حالا می خوای منطقی فکر کنی و حرف بزنی و تصمیم بگیری......پس منطقی باش
می دونم که یکسری مشکلات داری..مشکلت خانوده ات هستن....بابا و مامان...یعنی طرز فکر مامان و بابا...باید قبول کنیم که ادما با یکسری جبر هایی که تو پیرامونشون هست بدنیا می یان.......همین امروز صبح انقدر عصبانی و دیونه بودم که می خواستم همه ی ایده ال هامو بکشم......می دونم مشکل من با فرهنگ بابا و مامان هستش تا حالا با روشی که داشتم نتونستم که خواسته هامو بدست بیارم .......از اینکه ازشون رنجیدم و بعضی وقتا ازشون متنفر می شمو انکار نمی کنم اما من یه فرقی با اونا دارم...اونم اینه که اگه اونا نمی تونن منو درک کنن حداقل من ادعا می کنم که سطح باور و درک من با اونا فرق می کنه.....پس این بار من تغییر می کنم....یعنی باید یاد بگیرم که تغییر کنم ......همه ی زندگی مامان منم اینم نمی شه انکار کرد که اگه گریه های من تو روزایه زمستونی 5،6سال پیش نبود الان باید با بابایی تنها زندگی می کردم...یعنی مامان انقدر دوستم داشته و داره که فقط به خاطر گریه های من از بابایی طلاق نگرفت .....من نباید محبتاشون و فراموش کنم ...نباید فراموش کنم که وقتی 6سالم بود با همه ی بی پولیمون منو تو کلاس تئاتر و زبان و نقاشی و قران گذاشتن.... نباید یادم بره که کلاسایی که ثبت نام کردن تو فرهنگسرا بهمن بود و خونه ی ما تو عبدل اباد و زمانی مامان منو کلاس می برد که داشتیم خونه می ساختیم و مامان مثل یه کارگر کار می کردوخسته و کوفته منو کلاس می برد ....نباید فراموش کنم که با همه ی بی پولی از همون اول مامان منو نمایشگاه کتاب می برد تا من از همون اول کتاب خوان بار بیام....نباید یادم بره که از کلاس اول مامان هم با من درس خوند انگاری با هم می رفتیم مدرسه...کلمه به کلمه....نباید چهره ی نگرانشو فراموش کنم وقتایی که از امتحان بر می گشتم .نگران..نگران بودکه من چه طوری امتحانمو دادم....نباید یادم بره واسه هر عروسی دوس داشت من لباس نو بپوشم و چون وضعمون خوب نبود خودش برام پارچه می خرید و لباس می دوخت حتی شده شب تا صبح بیدار بمونه تا من بتونم روز عروسی لباس خوشکل بپوشم.....نباید یادم بره شبی که با بابا دعوام شده بود ووحشتناک گریه کرده بودم انقدر زیاد که چشمام باز نمی شد چقدر مامان غصه خورد و جامو برداشت برد پیش خودش پهن کرد وبغلم کرد تا احساس ارامش کنم.......یادم نباید بره اون روزایی که حمله ی عصبی بهم دست می داد قیافه ی مامان چه شکلی می شد.....انگار دارن منو دفن می کنن..چقدر گریه می کرد تو اون لحظه ها.....
من اینارو فراموش نمی کنم و چیزایی که خودمم می خوام رو هم فراموش نمی کنم...این چن وقته عصبی شده بودم...یادم رفته بود که بچه ی اونا هستم یادم رفته بود که دارن واسه سعادت من تلاش می کنن با این تفاوت که اعتقادات و ایده هامون فرق می کنه و فرق داشتن به معنای خوب بودن عقیده ی من و بد بودن عقیده ی اونا نیست.....دیگه وقتی باهاشون به مشکل بر خوردم این جملات را نخواهم گفت:
که چرا اجازه نمی دی با دوستام برم پارک و سینما و گردش
چرا نمی ذاری من صورتمو اصلاح و ارایش کنم
چرا نمی ذاری برم کلاس تئاتر
چرا باید چادر سر کنم
چرا نمی ذاری برم خونه ی دوستام
چراوقتی دیر می یام بهم گیر می دی
چرا.....چرا...چرا
دیگه این جملات رو بکار نخواهم برد.....چون هم اونا رو عصبی می کنه هم خودمو....چون این جملات لایق شخصیت من نیستن....نمی دونم به چه روشی باید باهاشون حرف زد اما از این به بعد گریه و فریاد ممنوع....نباید یادم بره من پرستو هستم.....من پرستو هستم....
باید یاد بگیرم ....یاد بگیرم متناسب با طرز تفکر اونا پیش برم و خواسته هامو طلب کنم.......