ساندویچ های کتلت اون خیابونه نزدیک خونه ی مهفااینا...
** باد بود، پارک دانشجو بودم، سمی دیر کرده بود، باز باد بود...شال تو سرم نمی موند..موهام هی اشفته می شد...پسره روبه روم نشسته بود، همین تئاتر شهر... حواسش به من بود، من اما همه ی حواسم به این بود سمی بیاد بس که خسته شده بودم...سرم پایین بود کفشایه اقاهه رو دیدم، من جز ادمایی هستم که ادم ها رو از کفشاشون قضاوت می کنم، بعد از روی لباساشون...کفش های خوبی داشت...ابهت داشتن کفشاش و خسته بودن...خیلی کهنه نبود خیلی هم نو نبود...کفش ِ خیابون شناسی بود...سرم رو بالا بردم، ساعتو نگاه کردم دیر شده بود ، گوشی سمی خاموش بود...خسته شده بودم...اقاهه بود اما...یک جا روبه روم ایستاد، لبخند زد، لبخند زدم باز حواسم به اومدن سمی بود، به اینکه شال رو روی سرم نگه دارم...یه اقایی با فلاسک و سبد دور می زد می گفت :چای، چای..چای بدم خانوم؟ صداش کردم:اقا یه چایی لطفن...پول رو دادم دست اقاهه ی چایی، به اقاهه کفش قشنگه اشاره کردم که دورتر از من نشسته، گفتم یه چایی هم برای اون اقا ببرید، بهش بگید از طرفه منه...بازم حواسم رفته پی ِ اومدن سمی...نگا نکردم اقاهه رو...از دور با اشاره تشکر کرده، خواسته برم کنارش بنشینم..گفتم نمیام...خودش اومده...حرف زده، تشکر کرده برای چای ِ ناطلبیده...حرف زده، قده 5 دقیقه...سمی اومده، خواستم خداحافظی کنم، صدا کرده خواسته بیشتر اشنا شیم...و بدین ترتیب من امروز یک دوستی پیدا کردم که سینما می خونه و کفش های باابهت می پوشه...بعله
*** به سمی برگشتم گفتم امروز: سمی زندگی سخت نیست، مسخره ست...تایید کرده حرفمو...چقد هی به این "مفهوم"دارم می خورم این روزا
**** میل عجیبی به رنگ ابی لاجوردی پیدا کردم...ینی آبی متالیک....واو سرمه ای که سورمه ای تلفظ شه....اصن به حد مرگ این رنگ منو تو خودش غرق می کنه
***** باید برم میناهه رو ببینم، خیلی حرف ها دارم که بش بزنم...خیلی حرف ها
****** خره هرکی بخواد تهران رو بذاره بره، چهارراه ولیعصر تا انقلاب رو، ونک رو، مانتوفروشی های هفت تیرو که هی بگردی هی هیچی پیدا نکنی و هرسال و هرسال بگی این مزخرفا چیه ؟ مانتوها امسال چقدر بیخود شدن...و روی امسال مثل همه ی سال های قبل تاکید کنی...که هی دلت بخواد با سمی بری پاساژایه ونک به جای خرید از خوراکی های خوشمزه ی عجق وجقش بخوری....که یه مغازه کشف کنی توی یکی از مرکزخریدا که وسایل خونه می فروشه، که جای مانتو نگا کردن و روسری خریدن و کفش پا کردن یک ساعت ریز ریز لوازم خونه ش رو نگاه کنی و البته که از قیمت های نجومیش سرت سوت بکشه....
داشتم می گفتم خره هرکی بخواد این بچه ها رو بذاره بره، همین که دخترعمه هه زنگ می زنه که ماهی عیدمو امسالم تو باید برام بخری، خره که تهران رو بذاره بره و فاصله ی 10 دیقه ای از خونه ی عزیزجون رو از دست بده، که یه روز که می دونه چقد دلت گرفته ساعت یک زنگ بزنه با بغض از غصه ت بگه که پاشید بیاید اینجا برات باقالی پلو با ماهیچه پختم...که من کدوم گوری برم، اصن به امید چه خری بذارم برم که اینهمه زندگی پیدا کنم...که دلم بخواد ذرت مکزیکی های ایستگاه مترو شوش رو فقط با سمی بخورم...که میناهه رفته برای شنبه دیدن همدیگه مون لواشک خریده، من اینارو بذارم کجا برم؟ کجا برم ؟ اصن من برم وقتی سمی گریه می کنه کی دستاشو می گیره؟ با کی سیگار می کشه؟با کی ساندویچ گنده ی هات داگشو نصف می کنه؟ با کی اهنگ "بهار وقتی می یاد عشقو می یاره" رو می خونه؟ که گیر می کنه "دل هر یاری رو دست نگارش" کی براش اینجاشو می خونه؟ هوم؟ با کی می ره" فرانسه" برش کیک گنده می خره و با شیرکاکائو تا تهش می خوره؟ اینکه می دونم میناهه همین جاست، تو همین یک ساعتی من، که دستمو دراز کنم می تونم بهش برسم، که هی می گم وای کادویه تولدشو براش می خرم می برم می دم بش، که هی پولم خرج می شه و دوباره می گم ایندفعه که پول دستم اومد اولین چیز، خریدن کادویه میناهه است...این ینی من باید تو قلب همین شهر بمونم، هرچی یه جاهایی اذیتم می کنه، هرچی یه جاهایی موندن و رفتن برام فرق نکنه، که اصن تو لحظه رفتن رو انتخاب کنم اما نباید برم...نباید اینارو ترک کنم...
******* خانم بالالایکا ما فیلم پیشنهادی شوما رو خریدیم...می سی براید فیلم تراپی شوما
******* واقعن چرا نه؟ کاش دلیلت رو می دونستم...
******* هی کینگ من متاسفم، بیخشید که انقد راحت داشتم چیزی که با التماس ازت خواستم، 4 سال سرش هر روز یا داشتم با خواهش التماس می خواستم ازت یا فحش و نفرین و....با یه چیزه دیه طاق می زدم...و بیشتر متاسفم که انقد راحت داشتم این کار رو می کردم...اصلنا یه لحظه خودمو جای تو گذاشتم، فحش دادی بم اون لحظه؟؟؟؟ حق داشتی خب...حق داشتی