

دیشب به سمی مسج دادم که دارد حسم تغییر می کند به این اقاهه، می دانید مثلن لحظه ای که پرسیدم الان توی ضبط چه سی دی هست و گفت شجریان. یک چیزی توی من تکان خورد... به سمی گفتم از سر شب دارم جلوی خودم را می گیرم که بهش مسج ندهم که حسم نسبت بهتان خاص تر شده....می دانم که رابطه نمی خواهم، حوصله ی مشکلات رابطه را ندارم، حوصله ی حاشیه هایش را، حوصله ی اینکه دلت می شکند این وسط ها ،حوصله ی اینکه من بخواهم پیشنهاد بدهم، می دانم که نمی توانم رابطه بخواهم چون من بلد نیستم بی که "تن" را وارد ماجرا کنم با کسی باشم و مدت هاست که دیگر نمی خواهم رابطه ی "تنانه" با کسی داشته باشم... راستش انقدر که نگران این دلایلی که گفتم هستم، نگران نه شنیدن نیستم...که احتمال شنیدنش زیاد هم هست ها، اما انقدر توی قسمت های مختلف زندگی "نه" شنیده م که....من ادمی هستم که هم راحت"نه" می گویم هم راحت"نه" را می شنوم....

شب فکر می کردم که شاید بیشتر حوصله ی پیشنهاد دادن را ندارم تا حوصله ی رابطه داشتن را.... صبح که بیدار شده بودم مطمئن بودم رابطه نمی خواهم...شب ها منطق را بیشتر از ادم می گیرند و احساسات ادم را بولدتر می کنند...شب ها دیوانه ترند

 *********** می دانم اقاهه اینجا را می خواند، اقاهه اینجا را که خواندید فک نکنید که من منتظر یک ریکشن از جانب شما هستم، خودتان را هم موظف نکنید که بخواهید توضیحی بدهید، اینها- مشغولیات ذهن - نوشته هستند... و در ضمن من قول شما را که قرار است کارهایتان را ردیف کنید برای یک روز و از ساعت 2 من بیایم پیشتان را یادم نرفته، قول اینکه خانه تان را هم قرار است به من نشان دهید.... نترسید از حرف های بالا که 9 تا ستاره خورده بغلش، من بلدم خودم را هندل کنم...احساساتم را هم....