اول اینو بگم: سریال "فرندز" م تموم شد.هوممممم خیلی روزه غصه داریه امروز برام. وقتی فک می کنم این 6 تا خل از زندگیم رفتن غصه م می گیره....

این چند روزه هی فکر می کنم که باید پا شم برم با یه مشاوره حرف بزنم، واقعیتش اصن برام مهم نیست راه کارهایی که اون می خواد بم بده رو بشنوم، فقط دلم می خواد بشینم حرف بزنم، بعد کاره خانومه/اقاهه گوش دادنه، پول بش می دی که خفه شه بشینه یه گوشه حرفاتو گوش کنه، وقتی می ری پیش اون هی فکر نمی کنی وای الان می گه چقد غر می زنه این دختره، وای دوباره داره از این اتفاق زندگیش می گه، یه دفعه برنمی گرده بگه :ببین عزیزم من خودم کلی مشکلات دارم، دیگه حوصله ی شنیدن بدبختی های یکی دیگه رو ندارم، یا نمی گه: این دفعه ی صد و یکمیه که داری در مورد پسرک طفلکی حرف می زنی ها؟ یه ساله گذشته تکلیفت مشخص نشده با خودت؟ ولش کن، چقد کشش می دی چقد هی ازش حرف می زنی؟چقد من بشینم اینجا و تو از درگیری های ذهنیت برام حرف بزنی؟ چقد بشنومم که وای رابطه نداشتن خیلی بده؟تنهایی خیلی کوفته؟چقد از وسواس فکریت بگی و من دم نزنمو باز تو حرف بزنی؟....یاده یه تیکه از سریال س***ک***س اند سیتی افتادم، می گفت اینایی که می رن پیش مشاور بعد از یه مدت می خوان که حرف بزنن سر هر جمله شون اینو اضافه می کنن"مشاوره م می گه"..بعد می گفت مشاوره رفتن اعتیاد اواره، واسه یه مشکلی که می ری پیش مشاوره دیگه برای همه ی مشکلاتت دلت می خواد بری پیشش...حالا من پول مشاوره رفتن ندارم، ینی حداقل دلم می خواد پیش یه روانکاوی برم که اتاقش بزرگ باشه، پرده های سفید داشته باشه، رو میزش یه گلدون گل داشته باشه، میز کارش چوب باشه، اقا باشی، مهم نیست که همیشه کت و شلوار تنش باشه، اما مهمه وقتایی که کت و شلوار تنش می کنه کراوات بزنه، یه کاناپه ی راحت سبز اطلسی رنگ هم داشته باشه، یا مخمل زیتونی که دراز بکشم روش، چشمامو ببندم براش حرف بزنم، یه روزاییم به جای حرف زدن برم اونجا بگیرم بخوابم....احساس میکنم از یه جایی به بعد اینجا ، وبلاگم، شده دفتر همون اقاهه ی روانپزشک.... یه ذره شم شده دفتر خاطراتم.... چه بدونم، شاید اون بالا باید بنویسم وقتتون رو با خوندن این خط های پایین تلف نکنید، نه نکته ی نغز و ادبی لابه لای این نوشته ها می تونید پیدا کنید نه حرف درست و درمونی که کمک زندگیتون کنه، اینجا حرف ها و نوشته های یه دختریه که پول روانکاو نداره به جاش می یاد اینجا می زنه...خودتونم که خوب می دونید حرف های یه روانپریش، حرف های کسی که گره ی ذهنی داره شنیدن نداره....همین دیگه....

امروز صبح دراز کشیده بودم، پرتقال خورده بودم، دستام بوی پوست پرتقال گرفته بود حال نداشتم بلند شم دستامو بشورم، از این بویی که دستا بعد از پرتقال پوست کندن می گیرن متنفرمه...بوی دستام یادم رفته بود داشتم به پسرک طفلکی فک می کردم، تو ذهنم هی داشتم می گفتم اگه خونه ای که داره بفروشیم، انقد دیگه بذاریم روش می تونیم جای خونه ش رو عوض کنیم، اگه از امسال شروع کنه به درس خوندن تو رشته ای که داره کار می کنه 27 سالگیش درسش تموم می شه، کلاس زبان هم نم نم شرو کنه بره، خیلی خوب می شه، عینکش قشنگه ها اما اگه بخایم باهم باشیم زیادی خوشحال و بیخیال نشونش می ده باید عوضش کنه، با وحید باید اینجوری رفتار کنه، اینکارش رو باید بش گوش زد کنم، اون کارش رو....مشکل پسرک طفلکی نیستا...من بچه تر که بودم شبا که می خواستم بخام قبل خواب می شستم تو ذهنم خونه بابابزرگمو تو اردبیل درست می کردم، پرده هاشو عوض می کردم، فرشاشو، براش مبل می خریدم، یخچالش رو می شُستم، کابینتاشو مرتب م یکردم، کمدشو می انداختم دور..... ذهن من به همه چیز گیر می ده، به همه کار ادما با چشم نازک شده نگاه می کنه...یه لحظه فهمیدم این اخلاقم عین "بابامه"...و من، همه ی زندگیم متنفر بودم از اینکه مثل بابام بشم یه ادم گیر، یه ادمی که انقققققققدر به همه چیز گیر می ده که زندگیتو زهرمارت می کنه....یاده همون قسمت "فرندز" افتادم، که "ریچال" داشت قایقرانی به "جویی" یاد می داد، هی دستور می داد، هی با اخم و تخم و تشر و عصبانیت و تحقیر داشت بش یاد می داد، که یه جاش گفت وایییییی من مثله بابام شدم...که این فهمیدن ترس داشت حتی....حالا منم نمی خوام مثل بابام باشم، که همه چیز براش اشکال دار باشه، که به راه رفتنت، غذا خوردنت، خندیدنت، گریه کردنت، لباس پوشیدنت و..... گیر بده.... که نمی خوام ادم کامل و مودب و هنجاری باشم...دلم می خواد اجازه بدم ادما یه جاهایی اشتباه کنن، یه جاهایی شخصیتشون کمبود داشته باشه، یه جاهایی مودب نباشن، یه جاهایی ادم حسابی نباشن، یه جاهایی همه کارا رو درست و کامل و تا اخر انجام ندن، یه جاهایی دست و پا چلفتی باشن، یه جاهایی...اما...اما باشن، اما بشه باهاشون خوش گذروند، بشه ....