اگه بوسیدن بلد نیستم،اگه لبهام هوس حجیم بودن و مکیده شدن نمی کنن،اگه تنم با تصور گرمای اغوش کسی غرق لذت نمی شه،اگه دستام بلد نیستن رو بدن کسی مسیرشون رو پیدا کنن و بی محابا تن ِ یک مرد و از قید و بند هر چی غیر از پوست ِ غرق عرق و گرمای شهوت و خواستن ِ ازاد کنم
اگه سلولهای کمرم از برخورد سر انگشتای یک مرد تحریک نمی شن
اگه پاهام هوس قفل شدن دور کمر یه مرد رو نمی کنن
اگه نرمی گوشهام به شنیدن نفس های تند و هوس انگیز یه مرد اشنا نیس
اگه پوست ِ صورتم با نوازش زبری ریشهای چند روز اصلاح نشده ی یک مرد غریبه است
اگه سرم دنبال تکیه کردن به سینه ی پوشیده از موی سیاه ِ فر ِ یک مرد نیست
اگه حس نبود ولو ولو شدن تو بغل یه مرد و حلقه ی تنگ بازوهاش رو دور سینه ام اذیتم نمی کنه
اگه نبود سنگینی یک مرد رو،روی تن و بدنم احساس نمی کنم
اگه اگه اگه ....
شاید دلیلش شما مردای از خودراضی هستین،همین شما معدود مردای از خودراضی که روحمو بی هیچ اطلاعی از ان ِ خودتون کردید و جسم انقدر تو لمس نکردن و نبود جسمتون موند که حالا باور بود هر کدوم از اینا براش دیگه خیلی دور از ذهنه،که دیگه با این حسا غریبه س،که اصلن هوس داشتن این حسا براش مرده...که خودشم الان دیگه اعتراضی نداره انگار...طفلک خو گرفته به این نداشتن ها.....