برگشته م دارم از اصل صبر و بی پیشِنت بودن براش حرف می زنم...دارم می گم بعضی وقتا زمان ِ درست باید باشه تا اتفاق درست بیفته، دارم از ایمانم به این ماجرا می گم، به این اصل...البت که تجربه بوده که ایمانم رو بوجود اورده...بعضی نظریه ها و تئوری ها باید پشتش تجربه باشه، من می گم ادمایه باتجربه ادمایه با ایمان تریند، ادم هایی که هی می مونن خونه و نظریه می سازن و تئوری می بافن ایمانشون به لعنت خدا هم نمی ارزه، نظره منه خب...داشتم می گفتم، به دختره دارم می گم با بعضی اتفاقا مدارا کن، خواسته هه رو هم فراموش نکن، مثال /تجربه ی خودمو هم براش اوردم...بعد نگام کرده، همین طوری که هی داره موز پوست می کنه حلقه حلقه می کنه، کیوی ها رو چهار قاچ می کنه، خیارا رو راه راه پوست کنده و اریب اریب برش می زنه، پرتقاله رو شکل گل پوست کنده، یه تیکه سیب داده دستم می گه: اول دبیرستان که بودم، یه دوست داشتم اسمش فیروزه بود، عاشق کره خر بودم، خط کش می خرید می رفتم از خط کشش می خریدم، اتدد ابی می خرید به مامان می گفتم باید برم یه اتدد ابی بخرم، مامان که چاشت می ذاشت برا مدرسه م اندازه ی دو نفر می ذاشت، من و فیروزه ، حسودیم می شد دخترایه دیگه باهاش حرف بزنن، فیروزه می خواست زنگ تفریحا سرکلاس باشیم می موندیم تو کلاس، فیروزه می خواست با فیلانی حرف نزنیم حرف نمی زدیم، فیروزه می خواست بیسار کنیم بیسار می کردیم، می گفت انقد براش حرف می زدم که بعضی وقتا با خنده می گفت خسته م کردی، گوشم رفت، بس کن دختر، می خنده می گه اما من باز براش حرف می زدم چون فیروزه تنها کسی بود تو زندگیم که دوستش داشتم، جای همه ی ادم هایی بود که نداشتم، جای همه ی خواهرا و برادرایی بود که هیچ وقت نداشتم، جای دوست هم بود برام، مکث می کنه می گه بعضی وقتا جای خودمم بود...از رو مبل سُر م یخورم می یام زمین کنارش ، سرمو می ذارم رو پاش...می گه یه جا فیروزه خراب کرد، دیدم یه ادمایی بودن که به من می گفته فیلانی و فیلانی ها رو بپیچون تا با هم باشیم، فقط دو تایی باهم ، دیدم نه، یه فیلانی هایی هم هستن که فیروزه به اونا می گه منو بپیچونن...می گه خیلی گریه کردم اون روزا، دوستم، خواهرم بردارم ، خودمم، فیروزه م داشت بم خیانت میکرد...و هرلحظه از من دور می شد...می گه اون روزا گفتم مگه من چی م یخواستم؟یه رفیق، یکی که بشینم براش حرف بزنم...موهامو که کردم تو دهنم با دستش می یاره بیرون، موز می ذاره تو دهنم، ادامه میده هیچی هم ازش نمی خواستم...صداش بغض دار می شه، می گه راست میگی باید صبر کرد، من صبر کردم اون روزا، با اینکه خیلی گریه کردم از رفتن و نداشتن فیروزه، خیلی غصه خوردم اما امروز تو رو دارم...تو دقیقن همون کسی بودی که من می خواستم، همون شکلی...همون قد خواهر، همون قد برادر، همون قد دوست، همون قد خودم....می گه تو دعای مستجاب شده ی اون روزامی....