مانتو رو اتو کرده بودم، داشتم تنم می کردم که گوشیه همیشه سایلنتمو چک کردم، دختره خودشو کشته بس که زنگ زده و مسج فرستاده که چی ؟ ساعت 12 ای ظهر گفته پاشو بیا اینجا، فک کردم برم؟ گفتم بیخود، دیشب چهارساعت روی طرحت کار کردی، واسه اینکه اخم و تخم خانوم معلمه رو نبینی یه عالمه عکسی که می بایست رو پیدا کردی و کلی در مورد ویتینگ رومتو ، رسپشن ت ایده و طرح جمع کردی و واسه ورک استیشن ت رسمن خودتو به...دادی تا پلانش دربیاد بعد حالا نری سرکلاس؟...گفتم بیخود و فیلان...بعد؟ به جای مقنعه سرمه ایه شال قرمزه رو سرم کردم، تو راه زنگ زدم به دختره که کونت می این ...هیچی دیگه، بیخود کردمو پا شدم رفتم خونه ی هدیه...بعد از اون هفته هاست که همین جوری شنبه ش با لبخنده بیخودی از سره صبحش شرو شده بود.که هی به خودم می گفتم تو ناراحتی و اخم داریو بیحوصله ای و فیلان.اما به یه ورم نبود و یه دلخوشیه ملویه خاک برسری توم وجود داشت...مثل وقتایی که با یکی قهری و هی می خوای اخم کنی، خنده ت می شه ها..همون....بعد با دختره رسیدیم به اسمونا....ساعت 7 که از دختره خدافظی کردم یه حال خوشی داشتم..... از این حال خوشا که هی میگی وای من چه خوشبختم..چقد همه چی خوبه..چقد زندگی قشنگه..من دوس پسر می خوام چیکا اخه...بعد من الان باید بخوابم فردا هم تفلده زهراجونه...باید لاک خوش رنگ بزنم براش...بعد فردایه فردا هم دوشنبه س که کلاس قشنگه رو دارم.....