تو نیمه راه زندگی...دله من پرخون ه...اینجا با این قشنگیاش...واسه من زندونه
ساعت نمی دونم چنده، اما اخرین باری که دیدمش دوازده رو گذشته بود، این ساعت بالای میز منم بعضی وقتا عقربه بزرگش گیر می کنه تو عقربه کوچیکش از ساعت گفتن جا می مونه، حوصله هم ندارم برم از تو هال ساعتو ببینم....اینکه شبا زود بخوابی، صبا ساعت 9بیدار شدی، قد یه کف دست نون چایی با کره و مربا هویجی که مامان برات درست کرده بخوری، یه جوری ینی زندگی سالم....اینکه پا شی هر روز هم که نه ، حداقل تو هفته ت 3-4 روزی پیاده روی طولانی داشته باشی، غذای کم بخوری به قاعده ینی زندگی سالم یه طورایی...غذا که همیشه نباید سانتی مانتال باشه هی منتظر شی که حاضر شه بری بخوریش، همین که یه پیاز کوچیک رو سرخ کنی بذاری کنار، 5-6تا از اون رون کوچیکایی که چسبیده به سر سینه رو با نمک و فلفل و پودرسیر مزه دار کنی و تو اتیش تند سرخ کنی و با پیاز داغه و زعفرون قاطی کنی و یه فنجون اب بریزی روش تا مغزش بپزه، با دو استکان کته و ماست خیاری که توش پونه کوهی و نعنا و شوید و اویشن و موسیر و پودرگل ریختی می تونه همون غذایی باشه که تو رو مجبور کنه هی از اتاق خواب داد بزنی : مامان پس کی می یای غذا بخوریم؟حتی اگه برا ناهار خوردن هم زود باشه... بعضی وقتا کارامون معنی نداره، حالا نه که همیشه معنی داره، نه...اینکه می بینی رنگ سبز رنگ موردعلاقه ت نیست، اینکه حتی زیاد هم مورد استفاده قرار نمی گیره حتی و حتی تر راحت هم ست نمی شه برات اما تو 5 تا لاک سبز داری، اینو به سارا می گم که گفته 7 تا لاک قرمز داره، میخام بهش بگم همیشه شرایط بدتری وجود داره، قرمز یه چیزی اخه سبز؟؟؟... اینکه هی مامانه بگه یا بیا این کفش رو مشکیشو بردار یا کیفت رو همین زرشکی تیره انتخاب کن هیچ دلیلی نداره که من اغوا شم و تو وجودم ذره ای بلرزه که از انتخابم پشیمون شم، من هنوز هم از کالج های چرم زرشکی تیره م و کیف چرم مشکی ای که خریدم خیلی خوشحالم، حتی اگر مامان هی ابروهاشو ببره تو هم که کیف و کفش رو باید یه رنگ برداشت،الان به کیف مشکی نیاز دارم هرچقدر هم این دوتا زرشکی بیشرف دلم رو ببرن من تسلیم نمی شم... من به اصل کاربردی معتقدم مادرجان...بچه تر که بودم همیشه دوست داشتم شال سرم کنم، مامان نمیذاشت اما، عقیده داشت دخترخانوم های شیک روسری سر می کنن، شال حتی خیلی قشنگش هم ولنگارانه ست...هومممم، حالا که بزرگتر شدم با اینکه بخش کوچیکی از پرستو هنوز به شال ها چشم داره، اما هنوز هم فکر می کنم روسری رو دختر خانم های شیک سر می کنن، اوممم این دو خط رو دارم در ستایش روسری می نویسم؟ نه، در ستایش" شنل" و "ولنتینو" دارم می نویسم که انقدر روسری های شیکی دارن واقعن، البته که "آکر" هم کاره خوب داره اما.... ویک چیزی، اینکه من غرق در لذت این روسری ولنتینو یی هستم که دیروز خریدم، که تعداد دفعاتی که سرش کردمو از دستم در رفته، بعد اگه فکر می کنید که توی همه ی این دفعات من فقط روسری رو به تنهایی پرو کردم سخت در اشتباهید، مانتو و شلوار و کیف و کفشی که برای این کارم ست رو کردم رو همه ش رو باهم می پوشم، همچین ادمه بی جنبه ای هستم من...یه کیف کوچیک شنل دیدم 375 تومن، چقدر کوچیک؟قده یه کف دست،نخریدم خب، نه اینکه چون نمی ارزید، نه، چون پول نداشتم... بعد یادِ اون قسمت "دسپرت هوسوایوز" افتادم که "گابریل" برای اون دختر واقعنیه خودش یه کیف شنل خریده بود بعد یه چیزی تو مایه های این که" این بچه درست مثل خودمه، اینم مثل من معنی اورجینال بودن و برند و این چیزها رو میفهمه" رو داشت زمزمه می کرد، یک جایی از من پیش اون کیف شنل جا موند...تو بگو،خاله جونی که قول" تو" رو برای عید امسال داده بود به من، که قرار بوده تو هم دعوت شی به ویلای شمال ، که ذهنه قصه گویه من شروع کرده بوده به قصه بافتن و قصه بافتن و....حالا چطو عین این 13 روز رو بدون تو بگذرونم؟من هیچی، به ذهن قصه بافم چی بگم؟....تو بگو...
دارم برا خودم یه پَک عیدانه درست می کنم...توش فیلم هست و کتاب وموزیک و خوراکی و درس...جزوه هامو مرتب کردم و کارایی که باید تو تعطیلات انجام بدم رو مشخص کردم ، فولدر اهنگایی که باید ریخته بشه تو گوشیم رو هم اکی کردم، یه سری فیلما به اقا فیلمیه سفارش دادم،بعد جمعه هم قراره برم فروشگاه برای خریدایه مامان و البته خریدایه خودم... بعد هی نیدونم چرا دارم اینکارا رو می کنم، انگار قراره طوفانی، سونامی بدبختی گریبان گیرم شه، حالا اسمش پک عیدانه ست ولی بیشتر شبیه اذوقه ی مصیبت زده ها داره میشه....
هی دارم فکر می کنم اسم "تو" رو تو دفترچه ارزوهام بنویسم؟؟...سمی می گه عدس گذاشته سبز شه برای عیدش، می گه برا هر کدومشون نیت کرده و ارزو، گفته یه چند تا آرزویه عدسانه هم سهم من بوده...باشد که آرزوهامون امسال سبز بشه....میناهه می گه تغییر کردم، می گه انگار تویه یه دراز مدت رفتم پیش مشاوره، می گه خیلی از رفتارام بهتر شده...خودم؟ خودم هم حس کردم تغییره رو، نه اینکه دقیقن بدونم کجاها و کدوم رفتارا تغییر کرده اما این پوست انداختنه رو فهمیدم...این تغییره اصن یواش نبوده، خیلی بولد بوده تو رفتارام، همینطوری پیش اومده؟ هع...برا ذره ذره ش تاوان دادم....با دخترعمه هه قراره برم تونیک رنگی رنگی یه جور بخریم، از همین کارایه دخترونه ی بچگونه...بعد؟ چرا انقدر تو فکرم وول می خوری اخه پدرسوخته؟؟؟؟؟؟