*" هيس!...دخترها فرياد نمي زنند " بنظره من فيلم نبود،مستند بود... يك جاهايي وسط فيلم از خودم مي پرسيدم اينهمه گريه م براي چيه؟...يك جاهايي دستمو از دست پايلت كشيده بودم بيرون، جمع شده بودم تو خودم.يه جاهايي از پايلت هم منزجر شده بودم حتي... اما پايلت بلد بوده نوازشم كنه،كه دستمو بگيره تا به جاي فشار دادن ناخونام تو كف دستم،دسته اونو محكمتر فشار بدم... سردرد شدم حتي بس كه اشك ريختم امروز... اصن يكي از دليلايه بچه نخاستنم همين فيلمه س،همين حسه بي اعتماديه جن*سي،كه اگه دختر بود بچه م چطو مي تونم ازش محافظت كنم؟... همين بيماري جن**سي مردايه سرزمينم... اصن يكي از دليلايي كه خودمم نمي تونم با اقاهه يي بمونم همين نتونستنه اعتماد كردنه س...كه هر روز سوالم اينه:منو واسه خودم ميخاد يا واسه تنم؟...كه صد بارم از پايلت بپرسم،صد بارم مزه كنم طعم نوازشي كه خودش بش مي گه اينا از حسه خوبه،من اما اعتماد ندارم...براي همين بود كه انقد اين فيلم رو مي فهميدم...


** سمي برام لواشك الو درست كرده اورده، بعد من ميشه عاشقش نباشم؟؟؟


*** امرو يهو ياده پياده رويايه طولانيه ونك تا انقلابه با مينا افتادم، دلم اون پياده روي ها رو نخاس،دلم اون سيگار و كوكا هايي كه دم سوپري مي شستيم  و به بدن مي زديم رو خاست...ادم چه چيزايي دلش ميخاد بعضي وقتا...