نمی دونم پا شم الان برم سه تا تخم مرغ بشکونم توی کاسه زرده و یک و نیم پیمونه شکر پیمونه کنم و بساط کیک پزیمو راه بندازم یا بشینم گریه کنم...این دفترچه زرشکیه همه چیزه زندگیمه، همین که توش فیلمو کتابو مکانو صدا داره، از همین چیزهاست که حتی یه درصد هم فکر نبودنش رو نمی شه کرد الان داشتم فکر می کردم کاش گمش می کردم، کاش یکی پیداش می کرد هرچی که کنارش تیک سرخابی نخورده بود رو برای پیدا می کرد، فیلما رو می خرید برام اهنگا رو دنلود می کرد کتابارو می گشت برام پیدا می کرد بعد با یه پست برام می فرستاد، هععععع چی می شد مگه؟...نه، حتی نوشتن هم نمی تونه خیال گریه رو ازم بگیره...من ادم رک و راستی ام، با خودم بیشتر از همه. و توی این چند روز هی وایسادم به خودم گفتم تو فقط 50 درصد خودتو داری می ذاری روی درست، اونهمه دوست دارم دوست دارم گفتنات چی شد؟ من از خودم انتظار دارم سر کارام بس که کار کنم جون بدم ، بدم می یاد از خودم که انقد خودمو جاج می کنه، که همیشه منو می بره پای میز محاکمه، بس که همیشه بم سخت می گیره...نوک زبونم سوخته، همیشه نوک زبونه من سوخته س، بس که الاغم، بس که عقل نارسم.خب کودن اب جوشی که از کتری ریخته می شه تو ماگت داغه دیگه، نریخته برمی داری هورت می کشی همین می شه...مامان دیده دارم هی غصه می خورم که نمی تونم کارایه راندوو یه پروژه هه رو انجام بدم پاشده شال و کلاه کرده که می رم برات مدادرنگی بخرم شاید دلت وا شه، رنگا رو که ببینی ترست بریزه، بعد زنگ زده به این اقاهه ی فامیلش که لوازم تحریری داره که برا پرستو یه مدادرنگی 72 رنگ یا 100رنگ بذار کنار می یام ببرمش، خب قول دادم با همون 36 رنگ هم استرس نتونستن و ترس نزدیک شدن به کاغذها و رنگ زدنا بریزه، اخه 72 رنگ رو می خوام چیکا؟...قبول کرده بالاخره....من فهمیدم در جواب اینکه وقتی ازم می پرسن رنگ مورد علاقه ت چیه چی باید بگم، سرخابی و سورمه ای...همیشه می گفتم ینی چی رنگ مورد علاقه اخه، همه رنگها مورد علاقه ن اخه....اه، گریه هه برای ان پستی بود که خونده بودم، برای غصه خوردنهای دختره واسه کات کردنش با دوس پسرش...نه واسه کات کردنه، حتی نه واسه غصه خوردن دختره...واسه خودم، دختره ناراحت بود، گریه می کرد، غصه می خورد، دلش تنگ شده بود و روزایه سختی رو داشت می گذروند. نا نداشت و... و همه ی این ها بود چون تجربه کرده بودتشون، چون واقعنی بود، چون همه ی این ها رو تاچ کرده بود، چون ناراحتیش و غمش اکسپتِبل بود....چون عاشق بود.چون از دست داده بود...و من؟ و من گریه م گرفته که هیچ وقت عاشق نبودم، چون هیچ کدوم از اینها و هیچ کدوم از لذتها رو  نبرده بودم  اما من هم گریه کرده بودم، درد کشیده بودم و دلتنگ شده بودم و  روزایی بود که من هم نا نداشتم و همه شون هم خیلی واقعی بوده، خیلی واقعی....و اصلن هم جز برای خودم برای کسه دیگه ای اکسپتبل نبوده، حتی برای سمی، حتی برای میناهه و راستش؟ حتی یه جاهایی برای خودم... و من نه هیچ وقت عاشق بودم و نه هیچ وقت هیچ کدوم از لذتها و خاطراتی رو از دست داده بودم...نمی دونم به اون رابطه ی لانگ دیستنس 18-19 سالگیم می شه اسم عاشقی رو داد یا نه...و من انقدر خودم رو سخت محاکمه می کنم که خیلی راحت همه ی اون حس ها رو همه ی اون دلتنگیا رو همه ی اون عاشقی ها رو می تونم خیلی راحت ببرم زیر سوال و چشمم رو به همه ی اون چند ماهه توی 19 سالگی ببندمو کلمه ی "هیچ" رو خیلی پررنگ و محکم ادا کنمو بگم هیچ وقت عاشق نشدم....بگم هیچ رابطه ی درست و درمونی تو زندگیم نبوده و هیچ مرد درست و درمونی هم.....

