می خوام حرف بزنم، از همه چیز بگم، از اینکه امروز رفته بودیم خونه ی مهسااینا، از این بگم که دوباره 4 تایی بودیم، من و الهام و مهسا و سمی...مثله سالایه دبیرستان....که یاده روزایی بکنیم که از امتحان که برمی گشتیم می رفتیم خونه الهام اینا، می رفتیم زیر پتوشون دراز میکشیم و کلی باهام حرف می زدیم، یاده سالی که باهم رفته بودیم مشهد، یاده اخرین ناهاری که رفته بودیم خونه ی مهسااینا و بعدش کلاس تقویتی فیزیک داشتیم ، که منم به هوای بچه ها کلاس فیزیک تقویتیه رو ثبت نام کرده بودم....

الان؟مهسامون عرررررررررررروس شده....فکر می کردم خوشحال مهسا.خوش بحال الهام که انقد می تونن مطمئن باشن که یکی رو می خوان.انقد می تونن به خواستنشون مطمئن باشنن...من چرا مطمئن نیستم به خواستن یه ادم؟چرا اصن هیچ ادمی نیست که حتی اگه برای من هم نباشه من مطمئن باشم این بهترینه.اگه این بیاد اگه این بخواد من حاضرم همه ی عمرم باهاش باشم..هیچ کس برام اینطوری نیست...

می خوام بگم دلم می خواد ساده زندگی کردن رو بفهمم.. از چیزایه ساده خوشحال شم.از چیزایه ارزون..اخه من چه مرگمه؟چرا انقد پرتوقعم؟اصن می خوام خودمو تنبیه کنم نرم گوشی بخرم.باهمین یادزده دو صفره انقدر بمونم که درک کنم از چیزهایه متوسط هم می شه ادم خوشش بیاد...چرا انقد  مراسم عروسی تو ذهنم رو پرفکته ؟چرا تو یه باغ بزرگ؟چرا انقد گل ارایی براش مهمه؟چرا انقد رومیزی ها و پاپیون پشت صندلیا براش مهمه؟ چرا فکر میکنه حلقه ینی یه تیکه الماس گنده؟چرا انقد فک می کنه روز عروسیش چه گیفت هایی پخش کنه؟که روی میزا چه گلدون و گلی باشه؟ که سنگفرش زمین چطوری باشه؟چرا انقد مدل شیرینی ها براش مهمه؟چرا؟چرا انقد من تو جزییات هم پرتوقع هستم؟چه مرگمه اخه؟اینهمه زیاده خواهی داره خفه م می کنه....اینهمه پرتوقع بودن مرضه.بخدا مرضه.بقران مرضه....

بعد می خوام از این بگم که پریود شدم، که هیچ وقت انقدر این دل درده کوفتی برام خوشحال کننده نبوده، مثل این خلا نگران بودم اگه حامله باشم؟بعد می دیدم اخه چطو ممکنه من تنهایی بتونم بچه بسازم؟بعد فکر می کردم شاید بخاطر اینکه دختر خوبی نیستم خدا منو تنبیه کردی، الان هم لاکایه صورتی کالباسی زدم..لاکه رو یه دفعه ای که قرار بود بریم عروسی رفتم خریدم، لباسم قهوه های بود، رنگه لاکه ربطی با لباسم نداشت اما انقد قشنگ بود که خریدمش....

می خوام از فکر پسرک طفلکی بگم، از فال ورقی که خاله جون شب یلدا برام گرفت، که هی می گفت امشب فال حافظ می گیرن من می گفتم نه، من حافظو قبول ندارم، برام ورق بگیر....که برا این پسرک طفلکی کلی عشق و قلب و دوست داشتن اومد...که هی دارم فکر میکنم دارم به پسره حس پیدا می کنم، فکرتر که می کنم تو فالم خاله گفته بود که یه پسره ی سن بالاتر هست که موقعیت اون بهتره، یکی هم هست که سنش پایینه اما خیلی دوستت داره و برات می میره.بعد می گم ینی چی؟ینی جلوی خوش اومدنمو از پسره ی طفلکی بگیرم؟....

