اگر قبلنها شک داشتم اما الان مطمئنم دیگر، که همه ی ادمهای اینجا دارند یه جورهایی زندگیشان را شادتر و خوشحالتر و بهتر از ان گهی که ان بیرون هست نشان می دهند....گرچه تلاش مذبوحانه ای است... یعنی هرکدام از ما شاید بیاییم یکی از دردهای ان بیرون را هی هوار کنیم و فیلان، ده تای دیگر را توی دله خودمان نگه می داریم...مثلن الی که روزهایش بدون سانسور است می اید از دن می گوید از روزهایه خوششان و از مشکلات رابطه و ... اما باز دن فقط یکی از ان ده تاست که الی می اید و هی درموردش صحبت می کند و ما هی می رویم می خوانیم.می دانی من می گویم ان یکی مگوی زندگیش چه بوده ؟که زود گفته و رد شده؟ که گفته بود مامانش حتی بعضی وقتها کیفش را هم نگاه می کند که نکند چیزی درون کیفش باشد...
بگذارید سارا را بگویم...من سارا خیلی نمی شناسم.قده شناختم، مقیاس جاج کردنم همین حرف های خودش است، سارا فقط یک غصه اش را می گوید.که بابایش نیست و تمام...مگر هزار بار نیامده بگوید، هزار بار نیامده نوشته که دلش برای ان روزهایش تنگ شده؟مگر صد دفعه نه، صدها دفعه از دلتنگیش ننوشته؟...خب پس این تنها غصه اش نیست، تنها غصه اش نیست که هی می اید می نویسد غصه دارم و یک چیزهایی هست که نمی توانم بیایم اینجا از انها بنویسم...این یعنی سارا هم سعی دارد خودش را زندگیش را بهتر به ما نشان دهد...
یا همین سمی...مگر دردش فقط همین نبود اقا پسره است؟ رفتنش و گذاشتنش و صندلی خودشان توی ابشار؟...بخدا اگر تنها غم و غصه ی زندگیش این باشد...نه...حتی تصادف خانواده اش، حتی اتش سوزی که داشته اند، حتی...نه...یک چیزهایه دیگری است که سمی نمی اید اینجا بنویسدشان، سمی هم سعی دارد خودش را خوشحالتر و زندگیش را سرحال تر نشان دهد...
ال...ال هم دارد غم های را پنهان می کند...ال که از رفتن مامانش می نویسد، که اینهمه نوشته که بازهم بنویسد حق دارد، که از مدل پسره می نویسد، پس چرا باز می اید می گوید که ناراحت است؟هر چشم هایش اشکی اند، چرا باید انقدر اینطور باشد که من چشم های اشک- دار می بینم یاده ال بیفتم؟...نه، پس دلیل دیگری دارد برای غمگین شدن، برای غمگین بودن، که نمی اید اینجا بگوید، که او هم دارد همه ی سعیش را می کند که زندگیش را شادتر نشان دهد، که دلیل هایه ناراحتیش را توی جیبش قایم می کند...
جانان چطور؟...ینی همه ی غصه ی تمام عالم زندگیش همین اقاهه ی ....است که نگاهش می کند و می گذرد؟ که این دخترک مغرور اینجای ما را در هم می شکند و باز کاری نمی کند، حتی بعد از گذشت یک سال؟ که همه ی زندگیه این دخترک شده انتظار؟... و من همه ش یاده دایی غفور می افتم: این انصافه؟؟؟؟
ویو...که از همه ی دنیا می نویسد، که غم ها را می پیچاند و لابه لایش رنگ قاطی می کند، اخر هم نمی فهمی دلیل ناراحتی این دختر چه بود؟... که اخر هم بی حوصلگی های کش دار این ادم را نمی فهمی .چون او هم دارد رنگ زندگیش را عوض می کند. چون او دلیل هایه مگویی برای ناراحتیش دارد...
یا من؟... بعضی وقت ها انقدر می گذارم از اتفاقی بگذرد انقدر ته نشین شود که دیگر از غصه ها ننویسم.چرا؟ چون من هم می خواهم زندگیم را بهتر از ان گهی که هست نشان دهم... مثلن فکر می کنید بزرگترین غصه ی زندگیه من نبودن اقا غوله است؟ پوفففففففف...من هیچ وقت دلیل واقعی همه ی غصه هایم، همه ی اشک هایم، همه ی دردهایم را نگفته ام...نمی گویم هم...
چون من هم همه ی دلیل های ناراحتیم را قورت می دهم.انقدر قورت می دهم که شکمه م قلنبه شده و کلی ماهی دارند تویش شنا می کنند، که هر بار با تکان خوردن ماهی ها من قلقلکم نمی گیرد، من اشکم می ریزد...
همه ی ما تلاش مذبوحانه ای داریم که زندگیمان را قشنگتر نشان دهیم، ناخوداگاه است ها...ماها دروغ نمی گوییم، ما ها فقط یک جاهایی را نمی گوییم... و ماها خیلی غمگین تر از همه ی این نوشته ایمان هستیم
و من برای اینهمه صراحت ال اشکم ریخت، که اینجا وبلاگ غمناکی است، نیایید اینجا را بخوانید... می خواهم بگویم نه ال ، وبلاگ تو غمناک نیست، و من وقتی می ایم وبلاگت فکر نمی کنم که دارم نوشته های یک دختر غمیگن که همیشه دارد می نالد را بخوانم...من تلاشه دخترکی را می خوانم که با همه ی دلیل هایه غمگین بودنش که هیچ کدام را به ما نمی گوید، من غم های تو را نمی خوانم ال، من سعی ها و رنگ های تو را می خوانم...و هردفعه تقدیرت می کنم...و این پست جواب همه ی ان خصوصی هایی بود که من توان جواب دادنش را ندارم...