از زندگی خشنودم... بخدا، همین که 5شنبه صبح پا می شی غر می زنی که ای وای بازم 5شنبه جمعه، همون وقت صدای زنگ تلفن بطور کاملن غافلگیرانه خبر میده که خاله اینا اومدن تهران....و به همین راحتی تهران 3-4 روز ایلیا- دار شدو من؟ خشنوووود

یا همین که بی دردسر و اروم و خیلی خوب و فیلان پسرداییه تو گوشی جدیدم اهنگ ریخته، که منو داره اشتی میده باهاش...

اصن همین کیسه ی بزرگ پر از لواشکی که خاله هه برام اورده یه دنیااااااست

یا همین که هلک و هلک مامان کوفته های ناهار رو با سبزی خوردن هایه تازه پاک شده ، ساعت دو می زنه زیر بغلش، زنگ می زنه خونه عزیز جون که ناهار نخوریدا، تا نیم ساعت دیگه ماهم می رسیم....

که با خاله ها و دایییه و زندایی و مامان پا میشیم می ریم شوش؛ بله شوش...و کلی بین ظرفا و رنگ پلاستیکا و برق کریستالا غلت می خوریم.... که اصن دیدن لذت عظیم یه داییه 50 ساله ی عشق به ظرف دیدن داره بخدا...

اصن خشنودی ه زندگی خندیدن به همین پدرسوخته بازیایه ایلیاست....که از وقتی لندکروز- سوار، شده به ماشینایه بقیه می گه تاکسی...داریم با مترو می ریم، می گه این چیه؟ می گم قطار...یه کم گذشته، تو شلوغیایه جمعیت خسته شده، نق می زنه که این چه قطاریه پس؟ یه تخت هم نداره بگیرم من بخوابم....بعدش؟ اونجا که شلوارش رو کشیده پایین رفته جلوی گلدون حسن یوسف عزیز که توو راهرو گذاشته خواسته کارش رو بکنه....

اصن اونجا که می گه اسم تو چیه؟می گم پری...می گه نخیررررم، پری ا که وجود ندارن، پریا فقط تو قصه هان....بعدنشم تازه پریا پرواز می کنن تو که پرواز بلد نیستی...

من که می گم همه ی زندگیا باید یه ایلیا داشته باشن، بخدا...