از كتاب خوندنهام...
ديگر نمي گذاشتم ان جا از شهادت حرف بزند.يعني فكر مي كردم وقتي من توانسته ام اين قدر از نزديك بشناسمش و بدانم كي هست و به چه درجه ايي رسيده،ديگر حق ندارد مرا تنها بگذارد برود.بعد هم خودش هم فهميده بود كه حق ندارد اين حرف ها را بزند.جراتش را هم نداشت. پيش خودم فكر مي كردم ان همه دعا و نمازي كه من خوانده ام و ان همه قسمي كه به تمام مقدسات داده ام نمي گذارند ابراهيم از دستم برود.منتها اين را نفهميده بودم يا نمي خواستم بفهمم ك ممكن ست دعاي او سبقت بگيرد از دعاي من و او برنده شود.مي دانم كه توي حرف هام تناقض مي بينيد.كه چرا اول گفتم مي دانستم مي رود و حالا مي گويم مي دانستم نمي رود.جواب خيلي ساده و راحت است .نمي خواستم برود.چون من در اوج تمام ان سختي ها و محروميت ها و ترس ها و حتي نااميدي ها خودم را خوشبخت ترين زن دنيا مي دانستم.اين زن در كنار اين مرد، وقتي مردش دارد حرف هاي اخر را بش مي زند،بايد بگويد "تو شهيد نمي شوي"
بايد بگويد" چون تو پدر مني،مادر مني،همه كس مني."
بايد بگويد" خدا چطور دلش مي ايد تو را از من بگيرد؟"
به مجنون گفتم زنده بمان - كتاب سوم،همت -
*از كيسه ي جانانم...
**همين طور دارم مي خونمشو اشك مي ريزم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 21:7 توسط پرستو
|