یه روزت هم از ظهر شروع می شه، از 12 ظهر...یه روزت هم باصدای رادیوئه مامانت شروع می شه، با صدای شکایت تو: مامان این صدایه رادیوتو کم کن، نمی بینی اخه خوابم، اه ه ه ... با بوی سبزی اش شروع می شه، با سوزی که از زیر پنجره میاد تو....یه روزت هم با دوش گرفتن و تلفن کردن به دختر عمه هه به وسط می رسه: الو، هنو خوابی تو؟ ساعت یکه، مگه دانشگا نداشتی تو؟...حالا که نرفتی دانشگا ناهار بیا اینجا، مامان اش دوغ پخته، از دیشبم سالاد الویه مونده...تخمه؟...مامان، مامااااااااان از تخمه سیاه ها که بابا خریده بود مونده؟......الو معصوم تخمه نداریم، بخر....

یه روزم با تموم کردن ظرف میوه هه با دخترعمه هه و پر کردن خونه با پوست تخمه ها و گردو و توت خشک خوردنو، برگه زرد الو گذاشتن زیر زبون و موندن تو تصمیم گیری که با نسکافه از این شیرینی خشکا که روش تخمه های افتابگردون داره می چسبه اما الان که انقد سیریم چطو بخوریمشون خب؟....جواب مامان که خب شیرینی نخورید بچه ها، نسکافه هاتونو خالی بخورید...بعد لب و لوچه ی اویزون معصومه که ینی شکلاتایه کیندر-مون رو هم نخوریم؟؟؟...بعد؟ خندیدن و خندیدن و خندیدن روزت کش می یاد و به عصر می رسه.... بعد می ری پشت پنجره، دونه های برفی-بارونی رو که از اسمون می ریزه رو می بینی و بَر که می گردی می بینی دخترعمه هه حاضر شده می گه برم، دیرم شده....فک می کنی که تو این ساعت که بذاره بره که می میری از غصه و دلتنگی هوا، که تو بیحوصله می شی باز.... چشمک می زنی که شیرپسته یا معجون بابا نشاط؟... شیرپسته ی پُر از خامه رو تا قاشق اخر با لذت می خورید و به همه ی روز، به همه ی دنیا، به همه ی ادما می خندید...دختر عمه هه رو می ذارم خونه شون....تو راه برگشت صدای اهنگ خارجیه رو زیاد می کنم، شیشه ماشین رو می دم پایین...بعد فک می کنم که این رادیو تلوزیونیا حتمن نیدونن که تو روزایه بارونی چه کیفی داره تنها بودن تو خیابونا ...که هی می گن ماشین تک سرنشینی نیاد تو خیابون...نمی دونن لذت نگاه کردن به شیشه ی جلو رو وقتی که دونه دونه قطره های بارون پر می کنن همه ی سطح شو....صدای مهران مدیری می پیچه تو ماشین :اره بارون می یومد خوب یادمه...و تو با همه ی حوصله پشت ترافیک وایمیسی، به هیچ چراغ قرمزی به هیچ ماشین خارج از لاینی به هیچی بد و بیراه نمی گی....یه روزایی هم همینطوری شب می شن....