نشستم تو ایستگاه اتوبوس و دارم بادوم زمینی می خورم و به پسرایی که تو ماشین نشستن و احتمالن دنبال ِاینن که یکیو سوار کنن نگا می کنم  که سارا جون زنگ می زنه.
فک می کنم بابکه اما می بینم نوشته مَت(مینا..اون مَتِ منم پَت مخفف پرستو )هر دفعه که زنگ می زنه وقتی عکسش می یوفته رو گوشیم خنده ام میگیره...یه چادر گل گلی سر کرده و کیپ ِکیپ زیر صورتش گره زده و یه عینک مامان بزرگی هم زده از اون عکساست که تو هر وضعیت روحی ببینیش خنده ات می گیره....جواب می دم چی می گی؟می گه امروز حال کلاس زبان ندارم.پایه ای بپیچونیم..می گم اره پایه ام به نرگسم بگووباهم یه جارو هماهنگ کنید که این دفعه یه جا بریم دوباره تو خیابونا پرسه نزنیم...می گه باشه....
بعد کلاس رانندگی میام خونه و لباسم و عوض می کنم چون احساس می کنم مانتو کتون سبزم زیادی اسپرته...مینا اس ام اس می زنه جلویه سینما بهمن منتظرتیم....می رسم جلوی سینما بهمن...می گم می خوام پلاستیک بگیرم و چادرمو بذارم توش مینا می گه بذار تو کیفم...وقتی چادرمو در اوردم احساس کردم حالاخودم شدم خودِخودم...
وقتی ما سه تا باهممیمهمه چی تو لحظه تعریف می شه...وقتی باهمیم هیچ قانونی وجود نداره.....فقط ما سه تاییم که می تونیم بریم کافی شاپ و وقتی دیدیم قیمتا گرونه بزنیم به چاک....فقط ما سه تاییم که پاتوق همیشه مون کافه فرانسه است واما می ریم یه عالمه دور می زنیم باز می رسیم همون جا....ماییم که دیروز نمی دونستیم کافه هنر کجاست اما همین جوری رفتیم بالا تا شاید هنر رو هم پیدا کردیم واقعن این یعنی تعطیلی مخ رفتن به جایی که نمی دونی کجاست؟؟؟؟؟....فقط ماییم که هوس سیگار می کنیم وبه سیگارایه امیرکه دست میناست ناخونک می زنیم  و یکی روشن می کنیم و 3تایی می کشیم و من اولین تجربه ی کشیدن سیگاروبدست می یارم بعدش کلی به خودمون اسپری می زنیم تا وقتی رفتیم خونه مامانامون نفهمن...فقط ما 3  تاییم که بلند بلند شعرایه ابتهاج و شاملو روتو خیابون می خونیم و اخرهر شعر واسه شاعرشش دست بزنیم..
ماییم که بعد از کلی گشتن اخر می ریم همون کافه فرانسه ی خودمون و طبق عادت مینا هات چاکلتشو من نسکافه ی تلخ و نرگس شیر کاکائو با 3 تا شیرنی خامه ای که مینا هیچ وقت نمی خوره و من و نرگس  سهم میناروبا هم نصفش می کنیم می خریم و می خوریم
و باز مایه دیونه ایم که نمی ریم کلاس زبان اما چون نرگس جیش داره رامونو کج می کنیم می ریم اموزشگاه تا نرگس بره دستشویی و بعدش 45 دیقه بشینیم تو حیاط اموزشگاه و باهم از رویاهایه از دست رفتمون و ارزوها و هدفامون و فرهنگایه خونواده مون حرف بزنیم.....
و این منم که ته همه ی این خود بودنها موقع خدافظی کردن چادرمو سر می کنم ومی شم پرستوی مامانینا از راه کتاب 40 نامه ی کوتاه به همسرم اثر نادر ابراهیمی و سی دی فیلم بیست و پارت  اول بابا لنگ دراز و می خرم و سوار اتوبوس می شم و می یام خونه....
این منم که با همه ی رد کردنهام واسه داشتن رابطه در هر حدی  با کسی که دوسش نداری و هیچ جه مشترکی باهم نداریدشمارمو به یه پسری که می دونم خیلی هات و ث.ک. ث.یه می دمو در حالیکه می دونم دوسش ندارم و اونم می دونه که براش نمی میرم بهش این اجازه رو می دم که تا ساعت 3 صبح با هم یا اس ام اس بدیم یا صحبت کنیم و از نیازایه جنسیمون حرف بزنیم و شب خوبیو واسه هم بسازیم.....
این منم که که صب بیدار می شم والبوم خوابهایه طلایی استاد معروفی و می ذارم وصداش و بلند می کنم ومی رم  دوش  می گیرم و وقتی از حمام در اومدم بهش اس ام اس می دم که
بابکی رابطمون و همین جا کات کنیم...همین جا که جفتمون ازش لذت بردیم همین جا که رابطمون لوس نشده مثل دو تا ادم متشخص از هم خدافظی کنیم و می دونی ادم راحتیم پس اینارو نگفتم که نازمو بکش
و این منم که از رد شدن از هیچ کدوم از این خط قرمزها حس بدی ندارم .و حاضر می شم برم کلاس رانندگیم