پس با زمان هم هیچی فراموش نمی شه...
خاله هه می گه اخ اخ...بعد اخه گیر می کنه توو گلوش، چهره ش می ره تو هم..می گه می دونی پری این اهنگه رو یه پسری که عاشقش بودم خیلی دوستش داشت، بعد می گه بذار از اول بخونه...به خاله هه نگا می کنم، 40سال بش نمی یاد...اما 40سالش هست...صدای زمزمه خاله هه میاد: اگه چشمات بگن اره، هیچ کدوم کاری نداره...همیشه با خودم فک کردم اگه بخوام یه روزی بنویسم، اولین رمانم باید زندگیه این خاله هه باشه...یادمه قبلنا بود، خیلی سال پیشا، اون موقع ها که خاله هه با عمو خسرو نبود هنوز.صبح بود، رختخوابا رو کیپ تا کیپ تو پذیرایی خونه عزیزجون پهن کرده بودیم، بچه که بودم همیشه دوس داشتم شبا خونه عزیزجون بمونم، موقع هایی که تا دیروقتا مهمونی خونه عزیزجون طول می کشیدو من خوابم می برد، صبحا که بیدار می شدم، اول به دیوار روبه رو نگاه می کردم، بعد فقطم یه چشممو باز می کردمو خدا خدا می کردم که خونه عزیزجون بیدار شم، اگه اون تابلو بزرگ کوبلنه دختره که سوار اسبه رو دیوار روبه رو بود ینی خونه عزیزجون بودیم، اگه دیوارا سفید خالی بودن یعنی برگشتیم خونه خودمون..هع...می گفتم، یکی از صبایی بود که دختره کوبلنی با اسبش روی دیوار رو به روم بود، من ولو بودم بغل تشک مامانو و دایی کوچیکه.خاله هه یه اهنگی پلی کرده بود: قد و بالای تو رعنا رو بنازم.نوگوله باغ ِ تمنا رو بنازم...یادمه مامان گفته بود عه این که صدای ویگن نیست...خاله هه گفته بود اینو اون پسره که دوستم داره خودش با صدای خودش خونده برام ضبط کرده...هومم...نیدونم این پسره همون پسره ایه که کوه رو می ذاره رو دوشش یا نه، اما از این پسره هایه عاشق مسلک خُل تو زندگیه خاله هه زیاد بوده...داشتم می گفتم، دوس دارم زندگیشو بنویسم، بس که بالا پایین بوده زندگیش، بس که همیشه برام سواله همه ی گذشته ش...خاله هه می گه تازه پسره رو همون زمونا به خسرو هم نشونش دادم...می خنده می گه اما مامانت جرات نمی کنه دست باباتو بگیره ببره کسی که یه روز عاشقش بوده رو نشون بده ، نه؟..اما من پسره رو به خسرو نشون دادم...فک می کنم 16 ساله که خاله هه با عمو خسروئه، که خاله عاشق عمو نیست ،می پرسته این ادم رو، بعد همه ی این همه سال..اما...اما هنوز هم بعد اینهمه سال یادشه پسری که یه روز تو زندگیش بوده عاشق این اهنگ داریوش بوده...