لایق عشق بزرگ تو نبودم خورشید بانو...
همین الان ذهنم کلی مغشوشه، اما دارم یه سیب زرد رو با پوست گاز می زنم و هی گوشیمو چک می کنم ببینم سمی قرار صبحانه ی فردا صبحو بالاخره ساعت چند با بچه ها فیکس کرده، که می ریم چیتگر یا نهج البلاغه...که دارم این اهنگه ناصر عبدالهی ر گوش میکنم، اهنگ "ناصریا"...خوووووب اهنگیه اقا خووووب...عشق تو حقه ولی دنیا پره ناحقه..بعدش؟ بعدش رو دیه نمی فهمم چی می گه
بعد یه کوچولو زیادی هم خشنوودم، واقعیتش این روزایه عید رو که هی می شستم درسامو می کشیدم اخر کار کلی حض می کردم از طراحیام اما تهش به خودم می گفتم بابا خیلی شادون نباش، بچه هاتون خیلی قوین بعد کارات به چشم نخواهند امد..اما من همه ی توانم رو می ذاشتم تا کارا رو بکشم، بعد برای هر دیوار واقعن ساعتا وقت می ذاشتمو فکر می کردم که چه رنگی شه، چه کاری روش انجام بدم....بعد؟ امروز ساعت ها خانم معلم ِ پیره بداخلاقمون داشت کارایه منو تحسین می کرد.اخه قبل عید من هیچ کاری انجام نداده بودم براش، بعد هی بم می گفت که احتمالن بیفتی شما خانوم، بعد من می گفتم شوما نگران نباش من خودم می دونم که می تونم از پسه کارا بربیام، البت که داشتم براش کُری می خوندم...امروز که کارا رو دیده بود عملن کف کرده بود.بعد من یه خنده ی خرانه ای داشتم واسه این حال کف کردگیش.بعد خانومه فک کرده بود من قبل عیدی همه ش چرت می گفتم که وقت نکردمو من می تونم و پرسپکتیو واسه م کاری نداره و دستم قویه و 20 شدمش حتی...بعد واقعنیش کارامو که داشتم انجام می دادم خودم هم نگران شده بودم که خاک برسرت با چه اعتماد به نفسی می تونم می تونم براش راه انداختی، و اگه نتونمو فیلان.امروز خانومه برگشته می گه شوما معلومه برای انتخاب تک تک فرنیچرات ساعت ها وقت گذاشتی..بعد حالا که کشیدنیا تموم شده حالا دلشوره ی رنگ امیزی رو دارم...مغشوشیت ذهنیم هم قسمتیش برمی گرده به همین قضیه رنگ امیزی و بخش دیگه ش به اینکه قیمت کلاسا بصورت وحشتناکی بالا رفته، ینی شده درسی 440، 500،550 تومن...چه بدونم والا...من که از فرصتی که برام پیش اومده دارم نهایت استفاده رو می برم اما دیگه یه دفعه رو هر درس 100تومن نمیذارن که...باز هم چه بدونم والا...
من مسافر و غریب...اما لبریز یقین..می دونم تو راه عشق...همه رو جا می ذارم
بعد ممنونم از اکادمی که رای هاشون مثه یه بنده خدایه 63 درصدی بود و حالمون بهم خورد ازشون اما حداقل منو با اقای ناصر عبدالهی اشناتر کردن...
بعد نگمش تو گلوم می مونه، من مستانه ی "تاصبح" رو می مردم..بعد دو تا سریاله که فکر میکنم تو کل زندگیم دیدمشون و یادمه، یکیش تاصبح بود، اون یکی خانه ی سبز و...اهان.سه تا سریال بود.یکیش هم تولدی دیگر بود.که همیشه دوستشون داشتم...بعد این خانوم بدیعی توی "شیرین" اقای کیارستمی هم بودن، بعد هی من به ابروهاش دقت می کردم، به حالت چشماش تو اون فیلمه، که خوشگله؟زشته؟ که هرچی هست این خانوم مستانه ست ته تهش...