* همین طور که به بچه ها فیزیک یاد می دادم، فکر می کردم واقعن کی فکرشو می کرد یه روز از "درس خوندنهای بی وقفه ام" پول دربیارم... براشون که حرکت رو توضیح می دادم، بردار تجزیه می کردم، فصل دینامیک ُ و نیروهای وارد بر اجسامو می کشیدم همه ی اینها از یک جایی که خودم نبود تندُ تند روی کاغذ می اومد... لابه لای همه ی اون درس ها به همه ی درس خوندنهام افتخار کردم، به خودم واقعیتش...به همه ی اون 12 سالی که همیشه ی عمرم نگاه تحقیرامیز داشتم و فکر می کردم به لعنت خدا هم نمی ارزن....اما لابه لای همه ی اون لحظه ها... همه ی اون سختی های 12 سال ارزش اون لبخند رضایت از خود رو داشت...


** با پول تدریس خصوصی رفته م برای خودم البوم "اقای بنفش"  ِ گروه پالت رو خریدم... و این سی دی لذت عمیقی بود...همین الان هم دارم گوشش می دم..فوق العاده س ؟ من توی اسمون هام...به خداوندی خدا که الان دل م بند ِ زمین نیست...


*** کره خر رفته اسنیکرز خریده، اصن کره خری که می فهمه باید برای دخترا کاکائو خرید جای محبت داره، اون کره خری که می دونه باید از بین کاکائوها ، اسنیکرز رو انتخاب می کنه جای پرستش داره حتی...


**** داداش کوچیکه 8 سالشه، گفتم بش که هرشب یه قصه بخونه قبل از خوابش، رفته از توی کتابخونه "دیوان حافظ" رو برداشته خواسته جای قصه هرشب یه غزل بخونه...این قصه ماله چند شبه پیش ِ..مال همون روزا که امتحانش تموم شد...هرشب دارم باش یه غزل می خونم که تلفظ صحیح رو یاد بگیره...اخخخخخ که لذتی داره وقتی که این فسقلی این غزلا رو انقد قشنگ می خونه...بعد هی یاده بچگیایه خودم میفتم...دوست دارم بچگیه این بچه رو....

من هرچی دارم خودم تلاش کردم برای بدست اوردنشون، در زمینه ی فرهنگی البته..هرکتاب و هر فیلمی که خوندمو دیدم، هر موسیقی که گوش کردم...همه ش خودم دنبالش بودم.یه جاهایی خسته شده بودم البته، که هیچ کس نبوده بگه این نویسنده هه رو می شناسی؟کتاباش خوبه برو بخون ازش..یا فیلان کتابو خوندی؟فیلان فیلمه فیلان کارگردان رو چطور؟هیچی..هیچی...هیچکس نبوده بم کتاب قرض بده، فیلم بده ببینم، باید خودم می رفتم لابه لای کتابا و کارگردنا انقد ازمون و خطا می کردم تا یکی رو این وسط ها کفش کنم...همه ی کتابخونه م، همه ی ارشیو فیلمم از پول توجیبیا ساخته شده...بعد هی فکر می کردم که مثلن چه خوب، داداشه راحته مثلن.دیگه انقد رنج نمی خواد تا به اینا برسه، همه ی اینها اماده ش هست...بعد داداش بزرگه دوست نداشت اما، غصه دار شده بودم یه جورایی..گنجینه ی باارزشم بی استفاده می موند اون وخ..بعد این شبا که داداش کوچیکه انققققققدر قشنگ داره حافظ میخونه غرق یه لذت عجیبیم...یه لبخند مادر بزرگ وار میاد رو لبام حتی...می سی داداش کوچیکه که معنایه همه اینها رو می فهمی...می سی که گنجینه م بعد از من بی استفاده نمی مونه


***** صوفی ، ار می به اندازه خورد نوشش باد              ورنه اندیشه ی این کار، فراموشش باد

خوشم میاد از این بیت حافظ، یه جورایی خط مشی من توی همه ی زندگانیمه..."به اندازه بودن"..."به اندازه خوردن"....از این نفی نکردن کامل-ش خوشم می یاد...از این تایید نکردن صدرصد-یش هم...اینکه به کپسیتی ِ ادم معتقد است قابل پرستش است...که این پارامتر متغیر رو خوب یادش بوده...ادمی رو...

****** همیشه سعی کردم دوست ِ خوبی باشم. هومممم.اما الان که جرات اعتراف پیدا کردم می تونم بگم نتونستم دوست ِ خوبی باشم ...ناراضیم از خودم... من "رعایت"کردن حال ادم ها رو بلد نیستم.من زیادی شارپ حرف می زنم...من زیادی رک هستم.نظراتم زیادی صریح است... بعضی وقت ها فکر می کردم باید به دخترا نزدیکتر بش تا بلدتر بشم مهربون بودن رو، اما من بلد یستم...اما این روزها فکر می کنم باید دور بشم شاید... من کلماتم "تیز" هستن و صیقل دادن رو بلد نیستم. .. من دختر محبوبی نیستم هم...هیچ وقت هم نبودم.چون مهربون بودن رو بلد نبودم شاید، یا نزدیک شدن رو...یعنی حتی توی نزدیک شدنها هم حس می کنم به ادم ها اجازه نمیدم بهم نزدیک بشن...و هیچ وقت این حصار داشتن خوداگاه نبوده...و من جز ادم هایی هستم که بلدم تنهایی خوش گذروندن رو...و به معنای عمیق کلمه لذت می برم از جزیره ی اطرافم... البت که چشم دنیا تنگ است و فیلان، حتی به این بزم کوچک من هم سنگ می اندازد اما خب...که همین.کاش دوست ِ خوب بودن رو بلد بودم...