از فیلم دیدنام...
اقای اسپیلبرگ بی شک یکی از کارگردان هاییست که کارش من را به تحسین وا می دارد...واقعیتش رایت نَو ذهنم خالیست از تمام فیلم هایش، اما همین فیلم اقای "لینکن" عالیست....انقدر این اقا بلد کارش است که تو را وامی دارد برای تاریخ امریکا اشک بریزی...و دردت بیاید برای لحظه ای که خبر تیر خوردن اقای لینکن را می شنوی...و حتی تر جذب شخصیت این اقا می شوی، شنیدن داستان هایی که با ربط و بی ربط موقع های حساس جلسه شروع به گفتن می کند...و چقدر خوب این اقای دی لوییس خستگی و درد اینهمه زمان را توی چهره ش نشان داده..که جایی که نشسته بود کنار همسرش و می گفت خستگی به استخوان هایم رسیده.تو باورش می کردی....و بعدتر پیش خودت می گویی موقع هاییت که می گویی خسته م، خیلی خسته م و فیلان. و هیچ وقت کلمه ای نداشته ای عمق خستگیت را بگویی. وقتی گفت اسنخوان هایم هم خسته اند. انگار خستگی استخوان ها همان کلمه ای بوده که تو مدتها دنبالش می گشته ای...
یک جایش بود که پسر این اقای پریزیدنت می خواست به نیروی ارتش ملحق شود.پدرش؟ به تبع مخالف بود. پسرش داد می زند و می گوید من یک پسر بزرگمو و به اجازه ی شما هم هیچ نیازی ندارم و همین امروز می روم داوطلب می شوم و...اقای پریزیدنت جواب می دهند: همه ی پسرها وقتی پدرومادرشان مخالفت می کنند. مثل تو داد می زنند که نیاز به اجازه ی تو ندارم و می روند اسم نویسی می کنند و به جبهه می روند و می میرند..اما اتفاقن تو به اجازه ی من نیاز داری.چون من فرمانده ی کل قوا هستم. و بدون اجازه ی من تو نمی توانی به جبهه بروی...
بعد لطفن یک سکانس قبل تر را ببینید.انجا که دیدن ان صحنه پسر اقای پریزیدنت را مصمم به گرفتن همچین تصمیمی کرده بود..
اسپیلبرگ/lincoln
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 20:12 توسط پرستو
|