و خیلی الکی تو همه ی این 4 سال تمرین از دست دادن کردم، خیلی واقعی...در حالیکه هیچ بدست اوردنی نبوده که بخوام از دستشون بدم....که همه ی این 4 سال، همه ی ادمهای این 4-5 سال ، همه ی گریه های من، دردهایه من برای یک "هیچ " بزرگ بوده... اه که می خوام از این حساب کتابایه اخر سالی دست بردارم، اه که می خوام هیچ درسی از همه ی نه تنها این سال که همه ی سال های قبل و قبلترش نگیرم و زندگیمو بگذرونم برم...می خوام به هیچ حرفی، به هیچ نگاهی، به هیچ دلخواستنی به هیچ حماقت و کودن بودنی تو همه ی این 4-5 سال فکر نکنمو برم...که خوشحال باشم که یاد گرفتم زندگی رو جدی نگیرم، که راحت و نرم از کنار هم رد شیم و گاهی برای هم دستی تکون بدیم، که خوشحال باشم که قراره با قوم مادرجان بریم مسافرت، که زندگی کنم با این رنگ شلوارام، با همین سرخابیه بیشرف و سایان ه کره خر... که هی نخوام این پست رو با همه ی اعترافاش بنویسمو اینهمه ، اینهممممممه غصه و درد و گریه ی 5 ساله رو زیر علامت سوال به این گندگی نبرم و پاشم به همون کیک پختن برسمو اشکامو پنهون کنم...که هی حرف میناهه نپیچه تو گوشم که :حس می کنم این روزا دیگه نه از از دست دادن زیاد ناراحت می شی و نه از بدست اوردن زیادی خوشحال...که چطور می شه منی که همه ی این 5 سال فکر می کرده هی داره از دست می ده و غصه خورده و درد کشیده و هی به اصطلاح خواسته دوباره بلند شه و فیلان، همه ی کسی که از وقتی یادش می یاد این تمرین زندگیش بوده و بزرگترین حماقتش چطو می شه که حالا حتی همین یه تمرین رو هم درس اجرا نکنه تو زندگیش.... من نباید اشک می ریختم واسه این حماقت چندین ساله م، باید پا می شدم شیشه ی عطر خالیه سمی رو بو می کردم بس که این چند روزه دلم تنگشه ... کاش واقعن چیزی از دست داده بودم همه ی این سالها، کاش واقعن کسی رو ترک کرده بودم، کسی ترکم کرده بود، کاش واقعن حداقل یک بار رابطه ای شروع شده بود که بعد از تموم شدنش من اینطور زار و اشک گونه بشکنم... کاش یک بار با مردی می بودم که وقتی می خواستیم با هم کات کنیم من فکر کنم هیچ کس رو دیگه نمی تونم جای اون بذارم...کاش یک بار حس اینکه وای اگه بره زندگیم بدون اون چطور می شه رو می فهمیدم...کاش .کاش یک بار داشتنش رو لمس می کردم گرمایه پشتیبان بودنش رو که حالا نمی گفتم همه ی گریه هام و عزاداری ها سر چیزی بوده که هیچ وقت نبوده...کاش حداقل یک جایی مثل اینجایه امروز زندگیم، مثل همین 15 مارسه لعنتی و 25 اسفندی که تموم نمی شه نمی فهمیدم که روزها و ماه و سالها سر هیچ اشک ریختم... سر ادم هایی که حتی انقدر به خواستنشون تو هیچ برهه ای از زندگیم مطمئن نبودم که با دل ِ محکمو صد در صدی خواستنش رو بخوام، همیشه تردید بوده تهه ته دلم، که اگه این اونی که می خوام نباشه؟که اگه این ادمه من نباشه؟؟؟؟؟؟ ...و من دلیل همه ی این تردیدها رو می دونم...چون هیچ وقت عاشق نبودم....