* سمی می گه اسم بچه مو می خوام بذارم "نفس"، بعد که صداش می کنی حس خوبی داره، مثلن صداش کنی"نفسم"...عه!خب منم اسم نفس می خوام برای بچه م، چی می شه مگه دنیا دو تا "نفس" داشته باشه؟...هومممممم.یه قسمت"فرندز" بود که "ریچال"از "مانیکا"می پرسه اسم بچه ت رو چی میخای بذاری؟بهش هم می گه بگو دیگه، من که اسم بچه مو اسمی که تو بگی نمی خام بذارم...مانیکا می گه "اِما".بعد ریچال یه جوری نگا می کنه که ینی من از این اسم خوشم اومده...مانیکا می گه اشکال نداره، اسم دخترت رو بذار "اِما".ریچال می گه نه اخه این اسمیه که تو دوستش داری...مانیکا می گه اما من تو رو بیشتر دوست دارم....

بعدتر اصن من از این اقاهایی که خانوماشونو "نفسم" صدا می کنن، خب؟ می میرم.قابل تقدیرن این مردا، حالا شاید خودشونم نمی دونن با دل و ایمون خانومه چیکا می کنن با این مدل صدا کردن، اما حتی اگه هم ندونن باز قابل تقدیرن....

**مامان یه گلدوزی داشت مال 5-6 ساله پیش، روز اولی که خرید گفتم مامان چند وقته تمومش می کنی؟ گفت خیلی طول بکشه دو هفته...بعد؟6 سال بود گذشته بود هنوز این گلدوزی مامان تموم نشده بود، یه ماه پیشا بود، برش داشتم شرو کردم به دوختنش، از کارایه نصفه مونده بدم می یاد. این تابلوهه رو مامان گذاشته بود تو یه پلاستیک پشت تابلو بزرگه، هر وقت می خواستم پشت تابلو بزرگه رو جاروبرقی بکشم این پلاستیک گلدوزی رو که می دیدم مثل فحش بود که طرفم سرازیر می شد، انگار کارایه نصفه بهم زبون در می یارن.هی ذهنم مشغول چیزایین که تموم نشدن و نصفه موندن..چیزایی که شروع می کنمو همیشه به ته می رسونم.هیچ وقت نصفه و وسط راه ولشون نمی کنم.همه اسمش رو پشتکار می ذارن اما من می گم حس بد اومدن از نصفه نیمه ها....بالاخره گلدوزیه رو تمومش کردم.با مامان بردیم دادم قابش کنن....مامان می گفت اینجوری گلدوزی کن که اول رنگایه تیره، بعد به ترتیب از نخایه روشن استفاده کن، چرک می شن چون... رنگ سبز و قهوه ای کار زیاد بود، وقتی رسیدم به نخ قرمز و اولین دوخت ها رو رفتم احساس کردم رنگ پاشیده شده به تابلو...قشنگترین مدل دوخت هم گره فرانسوی بود...نخو که دور سوزن می پیچیدم لبامو هم باش غنچه می کردم، اصن من اسم این مدل دوختو گذاشته بودم بوسه ی *فرانسوی نه گره فرانسوی......هوممم...همین طور که دونه دونه رنگا اضافه که می شد لابه لایه رنگ سبز و قهوه ای درختا و سفیدی زمینه، حس نقاشا رو داشتم... که با پاشیدن هر رنگ به تابلوش داره جون می ده...بعد هی فک می کردم ادمایی که فقط مشکی و قهوه ای و رنگایه تیره می پوشن حتمن به انرژی رنگا اعتقاد ندارن؟.یا به قدرت رنگا ایمان ندارن....حتمن تاحالا متوجه نشدن که رنگه لباسا چقد صورتاشونو خوش حالتر نشون می ده، خوش خنده تر....

*** این فیلم "the edge of love" مدتهاست تو لپ تاپمه، هی حوصله ی دیدنش نمی یاد...ینی ادم غرق می شه تو این لهجه های غلیظ بریتانیایی، سابتایتل هم نداره، خسته می شه ادم خب...ینی این انگلیسی ها لهجه شون همون در حد چند دقیقه قشنگه، همین که بیان یه دیالوگ بخوننو برن، بازیگر مهمان باشن و یه فری تو فیلم بخورن، در این حد...ادم نمی فهمتشون بخدا....انگار کلمه هاشون رو هوا می مونه....بعدتر این دختره "کییرا نایتلی " هم توش داره، هی می ذارم این فیلمو 20 دیقه شو می بینم دوباره خسته م می کنه...اه، اگه این دختره توش نبود راحتتر می تونستم بیخیالش شم اصن....

