دلم پیچ می ره،باز کلیه هه درد گرفته،مامان نگران خداحافظی می کنه و می ره تا به شام عروسی که دعوتن برسه،نمی تونم راست بشم صدای بارون می یاد،موهام هوس خیس شدن و ولو شدن می کنن و تنم هوس چرخیدن و چرخیدن زیر بارون می کنه،کلیه هه تیر می کشه بیشتر خم می شم نفسم بالا نمی یاد فکرا و کارا و برنامه هایی که این هفته باید انجام بدم بیشتر اعصابمو خرد می کنه نه اینکه برنامه هارو نخوام،نه، می خوام شروع کنمو و اسه شروع باید منتظر شنبه باشمو تاب تحمل رسیدن تا شنبه رو ندارم...خودمو می رسونم اتاق خواب وکتابای ولوی احتمال و جزوه هه هیچ حسی واسه خوندن توم بوجود نمی یاره،صدای بارون ِ که می خوره به پنجره و شره می کنه می یاد پاین زمزمه می کنم
وای باران باران
شیشه ی پنجره را باران شست از خیال من اما چه کس نقش تو را خواهد شست
عصبی تر و بی حوصله تر بی هوا بلند می شم که یادِ دفتره می یوفتم:
نوشتم که:شاید بگی....
خطی که زیرش کشیدی و نوشتی:نمی گم
یاد ِ اینکه"هرچی می خوای بگی بگو،اما من حال کردم
و نوشته ی تو که:حال کردم
ایا همه ی اینها را خواهی خواند؟
و جواب تو که 100% می خونم
یاد سردرگمیات که نمی دونی منو تو خطاب کنی یا شما لابهلای نوشته هات
یاد جمله ی "رفاقتمون سرجاشه"که فکر می کنم این رفاقت کی شروع شد؟
یاد گفته ی "دوستیمون به جاش"،که هی ی ی ی ی ی ما با هم دوست بودیم مرد ِاذریه یه روزای ِمن؟
یاد توقع تو ،توو شنیدنجواب سلام من
پاسخ تو در جواب مینا که گفته بود "پری اشتباه کرد"که تو گفته بودی"نه!اشتباه نکرده...
کلیه هه امونمو بریده،سرم داره منفجر می شه از یادِ تو و کارایی که واسه انجامشون مشتاقم،انقدر مشتاق که حتی توانایی انتظار واسه رسیدن تایم انجامشون هم ندارم
صدای بارون انقدر واضحه که از لابهلای ِ در و پنجره های کیپ شده و پرده های اویزون هم منو دیوونه ی خودش کرده...چاره ای نیست..".تنها راه رهایی از وسوسه ،تن دادن به ان  است"....ژاکت بزرگه ی بابایی رو می پوشم و تو ماگ خر خنگه نسکافه ی تلخ و داغ درست می کنم ،تز بین کتابا فروغ        رو که بی محابا از احساساتش می گه رو انتخاب می کنم هرچند که شاید نخونمش اما حس ،اینکه  یه زن محکم پیشته احساس خوبیه،مهربان-گوسفند جهش یافتمو-با گوشی و دفتر و روان نویسام که واسه تغییر روحیه ام بعد از نبود یار دلنواز برای خودم خریدم برمی دارمو میام حیاط.زیر طاق ایوون روی یه تیکه فرش می شینم.جوری می شینم که دفتر ِ زیر طاق باشه تا خیس نشه و سر انگشتای پام از خیسی بارون و سرمای ملس هوا کز کنن
به موهام اجازه ی وحشیگری لابهلای باد می دمو البوم ecret garden رو پلی می کنمو می ذلرم حرفهای خانم حکیمی که پیوسته تو ذهنمریپیت می شه بلندو بلندتر شه:

به قول اشو:
                  تو شورشی بزرگ هستی
هم با سنتای خانواده می جنگی هم با عرفای اجتماع.برو،برو که بالاخره راهتو پیدا می کنی....