ارزوی کسی نبودن یه حرف-ه. ارزوی کسی رو نداشتن یه حرف دیگه...
پنجره بازه، منم نشستم زیر پنجره.یه باده ملس ِ خوش خوشانی داره می وزه واسه خودش و هی پرده رو تکون تکون میده...بعد همین طور که اشکامو دارم نگه می دارم فک می کنم چه اهنگی رو پلی کنم؟...اون اهنگ داریوش که می گه عشق شکل یک اهوی رمنده استو فیلان و انقد این ععععععشق رو می کشه که غیرقابل دسترس تر از اونچه هس برام نشونش بده یا این اهنگ تکیه گاه ستار...
پرده رو کشیده بودم کنار و سرمو از پنجره برده بودم بیرون، خیابون خلوت بود و کثیف... چراغا تک تک روشن بودن ...بعد جمله ی سوالیه دختره هی می پیچید تو سرم:
- تو با کسی نیستی؟
+ نه.
-کسی رم دوست نداری؟
+ نه...
-خیلی سخته خب اینطوری...
همین طور که سرم بیرون بود، فک کرده بودم مثلن انقد دلم شکسته که اگه الان اشکام بریزن خدا چوب جادوشو تکون تکون میده از تو اسمونا و ستاره هاش می ریزن رو سرم..جمله ی عرفان نظراهاری چرخیده بود احوالیم: شرط رسیدن اینه که انار دلت ترک بخوره یا یه همچین چیزایی...نذاشتم اما گول بخورم، نذاشتم اشکام بریزه ، ادم حق داره یه بار تو زندگیش گول بخوره اما بیشتر از یه بار نه....بعد شوما نمی دونید که من از این من-ه الانم خیلی بدم میاد...
دارم فک می کنم کی این شدم؟ وای اصن دلم نمی خواد میناهه رو ببینم، نرگس و سمی رو هم...هردفعه که از کنارشون برمی گردم مثل این بابا مامانا که بعد از مهمونی هی بچه شونو دعوا می کنن چرا اینجوری حرف زدی، چرا اینکارو کردی، چرا از اون خوراکی خوردی و ...با خودم دعوا می کنم. چرا فیلان کردی چرا بیسار...هیچ خبری دیگه از اون پرستویه رها و راحتی که پیششون بودم نیس...هی می خوام تنها باشم. تنها برگردم خونه. دو تا ایسگا رو پیاده برم بالا. همه ی این لباس چیتان پیتان رو بکنم بندازم دور ، برم سراغ کوله و کتونی –م...که فحش می دم شب و روز به خودم که حرف کدوم خری رو گوش کردم که لباسام این شکلی شد؟ که خیانت کردم به کوله و کتونی و مانتو راحته؟...از این من ِ همیشه اماده ی گریه خسته شدم. توی مترو، وسط کلاس، اخر شب، لابه لای صفحه های کتاب..با ربط و بی ربط ، اشکام پتانسیل ریختن رو دارن ...کاش امروز دوشنبه بود، کاش کلاس راندوو داشتیم. پسره سربه سرم میذاشت و من خودمو خر می کردم که ازش خوشم اومده. اما قصه این نیس، من دوشنبه ها فقط خوشحاله زندگیم پیش بچه ها ، من حتی تلاش نمی کنم که بخوام با پسره شیطونی کنم. من فقط اسنیکرزی که پسره می خره برام می خورمو مثل همیشه فک می کنم یه دوست جدید پیدا کردم. و انقد "دوست" و "خانوم"و " بزرگ" تر می شم تو برخوردا که هم خودم اینو باور می کنم هم همه ی معاشرین اقا. که این کتاب "درد" رو هر روز و هزار روز کش بدم تا این کلمه ی "درد" روی کتاب هرلحظه جلوم باشه، جلوی چشمم باشه....که فک کنم بیشتر باید خودمو غرق کنم تو کتاب، توی فیلم، توی درس لابد.بعدتر به خودم می گم بیشتر از این ؟ ...دارید فک می کنید چه مرگمه؟ هع.فک نکنید.من خودم خیلی فک کرئم.نفهمیدمش. ..و واقعیت دیگری هم هس، یک چیزی هست به نام " چرا ضرورت وجود رابطه در زندگانی وجود دارد؟" و انقدر از مسایل عاطفی و چلنج ها و ریزریز های عاطفیه رابطه دور بودم که تنها دلیل ضرورت برای من س...ک****س هست ولاغیر.."تن "...کی اینجوری شدم نمی دونم... کاش اینجا رو کسی نمی خوند میتونستم بلند بلند گریه کنم....