با همه ی این تلاشام..با همه ی این حرفا چرا یه جایی از من ناراحته هنوز؟...
میگم خدا شده نگا کنه به مخلوقاتش حالا جزیی تر بخام بگم به "آدم" هاش/ "انسان" هاش بعد فکر کنه که باید یه اصلاحی هم بکنه تو افرینشش؟...فکر نکنم اما...فکر کنم خدا شبیه این بساز بفروشا کار می کنه، از همینا که یه مهندس دارن، بعد همه ی خونه های این اقا بساز بفروشیه همه ش شبیه همه..اصن معروفه مثلن...یه بار یه مهندسی براش یه نقشه کشیده ، حالا اونم هی می ره روی هر زمینی اون نقشه رو کپی پِیس می کنه، ماکسیمم کارش هم اینه به متراژ زمین نگاه می کنه، اندازه ها رو تغییر می ده، همین...می گم که قضیه خدای ماست...شده بیاد مثلن ادمایه دوره های مختلف رو متفاوت بیافرینه؟ نشده دیگه ، بیاد هر از گاهی یه دفتی کنه تو ادما، یه فکری کنه یه اصلاحی تو بعضی جاهامون انجام بده، یه چیزایی کم کنه، یه چیزایی اضافه کنه... منظورم تو قیافه و ظاهر نیستا، منظورم تو کاراییه...مثلن؟ من همه ی امروز می خواستم که گریه م نیاد، اولن تو خیابونا بودم، دومن چشمام ارایش داشت، خط چشم هم نیز، سومن به خودم قول دادم که سر این قضیه ناراحت نباشم، گریه نکنم ، چهارمن دلم می خواست مثل" اسکارلت اوهارا" باشم، که مثلن هی بخوام به غصه هام به ناراحتیام بعدن فکر کنم که هی بگم فردا فردا بش فکر خواهم کرد، اما نمی شد...لامصب این اشکا جمع می شدن تو چشمم...بعد من فقط سرمو انقد بالا نگه می داشتم که نریزن، که بمونن همون تو...این حرفا چه ربطی با اصلاح خدا داشت؟ که بابا مگه یه قابلیتی تو بینی وجود نداره که ابش شُری که می خواد بریزه ما می تونیم بکشیم بالا، چقد خوبه این ویژگی...حالا بعضی وقتا یه جاهاییم که دستمال هم نداریم، نمی شه که این اب بینی راه بیوفته واسه خودش، با همون بالا کشیدن کلی حفظ ظاهر می شه، آبرو هم نیز...حالا چی می شد این قابلیت توی چشم هم وجود داشت؟ چی می شد من گریه م که می یاد، "چشم" مو بالا بکشم تا اشکش نریزه؟...
می گم که به اصلاح نیاز داریم، خیلی وقته دیگه سری دوزی داریم می شیم...
* گریه نکردم اما، درس جدیده رو دارم تمرین می کنم هنوز...اهمیت ندادنه...به جای هی اشک جمع شدنه تو چشمامو سقف مترو رو نگاه کردن، از خانومه ی تو مترو لاک خریدم...کاش این حس خوبه خریدا بیشتر کش می یومد...کاش ...
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 20:5 توسط پرستو
|