* خانوم معلممون پیره، انگاری حوصله ی بچه ها رو نداره، حوصله ی شیطنت هاشونو..من؟ بلد نیستم بچه ی شیطونی نباشم، همونطور که هیچ وقت بلد نبودم بچه ی درس خونی نباشم...هومممممم...کلی کار هیجان انگیز دارم برای انجام دادن، باید مدل پرده انتخاب کنم، باید رنگ کف و سقف و دیوار انتخاب کنم، باید استایل مبلامو انتخاب کنم،باید لوستر انتخاب کنم، جا برای اپلیگ ها انتخاب کنم... باید تکسچر دیوار پشت تی وی و داینینگ روممو انتخاب کنم ، باید هی فک کنم این به این می یاد؟به اون چطور؟ باید کلی پرسپکتیو بکشم، باید به فضاها جون بدم، باید این خونه هه رو خونه کنم....

بعد هی می خوام عید شه بشینم درس بخونم، هی جزوه ی نور و رنگمو دوره کنم، هی هارمونی ها رو حفظ کنم هی کنتراست ها رو...هی سقف کاذب طراحی کنم...هی دایره ی رنگ رو تو سرم بچرخونم، از چپ به راست از راست به چپ از گرم به سرد از سرد به ...

** خاله هه سری پیش که اومده تهران، ورقام دورم پخش و پلا بوده، هی نگا کرده به دستمو پلانایه جلومو فیلان..گفتم خاله؟ گفته جونه خاله؟ گفتم خونه ت رو درست نچیدیا؟ دو تا فوکال پوینت رو گذاشتی بغل هم...تی وی و شومینه ت چسبیده ن به هم اشتباهه این....دو روز پیش زنگ زده که بچه جون مرسی از راهنماییت،جای راحتیا و تی وی و مبلایه پذیرایی رو عوض کردم، خیلی خوب شده...لبخند اومد رو لبمون...

*** شماره ی خاله هه رو روی ای دی کالر تلفن خونه می بینم، یه لحظه به ذهنم هجوم می یارن همه فکرا، هم اینکه خاله هه الان کیشه، هم اینکه نکنه از تو خبری شده زنگ زده بم بگه؟؟... الو؟پری جون برات یه تیشرت قرمزه قرمز خریدم دوست داری خاله رنگشو یا ببرم رنگشو عوض کنم؟...پوفففففف اخه چرا باید فک کنم بعد اینهمه مدت که خاله هه دم گوش ِ ت بوده خبری نبوده ازت حالا که رفته مسافرت باید خبری ازت شده باشه؟...

**** دیووووونه از انسان کلاسیک و مدرن و پسامدرن شروع کردی به حرف چیدن، نشستی دونه دونه تفاوت هرکدوم و سلیقه و طرزفکر و فرهنگ و فیلان و فیلان و برام گفتی تا برسی به اینکه من یه پست مدرنه دوست داشتنیم؟ که از انسان پست مدرن برسی به موهای مشکیه من؟ به ابروهای پهن ه من؟ که رشته های موی بیرون زده از شالمو به دستت بگیری و بگی: تو یک تعادل بین مدرنیته و کلاسیسمی دختر...

***** کاش دو سال پیش دیده بودمت، همون وقتا که دیوونه تر بودم...بهت نگفتم ولی دوشنبه عالی بود برام...عالی...اخخخخخ که وقتی از خانه ی هنرمندان تا مترو طالقانی که برام داشتی می خوندی، می دونی همین کارت تا اخر دنیا می تونست منو عاشق کنه؟ همون طور که من با لبخند سرم پایین بود و داشتی سنتیایه نامجو رو برام زمزمه می کردی یا اون تصنیفه که من نمی دونم از کی بود و من دلم داشت از صدای قشنگت غنج می زدو تو تمام چشمات به صورت من بود و می خوندی، وای که چقدر خوب می خوندی، وای که تو بالا پایین کردن صدات چشمام پر اشک می شد...می دونی اگه دو سال پیش بود من می مردم برات؟ الان؟ الان لذت می برم ازت و رد می شم...رد می شم...اخخخخخ که اون لحظه که تو همه ی اون شلوغیا که ازت دور مونده بودم دستت رو طرفم دراز کردی، اخخخخ که وقتی دستت جا می گرفت رو گودی کمرم، اخ که همون وقتی که چشات مکث کرده بودن رو لبایه من...اخ که اون وقتی که داشتی حرف می زدیو حرف می زدیو من زل زده بودم به درختایه خانه ی هنرمندان، که گفتی به من نگاه کن وقتی داری به حرفام گوش می کنی...اخ که همون اول که دیدمت بدون هیچ چیز و حرف اضافه ای گفتی 5 دقیقه برام حرف بزن، 5 دقیقه برام دیالوگ بگو، از هرچیزی که می خوای..از زمین، از اسمون، از اینکه دختری هستی که همه ی دنیا عاشقتن و تو به هیچ کسی پا نمی دی...5 دقیقه برام حرف بزن...اخ که وقتی داشتم از صدای چیپس خوردن و قل زدن سوپ و اهنگایه ابی که هرکسی حوصله ی شنیدنش رو نداره بت می گفتم برگشتی تو جوابم گفتی تو که خودت دیوونه ای،بعد می گی ما هنریا دیونه ایم...اخ که کاش دو سال پیش بود....کاش...

****** حالا که همه ش خیاله...

******* کاش مامانینا زود برگردن، مامانه که تهران رو ترک کرده من هم رژیم غذاییمو...حالا نه که مامانه طفلکی کاری به خوردنه من داشته باشه، ن...اما همین که مامانه رفته منم رفتم شهروند، بعدبا دو تا کیسه ی پر خوراکی برگشتم خونه، به سمی دروغ گفتم که چیزی نخریدم...به خودمم اجازه دادم تو این دو روز می تونه خودشو خفه کنه، بچه ست خب..نیاز داره

******** چاقاله بادوما هم که اومدن که...بعد هی یه دونه چاقاله می ذارم تو دهنم بعد می گم ینی این یه روز که بزرگ شد بادوم می شه؟ نمیاد بش خب...

********* ادمها باید شبها زود بخوابند، اصلن هم کاری ندارم که شبها را دوست دارند و شب ارامش دارد وکتاب خواندن در شب می چسبد، فیلم دیدن توی سکوت شب چیز دیگری است ووای نگو از چایی هایه شبانه و فیلان و بیسار...شب ها ان فرصت نداشته برای فکر و خیال و غصه خوردن و قصه بافتن را به ادم می دهد، ادم باید این فرصت را از خودش بگیرد....ادم باید انقدر در طول روز خودش را خسته کند ، شب که می شود سرش را نگذاشته روی بالش خواب هزاران دنیایه دیگر را ببیند...من مدتهاست انقدر خسته م که سرم را نگذاشته روی بالش ....

**********پری پری جونم پری، وِرده زبونم پری، اگه پری نداشتم چه روزگاری داشتم....هع، خوبه ادم یه خاله داشته باشه که هی اینو برا ادم بخونه....یا اینکه یه دایی داشته باشه ادمو "پَرپَری" صدا کنه، نه؟