دوست داشتم به جای دوره کردن این جزوه ی نورو رنگ گرامی بشینم این کتاب محترم ِ "پدر ِ ان دیگری" رو بخونم... فصل های من از مهر شروع می شد و اختاتمش اسفند بود، 6 ماه تابستان و بهار را تو انگار کن که من زندگی نمی کردم، همیشه انتظار اتفاق ها را توی پاییز و زمستان داشتم..اتفاق های جدید فارق از خوب و بد بودن هایشان را... من چه می دانستم اردیبهشت، اردی بهشت است؟ من چه می دانستم حتی این فصل هم بلد است کلی حسه خوب توی دله ادم روانه کند؟ هومممممم...من امروز یک خسته ی خوشحاله امتحان دار ِ درس نخونده ام...یک چیزهایی هست که لذتشان از بستنی دارک چاکلت هم بیشتر است.مثله ؟ گپ با زدن با جانان دوره ان حوض بزرگ با فواره های بزرگترش که باد که می زد، ریز ریزهای اب می پاشید توی صورت ادم.افتاب هم یک جایی همان حوالی بود، امروز افتاب داشت لبخند می زد....من هیچ وقت ادم شادی های فیک نیستم، ابراز احساسات فیک هم...این دخترک امروز من را به شایسته ترین صورت ممکن هیجان زده کرد...من الان مامان دو تا کاکتوس خوشگل با گلدونایه خوشگلتری هستم که مادربزرگشون دستور دادن روزهای یکشنبه دو قاشق غذاخوری بهشون اب بدم، من الان کتاب پدر ان دیگری توی دستم هست که صفحه ی اولش نوشته:غصه نخور دیوونه.کی دیده که شب بمونه؟...من امروز یه چسبونکی خوشگله بافت هدیه گرفتم که ...که هرچقدر سعی می کنم کلماتم عاجزند حس خوب الانم را توضیح بدن...

** میناهه برام پیکسل"زندگی بازیست" رو خرید...میناهه باوره منو به من برگردوند...

*** صابر از مردهای نیک روزگار است، تنها مردی که تو روزگاره زندگانیم دیده م بلد است کوچک کوچک غنج دادن دل ادمی را، صابر کاش خودش را بیشتر می شناخت...کاش بیشتر می دانست که همه ی حس هایی که می تواند ادمی را تا اخر عمر به خودش ببندد را همه ش را یکجا توی دلش دارد...

**** بعضی وقت ها یک ستاره هم ادم باید بگذارد و از ادم های ستاره های قبل تشکر کن و کنارش بنویسد: دوستتون دارم