احساس بایستی یک عضو می شد...دل نباید همان مترادف قلب می شد...خواستن باید مثل دست و پا بود..مثل کلیه...دوست داشتن نیز هم...همچین چیزهایه درد- داری باید عضو می شدند...عضو می شدند که یک وقتی که درمانده ای از داشتنش.که می کشتت این خواستن..این احساس...این دوست داشتنه از دست رفته بروی و ان عضو را بِبُری و راحت شوی... "خواستن" باید دست بود اسمش...باید پا بود..چه می دانم کبد و کلیه بود...هرچه می خواست بود فقط می شد ببُری و بیاندازیش دور...نه یک مفهوم بود..نه اسمش دل باشد...یه لکه خون گرم و قرمز..که نمی دانی چه غلطی بکنی..که کجای تنت هست اصلن این "دل"...تا انقد زندگیت را بگ**ا ندهد..-الی یک بار گفته بود فا**ک همان معنی گ**ا را می دهد اما گ***ا خشن تر است، زخمی تر است، من می گویم دندان هایش بیشتر است....-
باید ببری این "احساس" را و به زندگیت ادامه دهی....به همین راحتی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:34 توسط پرستو
|