می دانید دنیا بیشرفی است که بازی هایی دارد که جز از خوده بیشرفش از کسه دیگری برنمی اید...مثلن برمی دارد این لاک البالویی را موقعی به من می دهد که وقتی خریدمش هم فکر نمی کردم این همین رنگی بوده باشد که یک ماه دنبالش می گشته م مثلن..واقعن فکر می کردم یک رنگ بنفش طوری است و خریدمش چون فقط باید چیزی می خریدم، چون توی ان لحظه نه لاک بنفش نیاز داشتم و نه اصولن ادمی هستم که رنگ بنفش دوست داشته باشم...نه شوما نمی فهمید منظورم چیست... بگذارید یک مثال دیگر بزنم...دیروز با "زارا" رفته ام پذیرایی ساده را دیده ام...ینی درست جایی از زندگانیم و با کسی که حتی یک لحظه هم فکرش را نمی کردم...بماند که فیلم خوبی از اب درنیامده بود...بماند که هی من می گفتم شوما کنعان تون کوجا اقا این پذیرایی تون کوجا...درسته که ترانه ی فیلم خیلی خوب بود..درسته که من تا لحظه ی اخر اقا مانی را دنبال کردم..هی دنبال کردم...اما فیلم را انقدر دوست نداشتم که منتظر شوم دی وی دی اش بیاید بدوم برم بخرمش...اها، اهنگ اول فیلم و ان ماشین توی جاده من را یاد "فانی گِیم" ِ اقای هانیکه انداخت...ینی هی فکر می کردم خنده های این دو نفر و شیطنت هاشان با ان موزیک روی سر می خواهد یک کاری بدهد توی فیلم دستمان...نداد خب...

ینی می خواهم بگویم درست زمانی که پاک از دیدن این فیلم توی سینما بیخیال شده بودم کائنات دست مرا گرفتو برد روی صندلی سینما نشاند تا این فیلم را ببینم..بعد هم جز کائنات هیچ کس دیگر از اهمیت دیدن این فیلم برای من نمی دانسته...

یک مثال دیگر هم بزنمو بروم دنبال زندگانیم....که تو همه ی رژگونه های نارنجی - طلایی مغازه ها را گشته ای...گشته ای...گشته ای... همه رنگ بوده، از قهوه ای بگیررر تا اجری، اما این نارنجی -طلاییه نبوده...بعد یکهو یک روز صبح سمی زنگ می زند: جلوی خانه تان هستم پا شو بیا این رژگونه تون رو تحویل بگیر... حالا مراتب سپاس گذاری از سمی بماند که من را کشت با این حرکت...اما منظورم را فهمیدید؟

منظورم این است این بیشرف دارد بازی مان می دهد بعد ما هی جدی اش گرفته ایم...همین خوده من مگر نیستم...اصن قاعده ی بازی کردن را بلد نیستم...من هی فکر می کنم باید جنگید، باید جدی بود، مقاوم بود پشتکار داشت و زخم خورد اما باز روی پا بود..مغرور بود و....... اما قضیه راحتتر از این حرف هاست، باید بازی کرد...