یک جاهایی شرایط ایجاب می کند تن به کاری دادن را که حتی ذهن نه تنها تصورش را نمی کند، که جز کارهایی بوده که همه ی عمر ادم تابو بوده انگار....و واقعیتش "انگار" هم نه، "دقیقن" تابو بوده برایش...یک جاهایی نات اونلی این خود ادم نیست که قوانین را وضع نکرده، بات السو شرایط پیروی نکردن از قوانین را هم نکردن، نقض قوانین، حتی توانایی ناهنجار بودن هم از ادم گرفته می شود...

من ادم مصممی هستم برای خواسته هایم، اینطور نیست که با گذاشت زمان، با بوجود امدن شرایط تن، عادت کنم به نداشتن خواسته م، فراموشش کنم...من با "نداشتن" ان قسم از خواسته هایم که برایم بولد هستند کنار نمی ایم... بعد ان وقت هایی که خواسته هه را از دستم دور می کنند، بهم نمی دهندش ، و من شروع می کنم به گریه کردن یا نق زدن یا تهدید کردن یا پا کوبیدن روی زمین و می خواهم می خواهم سر دادن از روی لج بازی نیست ها...نه...واقعن نمی توانم هضم کنم "نداشتنش" را...نمی توانم به خودم بقبولانم که "اکی، هانی ایتز نات پاسیبل فور یو"...و میدانید زمان با من اینجور وقت ها چکار می کند؟ هرروز راه می روم، زندگی می کنم، غذا می خورم، درس می خوانم و گوشه ی ذهن در تمام این لحظات تکرار می کند که "من فیلان چیز را می خواهم"...می دانید چرا؟ چون باور دارم من انقدر ارزش و لیاقت داشتن "فیلان چیزه نداشته " را دارم...چون پا کوبیدن در ان لحظه ی اول یک اکت ه ناخوداگاه نیستم، لحظه ای که چیزی را که می خواهم از من دور می کنند، از دستم می گیرند، قانون وضع می کنند و من را منع می کنند از داشتنش، که حتی با همه ی نقض کردن قانون هایشان می بینم باز هم خواسته ی من را به من نمی دهند ان لحظه، دقیقن همان لحظه حاضرم بمیرم..و واقعن حاضرم بدون داشتن ان خواسته م بمیرم...نه از این مردن های الکی، مه از اینها که امروز می گویند من می میرم اگر فیلان چیز نباشد و دو سال دیگر طرف را که می بینی اصن فراموش کرده بود فیلان چیز، چی بوده اصن؟..من همه ی روزها، همه ی سالها یادم می ماند نداشتن فیلان چیزک را...و واقعیت؟ زندگی وقتی سرسختی های من را می بیند، وقتی می بیند خواستن من انقدر پیور است مجبور می شود یک جایی داشته ی من را، حق من را به من پس دهد...می دانید من با زندگی نمی جنگم سرخواسته م، لج بازی هم نمی کنم وقتی می بینم "ان ِ من" را به من نمی دهد، من حتی خط و نشان هم نمی کشم به زندگی، نفرینش هم نمی کنم...من فقط خودم می میرم وقتی "ان ِ من" را از من می گیرد...

5 سال، دقیقن 5 سال قوانینش را شکستم، جواب نداد..امروز؟ خودم اذیتم...خواسته م را؟ لحظه ای فراموش نکردم... الان هم برای پذیرفتنش همان حالی را دارم که 5 سال پیش وقتی قانونش را به من گفت حاضر بودم بمیرم وقانونش را نپذیرم، همان حسه 5 سال پیش را دارم وقتی یک مشت قرص توی دستم بودم، همان حسه انزجار و "نتوانستن" و دقیقن نتوانستن نه نخواستن پذیرش قانونش را...همان حسه مصممی که باعث شد دانه دانه قرص ها را قورت بدهم...هع...

و واقعیتش؟ الان من باید از قانونش تبعیت کنم و می دانید؟ تبعیت از قانون به معنای پذیرفتنش نیست...و بعد از 5 سال من هنوز هم خواسته م را فراموش نکردم و فراموش نخواهم کرد هم...

می دانید قبلن اگر بود می گفتم زندگی دارد من را اذیت می کند، با من سرجنگ دارد، که عرصه را برای من تنگ کرده که می خواهد تسلیم من را بشنود...نه، این خبرها نیست...زندگی دارد با من بازی می کند و بازی هایش خون دارد تویش... مثل همان بحثی که ان روز با دخترخاله هه و پسردایی ه سر کارتون داشتیم است..که معتقد بودیم کارتون، انیمیشن برای بچه هاست و مثل این "هپی تری فرندز" یا ان کارتون تیم برتون عزیز که اسمش یادم نمی اید که جانی دپ ارایشگر بود تویش نباید باشد، که انقدر "خون" نباید داشته باشد، یک دفعه سر قطع نکنند و خون نپاشد و فیلان..چرا؟ چون مخاطبش یک سری بچه هستند در اصل و ... حالا تعمیمش بدهید به زندگی، که بازی باید توش لذت باشد، لحظات خوش..اما بازی های او هم تویش خون دارد، گریه دارد، بریدن از همه چیز دارد حتی گاهی...

من که شعارم این است : کیپ گویینگ فوروارد اند نِوِر فورگت وات یو وانت...