می خوام از شب یلدا بگم، از لحظه ای که با مامان تو اشپزخونه بودیم داشتیم دوتایی باسلوق درست می گردیم، خونه رو بوی گلاب و هل گرفته بود، یه لحظه از حسی که تو اشپزخونه داشتیم خوشم اومد، از حس مامان دختری..که لابه لای دست مامان می چرخیدم، می گفت نصف پیمونه گلاب بده پری، مرتب تر هم بزن ته نگیره مامان....از اینکه دخترشم حس خوبی بود، از اینکه مامان مونده و هیچ وقت نرفته ، که گریه های من تموم دل و دینش رو می لرزونه خوشحال بودم...امروز صبحم که باهام قهر کرد، انقد ببخشید غلط کردم گفتم که بام اشتی شد.... می خوام بگم که همه ی روسری فروشی ها رو دارم می گردم که براش یه روسری بنفش برا این بافت بنفشه که خودش بافته پیدا کنم، می خوام بگم یه لحظه هایی حس عذاب وجدان می کنم، لحظه هایی که خوشحالم زیاد، لحظه هایی که بم خوش می گذره، یا تنهایی و بدون مامان دارم چیزی می خورم، عذاب وجدان دارم که یه مامانی تمام روزایه عمرش رو تو خونه گذرونده برای من، و من دارم همه ی خیابونایه شهر رو با لبخند جارو می کنم....دلم می خواست همه ی جاها مامان رو با خودم می بردم، تمام مزه های دنیا رو مامان هم تست می کرد....

می خوام دوباره از شب یلدا بگم که رفتیم خونه عزیز جون، از اون لحظه ای که دیدم عزیز جون یه هفته س، دقیقن یه هفته س تو تلاطم تدارک دیدن برای امشبه ، که چند جور غذا پخته، سالاد درست کرده، سبزی پاک کرده، کلی میوه و شیرینی و اجیل خریده، کلی شکلات، هندوانه ش رو با اون پادردش رفته از سرخیابون خودش خریده و کشون کشون اورده و تنها خواسته ش از همه ی بچه هاش این بوده که اون شب بیاد دور هم جمع شن....که نه چیزی بخرن، نه چیزی بیارن، نه کاری بکنن فقط 2-3 ساعت از شبشون رو به مامانشون بدن، که همه شون سر سفره دور هم جمع باشن، که بخندن....از خودخواهی های خودمون بدم اومد، بدم اومد که بعضی وقت ها بودنمون یکی رو انقدر خوشحال می کنه و ما دریغ می کنیم ....

دلم می خواد از لحظه ای بگم که شب داشتیم می خوابیدیم، رختخوابمو کنار رختخواب عزیزجون پهن کردم، صدای نفس کشیدن های عزیز جون می یومد، فقط فکر کردم می میرم ، واقعن می میرم که اگه خدا عزیزجون رو ازم بگیره، که اون شب که مامان گفت عزیزجون رفته دکتر، قندش 320 ئه تا صب گریه کرده بودم، یه واقعیتی بود این وسط که گریه م می نداخت، اگه اتفاقی برای عزیزجون بیفته من نمی میرم و این بودنه و حس کردن جای خالی عزیزجون، این فکر که ممکنه یه روزی بیاد که من عزیزجون نداشته باشم داشت من رو خفه می کرد، و وحشتناک اشکام داشتن می ریختن....

دلم می خواد بگم که اون روز که مامان چادرش رو برداشت رفت جلوی در و گفت اگه پامو بذارم بیرون دیگه برنمی گردم، فقط داشتم زیرلب زمزمه می کردم:مامان برو، برنگرد، تو رو خدا برو، از اینجا به بعد زندگیتو، زندگی کن...برو...و الان که دارم می نویسم اشکم داره می ریزه...و فک کردم من هر اتفاقی که برام بیفته، می تونم با خدا دعوا کنم بعدش دوباره اشتی کنم باش، اما اگه مامانمو ازم بگیره هیچ وقته هیچ وقت نگاهش نمی کنم، خدایی که مامانا رو از ادم می گیره خیلی خدایه نفهمیه، خیلی بی دله، خیلی....

سمی امروز گفت" از ادما برا خودت بت نساز، بلد نیستن خدایی کنن، خداتم ازت می گیرن"، به همه ی پسرایی فک کردم که انقد برام بت بودنو وقتی نشدن انقد با خدا دعوا کردم، راست می گه سمی...