ستاره های سربی...فانوسک های خاموش...من و حضور گریه...از یاد تو فراموش
* استاد امده نشسته روی صندلی جلوی میزم، همینطور خیره شده به پله کشیدنو هی پاک کردنو هی خط کشیدنو هی پاک کردنم، می گوید قدرت تصور و تجسمت عالی است پرستو، برای همین کارهایت را خیلی خوب انجام می دهی... این را می گوید و مکث می کند روی دست هایمو بلند می شود بین میزها راه می رود و سوال بچه ها را جواب می دهد... او بلند می شود می رود اما نمی داند که همین یک جمله ش چه حس عمیق لبخند داری توی من بوجود می اورد... که یک لحظه هایی که شک می کنی برای انتخاب مسیرت یک همچین تاییدیه هایی برایت لازم است
** اوممم.... نمی دانم بقیه دخترک ها مثلن چه را دوست دارند، ولی من مثلن دوست دارم یک بار با یک اقاهه یی که خلبان است دیت داشته باشم...اینجور است که اسم خلبان می اید ها یک اقاهه ی خیلی خوش تیپ و خوش برخورد و های کِلَس و فیلان توی ذهنم تداعی می شود... ینی مثلن من حسم و نگرشم به خلبان ها پَک یک اقاهه ی کامل است انگار... پَک اقاهه ی کامل شوما چیست؟....
*** عروسی اقای وزنه بردار المپیکی است، فردا. عروسی اش شمال است... اقاهه ی وزنه بردار دوست عمو خسرو و اقا غوله است. اقا غوله و خاله اینا هم رفته اند شمال برای عروسی. 4 شنبه که پایم را از کلاس گذاشتم بیرون، یک بغضی توی گلویم پیچید... چرا؟ چون می دانستم اقا غوله همین 4شنبه قرار است برود شمال... توی دنیای موازیم می دیدم که به جای اینکه ان خیابان یک طرفه را تا سر پیاده بروم تا به مترو برسم، اقا غوله امده دنبالم و قرار است از همانجا برویم توی جاده.... زنگ زده م حال ایلیا را بپرسم، می گوید برای عروسی پاپیون و کت خریده ، غذایش را که کامل بخورد عموی غولش قول داده که ببرتش دریا.... اسم عموی غولش را با لحن بچه گانه ی ایلیا که می شنوم بغض چهارشنبه م همین جمعه عصر می شود اشک....
**** یک جایی از دعای عرفه است، یک جایی همان اخرهایش که می گوید: از تو ای خدا درخواست دارم ان حاجتم را که اگر ان را عطا کنی که دیگر از هرچه محرومم کنی ، زیان ندارم و اگر ان حاجتم روا نسازی، دیگر هرچه عطا کنی نفعی به حالم ندارد...
***** از من می شنوید شب ها که همه خوابند ننشینید به "فرندز" دیدن، صدای خنده هایتان را باید قورت بدهید که مبادا از قهقهه هایتان ادم های خواب خانه تان بیدار شوند.... این سریال را بگذارید روزها ببینید، بگذارید وقت هایی ببینید که غم عالم روی دلتان است بعد بخندید، بلند و پرصدا...
****** هفته ی بعد یک روزم ازاد است، هی فکر می کردم چکارش کنم ان روز را؟ به اقاهه ی دوست زنگ بزنم که بگوید چه روزی از ساعت 2 ازاد است بروم پیشش، به میناهه زنگ بزنم با او بروم یک عصر پاییزی و دود دار بسازم، به سمی بگویم برویم یک سویی ، به دخترعمه هه زنگ بزنم بگویم مامان از ان اش شله قلمکارهای معروفش می پزد بلند شود بیاید خانه ی ما... اخرش تصمیم گرفتم لپ تاپم را بردارم بروم توی یک کافه ی غمگین، تنها بگذرانم ان روزم را...
******* کتاب "شبی از شب های زمستان مسافری " را خواندم...دوستش داشتم...از ان کتاب هایی بود برایم که سخت می رفت جلو... شاید بیشتر از دوست داشتن اسم حسم " خوش امدن" بود... دلم یک کتابی می خواهد که لذتش مثل کتاب های نادر ابراهیمی باشد، معروفی، گلی ترقی... ایرانی باشد، خارجی هم که بود حسش اشنا باشد، مثل کتاب های جومپا لاهیری، اناگاوالدا... حتی خانم دالاوی ِ ویرجینیا وولف هم برایم اشنا بود... خیلی وقت است کتاب ها را که می خوانم ان حس جادو-وارشان، ان معجزه و حس ناب کلماتشان توی جانم رخنه نمی کند...اینطور بگویم خیلی وقت است که دیگر کتابی را زندگی نکرده ام... خواندن بوده و تمام
******** از اینکه اقاهه ی ایده ال چطو باشد و اینها گفتم بگذارید از خودم هم بگویم، از اینکه چه کس را که می بینم حس می کنم پرستو کاش اینطو می بود...هدیه ته**رانی... تیپ و تالش، حس و حالش، ساعت روی دست راستش، صورت گرد و شال پشت گوشش، دست بندهای زیاد و پشت سرهم سیاهش...تیپ اسپرتش...همه چیزش دیگر
********* این ستاره بازی که شروع شده، اول هفته ها و اخر هفته ها فکریم می کنند...اول هفته ها می گویم یک طور زندگی کن این هفته ات را که ده تا ستاره بتوانی بغلش بزنی، اخر هفته ها فکر می کنم این یک هفته م را طوری زندگی کرده ام که ده تا ستاره ، ده تا حرف ازش بتوان گفت؟ انگار کن جمله ی اول هفته ام خبری است و اخر هفته همان جمله سوالی می شود.... حس بدیست، لحظه هایی که فکر می کنی یک هفته ات، هفت روزت، 168ساعتت چیزی به اندازه ی ده تا ستاره برای گفتن ندارد....
********** نشسته ایم توی تنها اتاق خواب خانه مان، با دخترعمه هه داریم حرف می زنیم. از شام **ای*رانی می گوییم. از خانه ی بهاره ره**نما...من هی می گویم خیای شلوغ و درهم برهمو فیلان است.یک ذره جا برای نفس کشیدن ندارد و می خواهی راه بروی جای قدم گذاشتن نداری و هی داشتم از اینها می گویم... دخترعمه هه نشان داده اتاق خواب را ، می گوید این اتاق دو طرفش کمد است. قد یک نصفه دیوار جای دارد، از سر دیوار تا بالای مانیتور پر از قاب عکس و نوشته و پیپیر استیک های نوشته شده است....می گوید تو هم همانی... خیای از خونه ی شلوغ و پر او نگو... به دیوار روبه رویم و کاغذها و گل سرخ های خشک شده ی دلیل دارش نگاه کردم... نگاهم گیر می کند روی قاب عکس خاتمی که دایی بزرگه برایم از اصفهان گرفته بود" پرستو جان دوستت دارم"....