و این منم/زنی تنها/در استانه فصلی سرد......فروغ
*
ان روز به سرم زده بود این کتابهای رشته ی قبلیم را جمع کنم ببرم این دسته دومی های انقلاب بفروشم با پولش بروم این کتاب "سرزمین نوچ" را بخرم....هی دوست دارم بروم این کتاب را بخرم، اصن حس می کنم نویسنده ش دوستم است بس که چندین سال است که وبلاگش را خوانده م، این وبلاگ چیزه غریبی هاست ها... همان "غریب ِ اشنایی" که گوگوش تو اهنگ هایش می خواند، همین بلاگرهایی هستند که سالهاست می خوانیمشان...بعد نمی توانم کتابها را بردارم ببرم بفروشمشان...ینی فک می کنم حالا هستند دیگر...اینکه یک بار دیگر این کتابها را ورق نخواهم زد را مطمئنم، اما حس می کنم خاطره ی چهارسال با ورق زدن این کتابهایی که تو همان چهارسال فقط یک بار ان هم شب امتحان ورقشان زده م برایم تداعی می شود، حیف است بروم بفروشمشان خب....جزوه هایم هم همانطور مانده اند... ادم با کتابها و جزوه های دانشگاهش بعد از اینکه کارش باهاشان تمام شد، چه کار می کند؟ سالهای مدرسه را می دانم، بعد امتحان که می ایی همه شان را جر واجر می کنی و همه ی حرصت را رویشان خالی می کنی اما این کتابها را نمی دانم...** چرا پاییز نمی شود؟ یعنی چرا از ان پاییزهای راست راستکی نمی شود؟ از انها که باید حتمن سویشرت بپوشی، هوایش باران داشته باشد؟ باران هم نداشت قبول، حداقل ظهرش انقد افتاب نداشته باشد دیگر..
*** واااااای من "فیبی" را می میرم، "چندلر" را هم... اینجور است که از دره مترو که می ایم بیرون، به تنهایی و غمبادش فک نمی کنم. پایم را که از خروجی مترو می گذارم بیرون و حس می کنم که یه 15 مین بیشتر تا خانه فاصله ندارم می گویم اخ جون الان برسم خونه "فرندز" دارم که ببینم... شبها هم کشدار نیستند دیگر، پر فکر و خیال نیستند دیگر، پر گریه...اخ اخ اخ..من این 6 تا دیوانه را می میرم...اه...مای ....گاد
**** اولین بار که رفته بودم کالج برای ثبت نام، مسیر برگشتش را نمی دانستم، پرسیده بودم که چطور خودم را باید برسانم به مترو، گفته بودند فقط باید این مسیر 15-20 دقیقه ای را پیاده بروم، مسیر یک طرفه ست و هیچ مسیر تاکسی خوری ندارد..همان روز غصه م شده بود، ادم پیاده رفتن نیستم من..با دخترها را نمی گویم ها، پیاده می روم ان هم چند ساعته، نق هم نمی زنم..البته شاید می زنمو نمی دانم؛ نق می زنم؟.هوم؟... بعد از وقتی کلاسا شروع شده بود اصن مسیر رفت را هم از جلسه ی دوم پیاده می رفتم،، یه حال و هوای خوبی دارد کوچه پس کوچه هایش، درخت های بزرگش، قشنگ روی پیاده روهایش پر از برگهای زرد و نارنجی ست، خانه های قدیمی... بعد 4 جلسه است یکی از بچه ها مسیر کالج تا مترو را بامن می اید، بعد من ادمی هستم که مسیرها را دوست دارم تنهایی بروم، اصن حوصله ی ادم ها را ندارم..دوست دارم خودم قدم بزنم بروم، نفس بکشم، مکث کنم روی درخت ها، روی پنجره ی خانه ها، روی اکیپ دخترها و پسرها..دوست دارم سکوت باشد ان تایمم و خودم باشم..بعد این دختره را دوست ندارم، اصن از اینکه تنهاییم را تَرَک-دار کرده ازش متنفرم
***** مینا زنگ زده که 2شنبه می ایی ببینمت؟ گفته م نمی دانم، سعی می کنم..می گوید کادوی تولدتو خریدم ها، اینو گفته م که همه ی سعیت رو کنی... اینطور خیلی خوب است ها، اینطور که الان ابان است و کادوی تولدها هنوز ادامه دارد... ینی اینکه همان روز تولد یک دفعه یه عالمه کادو گیرت می اید هم یک مزه ای دارد که می نشینی بین یک عالمه کادو، اما اینطور هم که تکه تکه در سال کادوهایت را می گیری یک مزه ی دیگری دارد برای خودش...
