اين طور نبود كه بتواني كتاب هاي شريعتي را بخري،كتاب هاي شريعتي را يارو دست نويس مي كرد و مي برد يك جايي قايم مي كرد تو مي رفتي يواشكي برمي داشتي، اين طوري بود.تشكيلاتي بود اين داستان ها مثل الان نبود،الان هم داريم دوباره اين مسئله را پيدا مي كنيم.يعني همين الان هم نسبت به سال هاي اول انقلاب هم داريم اين مسئله را پيدا مي كنيم. يعني الان يك نسلي داريم كه مثلن من مي روم دانشگاه هنر درس مي دهم خوب؟ در ان كوچه اي كه دانشگاه هنر هست.من انجا ده تا عكس گرفتم، همان جا است كه سر چهارراه كالج است ديگر، يك عالمه عكس جنازه و جسد و خون دارم.من هر دفعه از انجا رد مي شوم خوب تجربه ام بوده،زندگي ام بوده، يادت مي ايد؟ اينجا يارو مرده بود،برديش كشانديش انجا،يادت مي ايد؟ سر يارو باتوم برقي خورده بود داشت بالا مي اورد. بعد مي روم دانشگاه هيچ كدام از بچه ها نمي دانند،راجع به اين چيزها نمي دانند،اين خياباني كه دارند مي روند ان جا يك نفر ادم كشته شده بودها، مي ايم عكسش را بهشان نشان مي دهم.بچه ها! اين درست دم در دانشگاه هنر است كه يارو افتاد مرد.بنابراين هردفعه كه از اين در مي ايي داخل بدان يك نفر اينجا مرده بود،تير خورده بود.اين جدايي و شكاف نسل در ايران هميشه بوده براي من...


                                           كاوه گلستان - عكس ها و يك گفت و گو


* از كيسه ي جانانم