هرگز بدين پايه عاشق نبوده ام...
*گفتم حوصله ي طرح زدنو ندارم،گفته كارامو بكشم برام جايزه مي خره...بعد از كلاس اومده دنبالم، بردتم جورابان...يه جوراب سبز نشونم داده گفته اين جورابش خيلي خوبه...دوس داري اينو برات بخرم يا بريم اون مغازه هه بالاي پل رومي چيزه ديگه انتخاب كني؟...اون لحظه دلم غنج زده كه اين پايلت ِ من،مثه خودم انقد ديونه هس كه معني جوراب دوست داشتن و جوراب خريدن واسه كسي رو بفهمه...يه جوراب سبز برداشته،گفته يكي برا خودم برميدارم تو هم هرچي ميخاي بردار.از جورابي ك برا خودش برداشته،برمي دارم،گفتم منم از همين ميخام...لبخند زده گفته منم دوس داشتم از اين جورابه دوتايي داشته باشيم...
** ميگه ٢٩ تير ٩٢،ساعت ٦:١٥...بهتر از اين مي تونست باشه؟ بيشتر از اين مي تونستم لذت ببرم؟....
*** براش پاستيل خريدم،ميگه با محمد كه قدم مي زنيم هوس پاستيل مي كنيم.مي گم اما محمد كسي رو نداره كه براش پاستيل بخره...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 22:0 توسط پرستو
|