سمی یه رو بیا دوستیمون که ده ساله شد براش جشن بگیریم...هان؟
اصن دخترک که منو دعوت کرده بود خونه ش، پیش خودم گفته بودم این هفته، هفته ی خوبی خواهد شد....دخترک جزء ادمهایی است که اسمش و حضورش روزهای ادم رو پربرکت می کنه، پره خنده...اصن غم ه دل ِ ادم رو می گیره انگار، ادم می شه همون ادمیه خرافاتی که می گه بذا قبل کارایه مهمم بش مسج بدم، اسمش که بیاد تو روزم، همه کائنات که هیچ، خدای کائنات هم بام اشتی می کنن ...اینطوری باوره ادمو دستکاری می کنه دخترک
شنبه ی این هفته:
دیشب فکر کرده بودم چندین باره هی سمی م یگه صب زود بیدار شو، قبل کلاس یه چند ساعتی باهم باشیمو قدم بزنیمو حرف بزنیمو....اینا...هردفعه هم من بنا به دلیلی نرفتم، دیشب فکر کرده بودم که اینبار نوبت منه که قرارو فیکس کنم، گفته بودم 9صبح ایسگا....
فریدون جیرانی رو دوست ندارم، این جمله رو که گفتم دارم پیش خودم فکر می کنم من چقدر ادم دوست نداشتنم کلن..... حالا، داشتم می گفتم که فریدون جیزانی رو دوست ندارم، اما عوضش....عوضش فرهاد اصلانی و هنگامه قاضیانی رو خیلی خیلی دوست دارم، اصن تیپ مردایی که من دوست دارم کلن خیلی شیک و خوب یه قرن با من فاصله دارن.مثلن؟ مانی حقیقی...باز دوباره مانی حقیقی، یه باره دیگه م لفطن مانی حقیقی...بعدش فرهاد اصلانی، حمید فرخ نژاد...هع، چه مردایه متوسط السن ه شکم دار دوست دارما.....انی وی...بعد دوست داشتم فیلم من مادر هستم رو هم ببینم...اینطور شد که به سمی گفتم چک کنه اولین سانس رو پیدا کنه و صبح جای صبحونه، فیلم بزنیم به بدن...بعله....ساعت10:45سینما افریقا.... قبل سیدن به سینما، سمی یه جا وایساده یه دسته برام نرگس خریده، واییییییییییییییییییییی یه دسته نرگس بودار، مهفا این نرگسا که سمی برام خریده راستی راستکیه، بو داره...زیپ کیفمو یه کوچولو باز گذاشتم، ساقه ی گلا رو سر دادم تو کیف، این گلایه زرد و سفید نرگس از تو کیفم زده بیرون، نرگسا همه ی امروزم رو بو-دار کرده بود....همه ی امروزم بوی نرگس گرفته بود...هوممممم....دو جا بود که فیلم رو دوست داشتم، یکی اونجایی که باران کوثری تو دادگاه سرشو برمی گردونه، دوست پسره رو اون ته مها می بینه،بعد؟بعد دوس پسره چشماشو رو هم فشار می ده.....یه جا دیگه هم اونجایی که هنگامه قاضیانی از در میاد تو و می خواد با دخترش خداحافظی کنه....اصن دلم اونجا ترکید....
بعدتر؟ من اصن حس انزجار نداشتم به حبیب رضایی، عمو سعید...درکش میکردم، ینی به قول خودش فقط عجله کرده همین....البته حس باران رو هم می شه درک کرد که همه ی باوراش به عموش، به کسی که دوستش داشته، که دوستش بوده می شکنه و حس تجاوز می کنه و ....اما عمو سعید هم خیلی طفلکی بود، اونجاش که می گه من توی همه ی این دو سال سعی کردم که به تو محتاج نباشم، به بوی تو محتاج نباشم....و یه تصویر قشنگ هم اونجایی بود که عمو سعید تو اشپزخونه با اوا بود ، بعد از پشت سر اوا داشت به گردن و نرمی گوشو موهای بیرون زده ش نگاه می کرد.....مَرده عاشقه و این لطافت....درگیر می شه، نمی شه؟....
از سینما اومدیم بیرون، جلوی روسری فروشی وایسادم دارم شالم رو مرتب می کنم، سمی می گه حتمن باید بری کلاستو؟یه چی توم می گه حتمن باید بری، اما یه چی دیه جاش جواب می ده:خودمم داشتم به همین فکر می کنم....رفتیم پیش دوست پسره سمی، اقای دوست پسر گفته اون وخته صبح موقع سینما رفتنه؟ جز دو تا ....کی دیگه این موقع می ره سینما؟سمی گفته دو تا ادمی که دوست دارن باهم برن سینما، بعد وقتی هم جز این پیدا نکردن برای باهم بودن...گفتم دوتا ادم پایه....گفتم گرسنمه، دلم یه غذای خوشمزه می خواد، یه ساندویچ بزرگ، نرم و گرم و پره مخلفاتتتتتتتتتت، یه عالمه سس داشته باشه، پنیر داشته باشه، قارچ...چیپس هم داشته باشه، اصن ساندویچ خوبا دو تا ویژگی داره:چیپس و پنیر....اقای دوس پسر پیشنهاد دادن بریم زاپاتا....با سمی رفتیم زاپاتا...خوشمزه ترین ساندویچ های این چن وخته ی عمرمو خوردم، خوشمزه ترین فرنچ فرایز هم، همون سیب زمینی خودمون، چشمک...البته نیدونم ساندویچ ها واقعنی انقد خوشمزه بودن یا این سمی ه که همه ی خوردنی های دنیا رو برام خوشمزه می کنه؟...رفتیم اون پارکه تو خیابون یخچال، دو نخ سیگار گرفتیم، دو تا لیوان کاغذی ابجوش و نسکافه هم....نشستیم حرف زدیم، حرف زدیم، حرف زدیم....تو راه برگشتیم، میناهه مسج داده که پری پری یه جاسوییچیه خررررررر یعنی خرا خرییدم که نگو، بعد فقط تو می فهمی من الان چه حسی دارررم، بعد دلم اب شده که این جاسوییچیه رو ببینم، چون کلن من خدایه ی عاشق شدنه اشیام..ینی اگه یونانی ها یه خدای عشقه اشیا هم داشتن شک نکنید که اسم خداشون پرستو بود، خداشون هم شبیه من بود،بعدتر میناهه هم به درسترین ادم برای شر کردن احساساتش مسج داده بود...هه هه... بعد تو تک تک لحظه های امروز هی تو دلم می گفتم چه همه جای میناهه خالیه، اصن خیلی خره، بس که عادتم داده همه ی فیلمایه دنیا رو با خودش برم...بس که همه ی فیلمایه دنیا رو چه خوب و چه بد دوتایی رفتیم، بذا یه واقعیتی رو بگم، امروز لحظه ای که تو سینما نشسته بودم بغل سمی حس می کردم دارم بهت خیانت می کنم، حس خیانتم همون دو ساعته توی سینما بود....ساعت 7شده رسیدیم خونه....حس کردم حتی موهامم خسته ن، دوش گرفتم، دسته ی نرگس رو گذاشتم تو اون گلدون کوچیکه رو میز کامپیوتر، شروع کردم به نوشتن امروز.....