هومممممم.... دقیقن همون لحظه هایی که امروز تو پارک ملت بات بودم رو می خوام جدا کنم. همون جاهایی که دستمو گرفته بودی و با خنده های بلند از لابه لای فواره های آبی که تو چمنا واسه ابیاری بودن رد می شدیم و خیس خالی شده بودیم... همون لحظه هایی که کفشامونو در اورده بودیم گرفته بودیم دستمونو پابرهنه داشتیم رو چمنا قدم می زدیم...همون لحظه هایی که دراز کشیدم کنار هم، روی برگایه نارنجی ای که نمی دونستم این فصل سال از کجا پیداشون شده بود و افتابی که از لابه لای شاخه ها می رسید به چشمامونو من سفت دستتو گرفته بودم تو دستم... همون لحظه هایی که تو تکیه داده بودی به درخت و من غلفتی (غلفطی) تو بغلت جا شده بودم و باهم سیگار می کشیدم و اهنگ ای ساربان ِ نامجو رو گوش می دادیم...همون لحظه هایی که لبام از لبات جدا نمی شد ...اون لحظه احساس می کردم یه لحظه ای از یک جایی هستم که هیچ وقت دوس ندارم ترکش کنم، که هیچ واژه ای برای اون حس و اون بو و اون رنگ و اون نور و اون وزش نسیم و اون عطش و ...پیدا نمی شه، پیدا نمی کنم برای توصیف لذتناکیه اون لحظه ها...حتی همون لحظه ای که پلیس گشت پارک اومد و همه ی حس های تو بهشت بودن رو ازمون گرفت...که حتی اون لحظه هم من نه استرس داشتم نه گریه م بود نه ای***رانی بودنم و تو این جهنم بودنم رو نفرین می کردم...همون لحظه هایی که پول رشوه نداشتیم و من تا کجاها دویده بودم دنبال بانک تجارت کوفتی تا ازش پول بگیرم. تا برسم به پایلت که جلو پاسگاه منتظره. که به جرم تکیه دادن من به نامحرم، دراز کشیدن پایلت روی چمن و روزه خواری باید تنبیه می شدیم...حتی همون لحظه ای که خنده م گرفته بود که پایلت داشت برای اون پل***یس بیشعور توضیح می داد که خانوم پر***یدن نمی تونن روزه بگیرن. والا تا حالا همه ی روزه هاشو گرفته... حتی همون لحظه هایی که دو ساعت تموم داشتیم کل پارک رو دنبال اون احمقی می گشتیم که کارت شناسایی پایلت دستش بود و ما می خواستیم بش رشوه بدیم...اون لحظه ای که بعد از کلی بدبختی و تعهد دادن پایلت و کل زیرورو کردن پارک به اون عظمت که نان استاپ دو ساعت راه رفته بودیم توش و لحظه ای که کارت ملی پایلت تو دستمون بود و از استرس و سردرد و عصبانیت و تشویش رفتیم نشستیم روی پله ی یه سوپر مارکتی و باهم کوکا خوردیم رو جدا کنم...اون لحظه ای که بعد از همه ی این فشارا پایلت بغلم کرد، که در گوشش گفتم فک می کردم دیگه بغلم نکنی، بس که عصبانی ای ، بس که خسته ای...گفته دیونه و چلوندتم تو بغلش...همون لحظه ای که تو مترو دو تایی باهم شازده کوچولو خوندیم، همون پارت ه روباه و شازده کوچولو...همون لحظه ای که ته همه ی روز ِ پر از دغدغه دیدم صدای پایلت از گریه داره می لرزه و دیگه نمی تونه بخونه...همون جایی که می گه :
روباه گفت: بهتر بود به وقت دیروز می امدی. تو اگر مثلن هرروز ساعت چهار بعد ازظهر بیایی من از ساعت سه ببعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سرساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و ان وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد.ولی اگر در وقت نامعلومی بیاییدل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید...
بعد من حیرون به اشک های این ادم بزرگ ته این روز شلوغ خیره مونده بودم.که می گه همیشه اینجاش گریه م می گیره. تو بخون... ته نوشته هه رو زمزمه کردم : تو مسئول گل خود هستی...می گم پایلت بگو.می گه چی رو. می گم تکرار کن که : تو مسئول گل خود هستی. تو گوشم زمزمه می کنه: من مسئول گل خود هستم...
همون لحظه هایی که که باهم اهنگ hero انریکه رو گوش می کنیم و بم می گه " ووج یو دنس، ایف ای اسک یو تو دنس؟"... و لحظه ای که ازم جدا می شه و براش مسج می زنم : دوستت دارم...
دلم می خواد همه ی این لحظه ها رو از امروز جدا کنم و نگهشون دارم....