الان که می خوام شروع کنم به نوشتن باید نوشته م خیلی چه چه و به به دار باشد...امروز خیلی خندون صبح رفته م کیف عسلی رنگم را تبدیل به زرشکی کرد ه ام، بعدش بازارچه تجریش و با زارا نگاه نگاه امده ایم تا میدون، هی لواشک دیده ام، الوچه دیده ام، ترشی دیده ام، هی زیتون پرورده و فلفل دلمه ای های رنگی پنگی و بادمجان های مشکیه براق و سبزی های کوهی جورواجور دیده ام و حض کرده ام، مهسا امده است، ساعت شده 2..قرار بوده برویم بام، اما گرسنه گی اثرش بیشتر بوده، این خط باید بُلد شود، اقا مرگ بر "رستوران لمزی" کلن...حض وافر برای من ناهار است، این لمزی با این لازانیاهای بی مزه ش گند زد به حض وافر من...بعد قیمت لازانیا هایش از ته چین ویژه ی نایب گرونتر بود...بعله، بعد 20تومن از ما فقط پول سرویس گرفتن، اون هم سرویسی که کلی لیوان یخ دار جلو میز ما چپه کردن، بعله...بعد اگه تا قبل از این دفعه هروقت اسم لازانیا می امد ساجسشن من" لمزی" بود با این مزخرفی که امروز به خورد ما دادید من هم دیگر حتی طرفدار شوما نیستم....بعد تر هم همه ش یاده لحظات خوش توی پارک ملت می افتم و لاله هاش و چلیک چلیک عکس انداختن های سه نفره مان اما نمی دانم چرا پس حس الانم مزخرف است؟...در همه ی طول عمر کوله داریم هیچ وقت خوشم نمی امده پیکسل وصل کنم به بالا تا پایین کوله ام، همین اسفند ماه بود که بر خورده بودم به باور"بازی بودن زندگانی" و خیلی اتفاقی پیکسل"زندگی بازیست" توی کتابفروشی به چشمم خورده بود.این جوری بود که من هم به کوله م پیکسل زدم، هر دفعه هم می دیدمش نوشته هه رو می گفتم "اوهوم، یادت باشه سخت نگیریش"...بعد؟ امروز یه دفعه توی اتوبوس دیدم پیکسله روی کوله م نیست....مزخرفتر از حس غذای امروز، حس نبودن پیکسل بود.بعد جای دو تا سنجاقه بود، اما اون نوشته هه نبود، هردفعه هم جاشو که می بینم بغضم می گیره، انگار یه تیکه از باورمو ازم کندن...

بعد همون لحظه هایی که داشتم خیابون ولیعصرو پیاده می یومدم پایین یه انگاری یه چیزی که همیشه انکارش می کردمو فیلان، یه جوری هی خودشو ، راست بونش رو به رخم می کشید: که من همیشه همین قدر قراره تنها بمونم....حتی اون بستنی بلندایه جلوی پارک ملت هم نتونس بهم این حس رو بده که دارم مزخرف فکر می کنم، تا اخره اخر بستنی خوردم، حتی نونش رو، فک می کردم سردی بستنی بغضه تویه گلوم رو یخ می کنه و با خودش می بره تو شکمم، اما..هع..اشتبا فک می کردم، فقط خوردن اونهمه بستنی بهم شکم درد داد...

و مزخرفترین حس بعدی؟ کیف زرشکی که کلی راه بخاطر عوض کردن رنگش رفته بودم، یه زده ی بزرگ داره و من ندیدمش...هی عین خاک برسرا یه روزایی فک می کنم باید خواهر می داشتم، چه بدونم...شاید فردا خواهره کیفو می برد برام عوض می کرد...هردفعه که تو موقعیتایه این شکلی قرار می گیرم فک می کنم همه باید یه خواهرکی چیزی داشته باشن...بعد الان برا همین که نیتونم فردا ببرم کیفو عوض کنم کلی اشک دارم، همین که پیکسلم گم شده می تونم کلی اشک بریزم، همین که هیچ کس نیس کوچولو کوچولو دوستم داشته باشه کلی اشکم می یاد، همین که خواهر ندارم هم...

بعدتر اصن قرار نبود امروز انقد سرشار از حس مزخرف باشم...

برم دوش بگیرم که باید بشینم طرحامو بکشم، حتی الان هم وقت گریه ندارم...