اون لحظه مي خواستم هم پايلت رو بغل كنم هم خدا رو...
ديروز تو همون مغازه مي خواستم محكم بغلش كنم، ديروز يه لبخند بزرگ ِ اشك-داري اومده بود رو لبام...بعد همين جوري فقط داشتم مات نگاش مي كردم كه قاب گوشيه رنگي رنگي دستش بود و بم مي گفت دوست داري همينو برا تولدت بگيرم يا بعدن يه چيزي بگيرم سورپرايزت كنم؟... همون لحظه ها داشتم فك مي كردم مگه ممكنه بيشتر از اين هم ادم سورپرايز شه واقعن!؟؟....
* ميام اينجا از دريم ها و خواسته هام مي نويسم،بايد بيام بگمم كه يكي هس حرفامو به قشنگترين شكل مي شنوه و تو زندگانيم كام ترو مي شن ...بايد بيام بگم كه تو شُك ترين لحظه هاي زندگانيمم....
***اين پستو يادتونه ؟! :
مي بايس يه دوس پسري مي بود ك برام يه قاب ِ گوشي از اون رنگ رنگيا با يه جار اوْ نوتِلا چاكلت ميخريد ...با كاغذ بنفش هم ميپيچيدشون برام...لابد
هيچي ديگه،پايلت همين ديروز بهش رنگ رئال داد :)
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 13:39 توسط پرستو
|