**** یادمه عید که می خواستیم بریم مکه هی تو دلم نق می زدم کاش نمی رفتیم من می شستم این کتاب "مرگ قسطی" ِ "سلین" رو می خوندم...حالا ده ماهه از مکه اومدیم من هنوز نخوندمش... روزی که این کتابشو خریدم حس کردم بزرگ شدم، نیدونم بعضی نویسنده ها خوندن کتاباشون این حس بزرگ شدن رو بهت می دن، حس اینکه انگار از یه لِوِل به لول دیگه ای رفتی...مثلن با "یوسا" خوندن این حس رو داشتم، "سلین" هم همین بود برام...یا "ویرجینیا وولف"...هومممم، شروع کردم به خوندن این کتاب...اما نیدونم تقصیره منه؟تقصیره هواست؟تقصیر زندگیه؟..تقصیره چیه...که نه دلم به کتاب خوندن می ره، نه به فیلم دیدن، نه حتی به وبلاگ نوشتن...

***** از اون روز که سمی تو اتوبوس لپ تاپش رو روشن کرد و این اهنگ "الوده "ی "رستاک " با این یکی اهنگ "غمگینه ی "وقت رفتن" ِ "یاس" رو بم داده، همه ش این دو تا اهنگ داره پخش می شه...بعدتر هی فک می کنم این اهنگ "یاس" رو پسر طفلکیه داره برام می خونه، باش بغضم می شه..هی می خوام بش بگم نه اینطوری فک نکن، که من پیشت می مونم....که غصه نخوره....

مسخره س، اما بهترین روزایه زندگیمه این روزا...چه خوش حالم که از اصفهان انتقالی گرفته اومده همین جا، بغل گوشم... که انقد نزدیکه بم که می تونم از کلاس که می یام از ولیعصر به بعد باهم بریم خونه....همین قد نزدیک که صبح از خونه می زنم بیرون فک کنم وای چه برفی، چه هوایی کاش سمی رو می دیدم و بشه عصر همون روز ببینمش....که یخ بزنیم، تو 16 اذر سیگار دود کنیم، بعد به سمی بگم که لحظه ای که دانشجویه معماری شدم خوشحالیم بیشتر از این بود که یه دلیله دیگه پیدا شده که منو بهش وصل کنه، که شدیم هم رشته ای و یک روز همکار...که بشینه کف اتوبوس و بساط لپ تاپش رو پهن کنه و برام اهنگ بریزه تو فلشم....

تو که می دونستی من تکیه گاه محکمتم... بگو با من دیگه چرا دِ اخه نوکرتم

****** اصن دیگه به میناهه مسج یا زنگ نمی زنم که ببینمش...به من چه اصن.ناراحت نیستم ازشا...اما ...ناراحتم ازش

******* امتحان طراحی عمومی مو دادم، نمره ی کاملم هم گرفتم، از هفته ی بعد هم دو تا دیگه از درسام شروع می شه....هومممممم...پارسال این موقع ها، بدو بدو دنبال کامل کردن جزوه ها و یه پامم تو صف کپی بود..بعد هی برنامه ریزی کردن و غصه خوردن که وای اینهمه جزوه رو کی قراره بخونه؟بعدتر به خودم گفتن که باید همین یه دفعه بخونی و پاسش کنی، افتادن و حذف کردن و از این اداها نداریم....هی غصه خوردن که فاینال زبان رو وسط اینهمه امتحان و درسایه نخونده کجایه دلم بذارم؟...تا صبح بیدار موندنا، هی خوندن و نفهمیدن، هی علامت سوال زدن، از هدیه پرسیدن، به زهرا زنگ زدن و غر زدن که اخه این جزوه ها چی میگن...غر زدن که در طول ترم چه غلطی می کردیم که اینهمه درس جمع شده....هنگ کردنا و نتونستن بیدار موندن، هی نسکافه خوردن، چایی خوردن، قهوه خوردن، که انگار هیچ کوفت و کافئینی این خواب رو نمی تونه از سرت بندازه... دوره کردن جزوه ها، ..هاهاها...قیافه ی دخترا قبل امتحانا...بدون ارایش و بی خواب و پر از استرس...تقلبایه من تو کف هر دو دستم...الان؟ همه تو جنب و جوش جزوه و فرجه ها و...من؟ اگه الان درس نمی خوندم از غصه دق می کردم....