بعد هی فکر میکنم مثلن میناهه برایم چه خریده؟....
****** این رستوران ژووانی فیوریت من است، ینی حس می کنم مزه ی غذاهایش یک چیز لامصب سک*س**یه خوشمزه ای است .... هردفعه هم که می نشینم این فیلم های امریکایی را می بینم که تویش انقدر از این پیتزاهای نازکو بزرگ دارد، می گویم دفعه ی بعد که رفتم رستوران ایتالیایی از این پیتزاها سفارش می دهم، اما نمی دانم چرا هر دفعه که می روم دلم فقط پاستا یا لازانیا می خواهد، ینی وقتی منیو جلویم است مطمئنم که من پیتزاهای نازک را دوست ندارم، اما باز وقتی این فیلم های امریکایی را می بینم باز این پیتزاهای نازکو بزرگ را هوسم می شود...
******* رژ گلبهی و برق لب
******** یک مکانی وجود دارد به نام "فهمیدن"... نمی دانم یک ان است که به این مکان می رسی؟، پروسه دارد؟، هرچه..نمی دانم... اما می دانم وقتی بهش رسیدی، وقتی یک حقیقتی بود که "فهمیدی"ش، دیگر هرکاری که می کنی زندگیت به روال عادیش، به روال قبلیش باز نمی گردد...من اسمش را نقطه/ مکان "فهمیدن" می گذارم...شوما بخوانیش نقطه ی "گ....ا"
******** در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟ / در تو این قصه ی پرهیز-که چه؟/ در من این شعله ی عصیان نیاز، /در تو دمسردی پاییز-که چه؟
قبلنها خیلی زیاد حمید مصدق می خواندم، در واقع خیلی زیاد قصیده ی "ابی، خاکستری، سیاه"-ش را می خواندم، دوستش داشتم..انجا که می گفت " حرف را باید زد!/درد را باید گفت!/ سخن از مهر من و جور تو نیست./سخن از/ متلاشی شدن دوستی است، / و عبث بودن ِ پندار ِ سرور اور ِ مهر...
شاید بیشتر دوست دوران روزهای دبیرستانم بوده.....این روزها حس می کنم مفاهیم پیچ در پیچ ِ لغزان سید علی صالحی جای همه ی شاعران را برای منه بی حوصله به شعر گرفته است...هیچ وقت نشده همه ی شعرهای دیوان یک شاعر را بخوانم، حتی فروغ...کتابهایشان را ورق زده م، یک شعری ان وسط ها من را گرفته است، بعد از ان هزار بار هم کتابشان را بردارم همان شعر را خواهم خواند.....مثل ان شعر فروغ: من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد / و دلش را در یک نی لبک چوبین/می نوازد ارام ارام/پری کوچک غمگین که/شب از یک بوسه می میرد / و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد امد...
********** گفتم حمید مصدق، یادم امد این روزها دلم می خواهد از زندگی مصدق بخوانم.همان که صنعت نفت را برایمان ملی کرد، از زندگی "مصدق" هم نشد، از زندگی کسه دیگر هربار که رفته ام توی کتابفروشی یک حسی نمی گذارد از این کتابهایه تاریخی زندگی نامه دار بخوانم، یک چیزی به نام "اعتماد "نداشتن...من به توشته های کتابهای این چنینی اعتماد ندارم، من یک ذهنیتی به نام اینکه "سانسور" در پسه همه ی کتابهای این چنینی است، نمی گذارد من از این کتابها بخوانم..اما وسوسه ی خواندن این چنینی کتابی این روزها در من زیا است.می خواهم تن بدهم به این وسوسه...دلم تجربه ای مثل کتاب "سور بز" می خواهد.همانکه یوسا نوشته...دلم بیوگرافی خواندن می خواهد.... چه می دانم، شاید "این سه زن" مسعود به..ن..ود را شروع کردم به خواندن... از این کتابها می شناسید؟ معرفیش کنید لدفن؟