تموم راه رو باید اهنگ گوش بدم...تموم راه باید سعی کنم گریه مو قورت بدم
باید بلند شم حاضر شم، دوست ندارم اما بلند شم حاضر شم...دوست ندارم امروز خیابونا رو ببینم..دخترایه خندون ِ ارایش کرده ی رژ زده ی لاک قرمز رو ببینم، دوست ندارم پسرایه پاکت قلب قلبی به دست رو تو خیابون ببینم.حسودیم می شه.... دوست ندارم پا شم برم سرکلاس درسم، بعد به خانوم معلممون بگم ببخشید یه مشکلی برام پیش اومد که نتونستم مشقامو بنویسم ، از اون قیافه ی تکلیف انجام نداده و گردن کج بدم می یاد... نمی خوام الان این اهنگ "ادل" رو قطع کنم...همین که دختره ی اهنگ شب عروسی اقاهه ش هی داد می زنه "
never mind if i find someone like you"هی دارم از دیشب فکر می کنم چرا وقتی ادما اذیتم می کنن سکوت می کنم، چرا...چرا داد و بیداد نمی کنم؟چرا فحش نمی دم؟ چرا حقشو نمی ذارم کف دستش؟ چرا "سلیطه" بازی درنمی یارم که جرات نکنه بام اینطوری رفتار نکنه؟...چرا اصن ادما/ مردا وقتی خواستن ترکم کنن، خودم زودتر ترک کردم؟چرا داد نزدم فلان فلان شده حق نداری اینجوری راهتو بکشی بری؟ چرا؟...چرا فک می کردم دیشب باید با راننده هه حرف بزنم؟چرا حتی وقتی مشتاشو می پروند سمت داداشه من فک می کردم چیزی نمی شه؟...چرا این تفلن خفه نمی شه تا من با دل سیر اشک بریزمو این خطا رو بنویسم؟
چرا انقد من گریه م می یاد...چرا دنیا با من شوخیش گرفته؟ چرا هی یه ادم می یاد جلوی زندگیم، بعد سریع محو می شه می ره؟ هنوز خودمو جمع نکرده، هنوز روبه راه نشده، تا می یام به خودم می گم دخترجون سرت به درسات باشه، ببین داری عشق همه ی زندگیتو می خونی، داری تو لحظه هایی قدم می زنی که لحظه به لحظه از خدا/ کائنات ملتمسانه خواستیش، هی فکر می کنی که 6 ماه کمتر خونه تون رو قراره عوض کنید، که مامانه دست نگه داشته تا کلاس مسکونی ویلای تو تموم شه بعد بره واسه خونه جدیده خرید کنه، که کلی عروسک و ماگ و کتاب و فیلم داری که از نداشتن جا جمعشون کردی تو کارتن، گذاشتی بالای کمد، حالا قراره یه اتاق بزرگ برا خودت داشته باشی که همه ی اینا رو بچینی توش، که هی می گی تغییر می خوام چیکار؟ اصن همین سمی واسه دنیام بسه..همین که پشت اتوبوس می شینیم و تا خونه الوچه می خوریم و حرف می زنیم بسه دیگه...همین مینا که هی یه ذره از "فرندز" می بینه و برات فیلان جا و بیسارجاشو مسج می کنه خوبه دیگه...اصن همین نرگس، که کم می بینیش و می دونی جز دوستاته، می دونی یکی از دختراته.برا زندگیت بسه دیگه... چرا نمی ذاره من به همین زندگیم راضی باشم؟ چرا؟من که بلدم با همه ی محدودیت ها ازش لذت ببرم؟چرا اذیتم می کنه؟چرا...
*** جانان می سی که منو با "ادل" اشنا کردی...و؟ دلم برات تنگ شده