******** دخترم مردا قبل از ارضا شدنه نیازشون وحشتناک ترحم انگیزن عزیزم...التماس رو، خواستن رو تو تک تک واژه هاشون، تو نگاهشون و حتی تو راه رفتنشون هم می تونی ببینی...و عزیزکم نه تنها ترحم انگیزن که وحشتناکتر نفرت انگیزن...

********* همه ش اون سکانس "من مادر هستم" تو ذهنمه که کل هال رو شمع چیده بودن....

********** یه مدل "کوکی " بود که می خریدمش 1700تومن، بعد توش 8 تا بیشتر کوکی که تُرد با تیکه های شکلات بود نداشت، عاشق این کوکیا بودم مخصوصن با نسکافه.... اون روز رفته بودم فروشگاه، نوشته بود 5500،ای بابا خب مال ایتالیاست که هس،شکالاتاش فندقیه که باشه، ینی چی یه دفعه انقد گرونش کردید؟ ادم که 5-6 تومن پول 4 تا بیسکوییت قد گردو نمی ده که... دیروز خودم یه مدل شیرینی تُرد گردویی پختم، عالی اقا ععععالی...حالا درسته قالب شیرینی رو چپه گرفته بودم، وقتی داشتم قالب می زدم تیزی فلزی قالب عمیق دستمو برید اما طعمش همه ی این دردا رو تسکین می ده.....

بعدتر نسکافه م تموم شده، رفتم از بازار از همون اقاهه یی که ازش همیشه نسکافه می خرم، نسکافه هامو من باز و کیلویی می خرم، چون نسکافه برای من حکم همون چایی رو برا همه داره، شیشه شیشه برام جواب نمی ده.... نسکافه ای که من می گیرم شده کیلو 120هزار تومن....ینی ادم نوشیدنی روزانه ش رو هم باید حذف کنه...ده اخه لامصبا تو سبد خونواده چی می مونه؟....

********** من ادمی بودم که تو اینده زندگی می کردن، که همه ی سختیا، همه بدمزگیا، همه ی اه و اوه و تف و لعنتهای زندگی رو تحمل می کردم به امید فردا....که هی روزا رو می گذروندم که برسم به روزی که باید.... امروز تو اشپزخونه وسط دادا و دعواها و صداها یه لحظه ، یه لحظه حس کردم همه ی این اتفاقا، همه ی این صحنه ها یه جایی حوالی تموم زندگیه من داشته اتفاق می افتاده، یه جایی حوالیه جایی که من سوم راهنمایی بودم، اول دبیرستان، شدم 17 ساله و 18 و...و الان همون فردایه اون روزاست...و من باز دارم اتفاقایه ساده رو کنار می زنمو چیزهایی که وجود دارن و نادیده می گیرم که باز فردا برسه؟ که چی؟... هی دارم می شنوم دختره تو 20 سالگیش ایست قلبی کرد، تو 28 سالگیش پسره ایست قلبی کرد، تو 18 سالگیش...بعد اصن ایست قلبی نکنم، اگه من همین فردا نه، یه هفت ساله دیگه، 4 ساله دیگه تصادف کنم بمیرم من مدیونم به خودم...من یه زندگی نه، یه لحظه شادی، یه روز اروم، یه لبخندی که مطمئنه به خوشیش، به خوشبختیش ، که پشت لبخنده دنبال چیزی نیست، دنبال فردایی نیست که بیادو خوشبخت تر باشه مدیونم به خودم....و من همه ی زهر و تلخیا رو تحمل می کنم، پسرک طفلکیه رو کنار می زنم که "مستر رایت" برسه، اصن می خوام این "مستر رایت " نرسه، من تموم روزامو دارم می کشم به چه بهایی؟... ادمی که وایساده می گه بش اجازه بدم خوشبختم کنه، که لبخند به رو لبم بیاره رو نادیده می گیرم، خطش می زنم که چی ؟که منتظر ادم دیگه ای هستم که هنوز حتی نیست؟...قضاوت ادما؟مهم نیست برام، واقعن الان برام مهم نیست...ادما اگه ادم بودن که یه لحظه به وضع زندگیه خودشون، به انتخاب خودشون نگاه می کردن بعد می یومدن منو قضاوت می کردن...والا... اقا جمله هه کلیشه ایه که"به جای اینکه در مورد راه رفتن ادما قضاوت کنی یه بار با کفش اونا راه برو"؟...اره کلیشه ست، اما کلیشه بودن به این معنی نیست که" راست" نیست....