do your best
ژاله دارد از نگرانی و ندانستنش که خب حالا ما داریم این درسها را میخوانیم، چطور باید کار پیدا کنیم با خانم معللمان حرف می زند...اینکه همه ی ماها که اینجا جمع شده ایم یک لیسانسی توی یک رشته ای داریم. هدف درس خواندن هم هست اما خب از یک جایی تو باید از کاشته هایت بهره برداری هم کنی دیگر...اخرهای کلاس است. من هم این "ندانستن" را دارم.بعضی وقت ها تبدیل به کلافگی هم می شود.که مثلن حالا چی؟ که بعد از اینهمه هزینه و وقت و عشق و علاقه و فیلان مگه می شود کار پیدا کرد اخه؟...خانم معلممان جواب داده بود:
وقتی فارق التحصیل شدیم جزوه ی یکی از دوستام دست من مونده بود.خواسته بودم برش گردونم که باهام قرار گذاشته بود تو شرکتی که کار می کرد..می گه وقتی پامو گذاشتم تو دفترش بهتم زده بود.که یه دختر 21-22 ساله چطو همچین دفتر دستکی بهم زده برا خودش.که می گه فهمیدم که نه تنها بابایه دوستم که همه ی خاندانشون تو کار ساختمون هستن...می گه اما من؟ هیچ کس اطرافم نبود حتی از معماری بدونه...می گه پله ها رو که داشتم می یومدم پایین به خودم گفتم یعنی ممکنه منم یه روز بتونم کار پیدا کنم؟...منی که جز خودم تو اطراف و اشناهام دیه حتی ذره ای از معماری هم نمی دونم...همین طوری که شروع می کنه تخته رو پاک می کنه لبخند می زنه می گه:اما الان اینجام...می گه بچه ها همه تو زندگی یه مسیر دارن.اگه مسیری که توش قرار داری و درست بری جلو.اینده ی درست هم خودش می یاد.تو نمی خواد نگرانش باشی...می گه برای زندگی الانتون، کارایه امروزتون، مسیر الانتون همه ی انرژیتونو بذارید.همه ی سعی و تلاشتونو بکنید...می گه یعنی فکر می کنید همه ی شب بیداریا و مهمونی نرفتنا و درس خوندنا و سختی کشیدنا الکیه؟ همه ی معارف خوندنا و ریاضی حل کردنا و فیلان؟...می خنده می گه نه، از منی که دوتا لباس بیشتر از شما پاره کردم بپرسید.همه ی اینا پاداش داره..همه ی اینا یعنی تو مسیری که توش بودی درست رفتی و کاری نداشتی که به درد می خوره یا نه.تو فقط کاری که جلوت گذاشتن رو به درستیه تموم انجام دادی..و اینده به افتخارت باز مسیر درست رو پیش پات میذاره..می گه اگه توش سختی هم باشه مهم نیست.مهم اینه که درست باشه بچه ها...قبل از اینکه از در بره بیرون می گه ژاله تو این رشته رو خیلی دوست داری نه؟ژاله می گه خیلی خیلی...می گه پس خیلی نگو اونهمه سختیایی که تو دانشگاه کشیدم چی؟ تو مسیر قبلیتو درست رفتی و الان داری پاداششو می گیری.اومدی تو مسیری که عاشقشی...راه الانتم درست برو.قول می دم فرداها هم چیز خوبی برات دارن..در رو پشتش می بنده و می ره..و فک می کنم که انگار منم جوابمو گرفتم...
قرار نبود از نگرانی ژاله و عبارت "مسیر درست" که هی این روزها توی گوشم می پیچد بیایم حرف بزنم.. که اعتراف کنم خیلی وقت ها گریه دارم و نمی دانم کار درست چیست و چه کاری باید بکنم و فیلان..که بگویم حتی نگاه مهربان دونفرهم مرا به گریه می اندازند.من نگفتم اما گریه هایم توی سینما از ان جایی شروع شد که مهناز افشار شروع کرد به دیدن صابر ابر..که من اصن خیانت را نمی فهمم..دست خودم نیست، عصبانی نشدم وقتی اقای دکتر مهناز افشار با دختره بلند شد رفت و خواست طلاق بگیرد.من برای مهناز افشاری که شوهرش با یه دختر کم سن روهم ریخته بود و گذاشته بود رفته بودتش اشکم نمی امد.من برای مهناز افشاری که از هولش لیوان اب را می ریخت موقع جواب دادن به تلفن های صابر ابر گریه م گرفته بود...برای حس ناب و مهربونی که توی تک تک لحظه هاشان بود اشکم امده بود...هععععع..می خواستم بگویم که من بدترین کوکوسبزی های دنیا را درست می کردم.اما امروز کوکو سبزی ام مزه ش شبیه مال مامان شد...