پذیرایی ساده....
می خوام شام ماکارانی درست کنم. از همین ماکارانی دمی هایه ایرونیه خودمون ، حوصله م گرفت ته دیگشو سیب زمینی می ذارم، حوصله م نگرفت یه دور نون لواش می چینم ته ِ قابلمه... خونه هم بهم ریخته ست، اصن وقتایی که خونواده ی من اماده می شن می رن بیرون، تق در ِ خونه رو می بندن و مطمئن هم هستن که من خونه هستم، قبل از تق بستنه در ِ خونه، خونه رو تبدیل به بازار شام می کنن و با خیال راحت تق در ِ خونه رو می بندنو می رن...اسباب بازیایه داداش کوچیکه ، دفتر مشق و دیکته و کتاب علومش، چادر نماز مامان و پیژامه ی بابا، بالشا و پتوهایه جا مونده از خواب ظهر، کاور کت شلوار بابا، ظرفایه نشسته ی ناهار، کیف مدرسه ی داداش بزرگه، کاپشن و جورابایی که از فوتبال اومده و در اورده انداخته یه گوشه خونه....پوفففففففففف.... هر دفعه که خونه خالی می شه، هر دفعه که تنها می شم به فکر نشستن پای نت می شم، که باخیال راحت و سیر شروع کنم به وبلاگ خوندن، بدون پرستو پرستو صدا کردنا، یا اینکه بشینم فیلم ببینم....هیچ وقت هیچ کدوم از کارا نمی شه...تا این بازار تمیز و مرتب شه، ظرفا خشک شه و جابه جا شه، جاروبرقی کشیده شه، وقته شام پختنه، شام هم که پخته می شه وقت سفره انداختنو بعدش هم جمع کردنو و شستن ظرفها و...می بینی؟ وقت نمی شه.... حالا امروز هی می گم بیخیال ماکارانی ، بیخیال کاسه های ابگوشتی ِ از ناهار مونده، بیخیال اشغال پاک کنا و جامدادیه ولویه داداشه، هی پتو دور خودم می پیچم، محکمتر چشمامو می بندم که به "تو" فکر کنم....عاشق قصه ساختنم ، عاشق دیدن اینکه دوباره دارمت...باورت می شه حتی به همه ی اون دفترایی که انداختم دور فکر نمی کنم؟ شاید هیچ کس ندونه، شاید هیچ کس هم نفهمه تا اخرش که چقددر اون روز مطمئن بودم به خودم رو کشتن، شاید هیچ کس قدر خودم نفهمه که وقتی اون دفترا رو می ریزم تو یلاستیک و درش رو گره می زنمو می ندازم تو این سطلایه مکانیزه، و راهمو می کشم می رم، بدون دلتنگی، بدون یه لحظه، حتی یه لحظه تردید چقدر مطمئن هستم واسه اینکار....اما فرزندم گفتم که شاید هیچ وقت هیچ کس نفهمه که همه چی بستگی به رفتار مامان داشت، بستگی به نگاهش داشت، به حمایتش..... باز یه چیز دیگه فرزندم هیچ اتفاقی هیچ وقت اخر دنیا رو نمی رسونه، همیشه هر شبی تموم می شه، ینی حتی اون شبایی که می میریش هم صبحش می یاد ، حالا حرفمو نمی فهمی شاید، زوده خب برات، دو بار تجربه کن، شایدم سه بار..می رسه لحظه هایی که فک می کنی تموم نمی شن، فک می کنی جوری به زندگیت ریدی/ ریدن که درست نمی شوی اما از من بشنو درست می شه...درست هم نه ها شاید، اون حس گسه استرس و تشویش فلج کننده ایکه می کشتت، که باعث می شه نفست بالا نیاد تموم می شه...اینو منی می گم که الان نشسته اینجا، منی میگه که دفتراشو، 5 سال زندگیشو گره زده انداخته دور، چون مطمئن بوده که هیچ راهی نیست جز "مرگ"...بخند فرزندم، حتی تو دلت "هع" بگو....