فانی گیم
ینی می خواهم بگویم درست زمانی که پاک از دیدن این فیلم توی سینما بیخیال شده بودم کائنات دست مرا گرفتو برد روی صندلی سینما نشاند تا این فیلم را ببینم..بعد هم جز کائنات هیچ کس دیگر از اهمیت دیدن این فیلم برای من نمی دانسته...
یک مثال دیگر هم بزنمو بروم دنبال زندگانیم....که تو همه ی رژگونه های نارنجی - طلایی مغازه ها را گشته ای...گشته ای...گشته ای... همه رنگ بوده، از قهوه ای بگیررر تا اجری، اما این نارنجی -طلاییه نبوده...بعد یکهو یک روز صبح سمی زنگ می زند: جلوی خانه تان هستم پا شو بیا این رژگونه تون رو تحویل بگیر... حالا مراتب سپاس گذاری از سمی بماند که من را کشت با این حرکت...اما منظورم را فهمیدید؟
منظورم این است این بیشرف دارد بازی مان می دهد بعد ما هی جدی اش گرفته ایم...همین خوده من مگر نیستم...اصن قاعده ی بازی کردن را بلد نیستم...من هی فکر می کنم باید جنگید، باید جدی بود، مقاوم بود پشتکار داشت و زخم خورد اما باز روی پا بود..مغرور بود و....... اما قضیه راحتتر از این حرف هاست، باید بازی کرد...