من می گم رابطه ها مثل طناب می مونن، حالا این طنابه هم قطرها و ضخامته مختلف داره، مثل همه ی رابطه ها...بعضی رابطه ها طنابشون انقد محکمه که می تونی بپیچی دور یه درخته و سر دیگه ش رو به درخت دیگه ای گره بزنی و وسط این طناب تاب بخوری، بس که مطمئن و امن این رابطه....بعضی رابطه ها هم طنابشون انقد نازکه که تو حتی نمی تونی دو تا لباس پهن کنی روشون و بذاری زیر افتاب خشک شن، لباسا سنگینی می کنن و طنابه پاره می شه....هوممممم.....حالا بگذریم از ضخامت طنابایه رابطه، من می گم حتی اون طناب کلفت ها هم یه جا می شه که پاره شه، تو که گره بزنی این طنابه کوتاه تر می شه، ادمایه این رابطه بهم نزدیکتر می شن...قهرا و دعواها رو تو بذار باعث این پاره شدن...نشده با دوستت دعوا کنی؟نشده از سر یه ندونستن، از سر یه سوتفاهم، اصلن ناخوداگاه دلش رو بشکنی و از دستت ناراحت شه؟....بعدترش وقتی زمان گذشته، وقتی این وسط نازش رو کشیدی، این طناب پاره شده رو نشستی به گره زدن دیدی پیش خودت چه همه شاد شدی که دوباره این دختره / پسره شده ادمه خودت؟؟؟ چقد ذوق کردی که همه چی برگشته سرجای اول؟؟ که باز می تونی "خره" صداش کنی؟.....بعد دیدی یه جاهای وسط رابطه ها، جاهایی که یه جورایی داری مطمئن می شی ادمت رو می شناسی یه اتفاقی میفته، یه جریانی می شه، حالا خوداگاه و ناخوداگاه، یه جاهایی که اسمش رو می ذاری "الکی الکی" می بینی با ادمت حرفت می شه؟ حتی اینجاش که قهرتون می شه و دعوا هم نه، چون هی فکر می کنی می رم براش توضیح می دم و همه چی برمی گرده سر جای اول، دیدی می ری پیش طرف/زنگ می زنی بش تا بهش توضیح بدی، نگاهش/ صداش یه چیزی داره که بت می فهمونه این ادم با توضیح دادن که هیچ با ببخشید و اشتباه کردن هم برنمی گرده....که انگار کلمه ها تو دهنت خشک می شن ، نمی دونی چی بگی، نمی دونی چطور این ادم رو برگردونی....اینجور وقتا انگار می خوای به هرچیزی چنگ بزنی، به هر خاطره ای، به هر حرفی به هر دیالوگ و متن فیلان کتابی و سخن فیلان امام که بابا بیا برگرد، که قهر مومن خوب نیست، که بخشش از بزرگان است، که تو فیلان فیلم اینجور یادته؟که امام علی اینو می گه و...که انگار برگشتی نیست... که هیچ بین اون همه ساپورتیو بودنه ادمه، بین همه ی اون خنده ها و تیکه پرونیا و بازیایه دسته جمعی فکر نکردی که این ادم اهل دلخور شدنه، این ادم اهل "نبخشیدن"ه...که همین قدر گوگولی و دوست و داداش و خواهر و خوبه و فیلان...همین قدر هم می تونه یه روز بره، نباشه....

بعد می بینی که 2-3ساعت نان استاپ حرف زدی، به همه ی دنیا چنگ انداختی بعد این اقاهه/ خانومه مثلن نرم شده، حرف که می خواد بات بزنه مثل قدیما نمی گه دختره اینکارو کن، این درسته بچه جون، کامنتشو می گه بعد تهش می گه "خودت می دونیا" همین جمله ی تهش انگار گره می ندازه تو گلوت، مثل وقتایی که با پارتنرت قهری، صداش که ی کنی به جای "جانم" گفتن می گه "بله"، یا وقتایی که داری مسج می دی، طولانی و پر از کلمه و پر از بغض و از همه چیز تهش یه کلمه می نویسی"همین"...اینا جمله ها/ کلمه هایین که بغض/گره می ندازن به گلویه ادم .... اونجاست که با همون بغض می گی "نمی خواستم اینطور بشه"...انگار همین بغض ادمت رو برمی گردونه....دیدی از پیشش که می ری/تلفن رو که قطع می کنی چقدر خسته ای؟چقدر سرت شلوغه؟ چقدر همه ی انرژی ت رفته؟...دیدی بجای شاد بودن واسه اشتی شدن با ادمه ت بغض اینو داری که "وای ی ی ی چقد نزدیک بود از دست دادنش"....

بعضی ادما لحظه ای که هستن، طوری هستن که نمی ذارن فکر کنی خواهند رفت..اینجور ادما خیلی لعنتین ...خیلی خرن..خیلی بد-ن....

حالا یه جا هم هست مثل دیروز دختر عمه هه و شوهرش زنگ می زنن، می گن پری خانوم از فیلان چیز بسیار ناراحتیم ازت، هی بحث می کنن هی حرف می زنید اون وسطایه دعوا اقایه شوهره می گه من به معصوم می گفتم که تو فیلان و بیسار بعد این طفلک باورش نمی شد، می گفت پرستو اینطور نمی کنه .یا اگه هم چنین بوده و فیلان پرستو حتمنه حتمن بم می گفته...حالا ناخوداگاه من انجام داده بود کاری که انقد این دوتا ادمو ناراحت می کرده...یه لحظه از اینهمه، ایننننننن همه اعتمادی که این ادم داشته یه جوریت می شه، که اقاهه ی شوهر برمی گرده می گه من "یقین" داشتم به فیلان موضوع اما معصوم هی می گفت نگو یقین بگو "شک"...

دخترعمه هه برگشته می گه بگو قبل از اینکه خودم بفهمم قرار بوده بم بگی؟...گفتم یادته ۵شنبه ظهر بت زنگ زدم؟قرار بود همه ی همه شو خودم بت بگم...دخترعمه هه حتی ازم قسم نخواسته بود..به جون فیلانتی و بهمانی و به قران و بخدا نخواسته بود...باورم کرده بود.از ته دل...که هرچی اقای شوهر می گفت معصوم زود خر می شه.می گفت نه من حرف پری رو قبول دارم.اگه می خواست بم نگه.بم می گفت نمی خواست مبت بگم..اما دروغ بم نمی گه هیچ وقت...  درسته طناب رابطه ی منو دخترعمه هه پاره شده، اما دیشب گره ش زدیم....دیشب به خودم لرزیدم واسه اینهمه عمق اعتماد ادمی که به من داشته....

امروز رفتم براش یه لاک سبز-ابی بقول استاد رنگ شناسیمون رنگ سبز-ابی نداریم، اسم این رنگ "سایان"ه خریدم براش، با یه کاغذ به همین رنگ و خودکار ایضن "سایان" رنگ براش دو کلمه شعر نوشتم با نخ طلایی وصل کردم دور لاکه، یه بسته لواشک "گلین" خریدم براش، ترش و انار طعم، با یه متن در مورد دوست..گذاشتم تو یه پاکت سفید-قرمز، فردا قبل رفتن هم یه شاخه رز سفید م یخرم که لبه هاش قرمز قرمزن، رو یه ورق سفید هم می نویسم وصل می کنم به دسته ی پاکته که : به پاس اعتمادت دخترک نیلوفری