من گریمه....
بعد همون لحظه هایی که داشتم خیابون ولیعصرو پیاده می یومدم پایین یه انگاری یه چیزی که همیشه انکارش می کردمو فیلان، یه جوری هی خودشو ، راست بونش رو به رخم می کشید: که من همیشه همین قدر قراره تنها بمونم....حتی اون بستنی بلندایه جلوی پارک ملت هم نتونس بهم این حس رو بده که دارم مزخرف فکر می کنم، تا اخره اخر بستنی خوردم، حتی نونش رو، فک می کردم سردی بستنی بغضه تویه گلوم رو یخ می کنه و با خودش می بره تو شکمم، اما..هع..اشتبا فک می کردم، فقط خوردن اونهمه بستنی بهم شکم درد داد...
و مزخرفترین حس بعدی؟ کیف زرشکی که کلی راه بخاطر عوض کردن رنگش رفته بودم، یه زده ی بزرگ داره و من ندیدمش...هی عین خاک برسرا یه روزایی فک می کنم باید خواهر می داشتم، چه بدونم...شاید فردا خواهره کیفو می برد برام عوض می کرد...هردفعه که تو موقعیتایه این شکلی قرار می گیرم فک می کنم همه باید یه خواهرکی چیزی داشته باشن...بعد الان برا همین که نیتونم فردا ببرم کیفو عوض کنم کلی اشک دارم، همین که پیکسلم گم شده می تونم کلی اشک بریزم، همین که هیچ کس نیس کوچولو کوچولو دوستم داشته باشه کلی اشکم می یاد، همین که خواهر ندارم هم...
بعدتر اصن قرار نبود امروز انقد سرشار از حس مزخرف باشم...
برم دوش بگیرم که باید بشینم طرحامو بکشم، حتی الان هم وقت گریه ندارم...