گوشه ی رینگم....
اون شب سمی مسج داده که "کاش زودتر مستقل شم پری".... حس کردم سمی داره تنها راهه رهاییشو می گه، تنها امیده اینده ش، چیزی که فک می کنه اگه بش برسه خیلی از مشکلاتش حله ، زندگیش می یوفته رو غلطک....من؟ بش گفتم کاش زودتر بمیرم سمی.....
حالم خوش نیست....حالم خوش نیست وقتی پسرطفلکیه بم مسج می ده "مواظب خودت باش همه چیزه من "و من جلوی تی وی نشستم، اقا غول مهربونه رو نگاه می کنم، رو خنده ش گیر می کنم، روی حرفهاش، روی همه اتفاقهایه 4-5 ماه پیش، که گریه م می گیره با دیدنش ، چشماشو که شبیه مامانشو رو که می بینم هی نگاه موشکافانه ی مامانش یادم می یوفته روز خاستگاری، هی صدای پسر طفلکیه می پیچه تو گوشم که می گه بخاطرت با همه ی خونه حرفم شد، بهشون گفتم یه دفعه رفتم بم جواب رد داده، ده باره دیگه م می رم تا جواب مثبتو ازش بگیرم، تا بشه ماله خودم...نفسم درد می گیره، چشمام درد می گیره، قلبم درد می گیره...قلب درد واسه این وقتا کلیشه شده، اما قلبم سخت درد می گیره...که پا می شم جلو تی وی نباشم، غول مهربونه رو نبینم، لبخندشو، که یاده "من زنمو می خوام خسرو می فهمیییی، من پری رو می خوام" نیفتم...که بمونم این ادم کجا رفت همه ی پری پری خواستناش....که حس مرگ کنم چرا انقد این ادم خواستنیه؟ چرا من اخه این پسرک طفلکیه رو انقد نمی خوام؟
اخه اینکه داره همه ی کارایه دنیا رو برام می کنه، اینکه داره بم اعتماد می ده، بم حس امنیت می ده ازم محافظت می کنه....اینکه نازمو می کشه....اما این غول دیوونه فقط منو از دور عاشق کرد، انقد خواست خواست خواست تا منو خر خودش کرد، اما لامصب مرد نبود...مرد نبود که جلو خونواده ش وایسه بگه این دختر انتخاب منه، این دختر ماله منه من می خوامش...گذاشت رفت....
چرا دنیا پا شو از روی خرخره ی من برنمی داره..بخدا دارم خفه می شم....