نمی دونم وقتی بخواد این پست ثبت شه، ساعت بشه چند..یا اصن نمی دونم می تونم تا اخر بنویسمش و ثبتش کنم یا یه جایی اون وسطاش به این نتیجه می رسم که نشد چیزی که می خواستم بگمو تموم نشده صفحه رو می بندمو می رم پی کارم...اما الان که دارم می نویسمش ساعت هفت و بیست و هفت دقیقه ست. والان شد بیست و هشت دقیقه.... یکی از چیزهایی که دوست ندارم همین صبح های زوده.ربطیم نداره شبش از چند خوابیده باشم، بیدار شدنایه قبل از ساعت 9-10 بم سردرد می ده ، ربطیم به دانشجو بودن و کلاس داشتن های 8صبح نداره، انگار برای من عادتی در کار نیست....الان هم نه عادتی بوده و نه اجباری برای دیدن این وقت صبح، نماز صبح رو که بیدار شدم انگار خوابم پریده و هرچی زور زدم که خوابم ببره نتیجه ش شده منی که اومده نشست پای نت و نوشتن...

یک روز ادم هم می شه شبیه دیروز...الان شده ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه و انگار دیگه نیدونم چطور این جمله رو ادامه بدم. اهنگ رضا صادقی رو سرچ کردمو دارم گوشش می کنم، بعد مثلن نمی دونم چرا نمی تونم هیچ وقت رضا صادقیو اهنگ هاش رو دوست داشته باشم. یا لذت ببرم از گوش دادنش.... یادمه اون سالی که پیش دانشگاهی بودم، این مشاوره مون یک چیزی می گفت در مورد خواستن، اینکه قدرت خواستن از استعداد داشتن و توانایی و این چیزها بیشتره، البته الان فکر میکنم کاملن مزخرف می گفته. .. مثالشو چی می زد؟ می گفت همین اقا رضا صادقی.نه قیافه داره، نه صدا داره ، نه چیز درست و حسابی می خونه...یه روز بلند شده گفته می خوام خواننده شم، گفته می خوام معروف شم...الان هم خواننده شده هم معروف...می گفت می بینید؟ قدرت خواستن خیلی بیشتر از هر چیزه دیگه ست حتی استعداد و توانایی....

حالا قصد من انالایز کردن رضا صادقی نبود، قصدم از دیروز گفتن بود...و شاید حتی الان بتونم از پریروز هم بگمو دیروز رو نتونم بگم..از پریروز که مسج سمی رو دیدم که پری برات یه زحمتی دارم... که زنگ زدم جواب نداده، بعدش خودش زنگ زده بهم گفته که مامان و باباش و داداش کوچیکاش تو جاده تصادف کردنو همه شون صدمه دیدن..که داداشش سرش شکسته و مامانش دستش و باباش قفسه ی سینه ش مشکل دار شده....بعد من فقط سکوت کردم و شنیدم حرفاشو حتی نتونستم ریکشن مناسبی نشون بدم... بعد حالا خواسته باهام بریم میدون تره بار میوه بگیره برا خیل عظیم مهمونا...بعد کلن من فک می کنم این خیلی کاره مسخره ایه که ادم مریض بدحال داره و هی زرت زرت و فرت فرت براش مهمون می یاد.... ادم مریض داری کنه، مهمون داری کنه؟... اها خودم؟ پا شدم اماده شدم، بعد یه رژ صورتی هم زدم رفتم دنبالش...وقتی که برگشتیم خونه از خودم بدم می یومد، از اون رژ صورتی که رو لبام بود...که حتی برای برای صورتی لبهام هم حس گناه داشتم...می دونی .......از ته دل ناراحت بودم، از خیلی خیلی ته دل.اما بلد نبودم نشون بدم که چقققدر متاسفم، چققققدر غصه مندم برای این شرایطش...بعد چقققققدر هیچ کاری از دستم برنمی یاد...هی مثلن مسج بدم که مامان اینا خوبن؟ مهمون داری؟خسته ای؟... چه بدونم چرته دیگه... من وقتی دوستم تو این شرایط بود بلد نبودم چطور باید رفتار کنم....بلد نبودم که چطور پیشش باشم....الان هم 2 روز گذشته هی رفتن خونه شون رو به فردا و پس فردا و پس فرداها می اندازم، هی می گم بذار حالشون یه کم بهتر شه...بعد نیدونم چرا نمی تونم برم عیادتشون...انگار یه چیزی جلومو می گیره...مثلن می ترسم برم خونه شون، بعد دست گچ گرفته مامانشو سر بخیه خورده ی داداششو ببینم بزنم زیر گریه...بعدتر حالم بهم می خوره از خودم اگه این اتفاق بیفته...بعد ...دیگه بعدی هم واسه این دلایل مسخره م هم وجود نداره حتی...

اما دیروز...دیروز یه خوبه ملس ِ تاریک روشن داره عصرِ پاییزیه سردرد داره ناشی از نئشگی بود... یه حال خوشه خوشه لامصبی...اقایه دوستی که دیروز از ساعت 2 اومد دنبالمو برد که خونه ش رو بم نشون بده...همیشه فک می کردم اولین تجربه ی درینک مو با کی خواهم داشت؟...بعد همین طوری بود که یه دفعه دیدم که صدای تق لیوانامون بهم خورده و مزه ی گسه تلخ خوبه الکل داره تو تنم پخش می شه...که هیچ حواسم پی ِ شمردن تعداد دونه های سیگارم نبود، از اون جور وقت ها بود که دستت خالی نمی موند یا لیوان چاییت پر بود یا سیگارت روشن ...بعد الان که دارم اینا رو می نویسم از خودم می ترسم، دیروز تو بهترین لحظه هام، تو یه حس معلق خوبه فضای اطرافم باز هم هوشیار بودم ، که منطق من داره همه جا می تازه...که تو اون حال خوشم بغل قدمت داره مرد پیراهن چهارخونه ی بو سیگار دار رو رد کردم... که هر کدوم از اینها فاکتوریه که من به تنهایی می تونم/ می تونستم ساعت ها لذت ببرم و عاشقی کنم...راستش؟ حالم خیلی خوبه الان... خیلیم بد نیست که بذارید عقل و منطقتون بجاتون تصمیم بگیره...اینجوریه که الان هیچ حاشیه ای از دیروز ندارم، هیچ انتظاری، الان فقط یه حال خوش دارم... یه حال خوش از خودم، از اقاهه، از دیروز...