حتی باورش نکن خط به خط این نوشته رو...من باور دارمش اما، منی که روی پل هوایی وایساده بوده و ترس پریدن نداشته، ترس اینو داشته که "ارتفاع"ش خیلی کمه، خیلی کم.... باز هم بگو "بول شِت"... به سمی گفتم برام برنامه ی قسمت اول احسان رو دانلود کنه، که هی بشینم دوباره و چندباره تو رو نگاه کنم.... به تو که هیچ ربطی به هیچ کجایه زندگیه این 4-5 روز من نداری، که هی پتو بپیچم دور خودمو، خودمو تو بغل تو تصور کنم..... کیف لوازم ارایشامو مرتب کردم، دونه دونه لواز مارایش و لاکایی که یه روزی از نداشتن پول رفته بودم مارک چیپ و فیک خریده بودمو دارم می ریزم دور و جاش کارایه خوب می خرم، لاک طلایی و صورتی صدفی کمرنگه رو انداختم دور، خشک شده بود.خط چشمه رم، اون ریمل اشغالیه هم ایضن، براش رژ گونه ، آینه هم رم که بچه ها روز مهمونی شکونده بودن رو هم انداختم دور، دیروز از مترو یکی دیگه خریدم، به قشنگی اون نیست اما حداقل دیگه تصویرمو خرد خرد نشون نمی ده، حداقل ده تا پرستو نمی بینم....باید برم یه رژگونه بخرم، یه رژگونه ی طلایی نارنجی، مات باشه رژگونه ش...از همین رنگا که همه ی دخترایه خوشکل رنگ گونه هاشونه...بلد نیستم اما، همه ی رنگا و مارکا رو هم تست کردم، نفهمیدم کدوم رنگ، رنگی که من می خوام، که رنگ گونه های ی دخترایه خوشکله.... مشق شنبه م رو هم هنوز انجان ندادم، هی پلان اشپزخونه رو نگاه می کنم هی فکر می کنم باید یخچال رو ببرم اون گوشه، بعد مامان هی می گه جلویه نور رو می گیره، هی من باهاش بحث می کنم که جز این گوشه هیچ جایه دیگه از اشپزخونه نمی تونه حجم این یخچال رو گم کنه، باید فک کنم بیشتر...باید ببینم جای گازم خوبه یا خیلی دور-ه از سینک...می بینی وسط اینهمه فکر مشغولی، وسط خیال و قصه بافتن برای خودم و خودت باید نگران فکر کردن به چه چیزایه دیگه م باشم؟... فیلم مانی حقیقی رو هم هنوز ندیدم، پوفففففففففف... اصن نمی دونم زندگی چه درگیریه دیگه ای می تونه جز دیدن فیلم مانی حقیقی داشته باشه؟...البته که "تو" و چیدن مهندسانه ی اشپزخونه ی ویلای تو سعادت اباد و انتخاب رنگ رژگونه از بزرگترین درگیراس.... باید برم ادامه ی فیلم "ارگو" رو هم ببینم تازه، نصفه دیدمش، تنها فیلمی که توش به زبون انگیلیسی "تهران" تهران می کردن، که داشت شهر منو، مردم منو و تاریخ منو نشون می داد...هیچ نظری ندارم که اینبار هم بهمون ریدن یا نه اما خلاف اینهم انتظار نباید داشت لابد.... شنبه شب بود که نصفشو دیدم، از یکشنبه هم که فلج شده بودم ، از یکشنبه هم زندگیم خاموش شده بود که من نگاهم ، کلمه هام ، راه رفتنم تویه نگرانی عظیم غوطه می خورد و همه چیز به ریکشن مامان ربط داشت، راستی فرزندم مامان شاید اینو ندونه و هیچ وقته هیچ وقت هم نفهمه که یکبار به معنی واقعیه کلمه زندگی تنها دخترش رو نجات داد....
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 17:9 توسط پرستو
|