*روز تولد،روز خاصي نيست براي من... حسه متفاوتي ندارم،منتظر اتفاق فوق العاده اي هم نيستم...روز تولد براي من يك "بهونه"س....يه بهونه،يه فرصت واسه ادمايه اطرافت كه سعي كنن تو رو اون روز خوشحال كنن،سورپرايزت كنن،سعي كنن كنارت باشن...روز تولدِ تو بايد واسه خودت نه، واسه ادمايه اطرافت روزِ خاصي باشي....هي تو از صبح كه بيدار مي شي زمزمه نكني كه " من امروز به دنيا اومدم،من امروز فيلان"...بايد ادمايي روي اين زمين داشته باشي،كه صبح روز تولد تو كه بيدار شدن هي زمزمه كنن" امروز روز ِ تولده "تو"ئه...امروز "تو" جون گرفتي...


**  امروز سمي تنها كسي بود كه حواسش بود از صبح پيشم باشه، كه افطاره امروزمو به ياده ٥ سال پيش تو اتوبوس با شيرموز خنك باز كرديم...كه از صب اومده بود برا پروژه م كمكم كرده بود...كه كنارم وايساده بود و ارايش مي كرديم،حاضر شده بوديمو رفته بوديم تحويل پروژه ي من... امروز تنها كسي كه همراهم بود،حواسش به من بود سمي بود


*** شنبه شه زودتر لدفن، چمدون ببنديمو بريم ديار خاله...كه فك مي كنم اون ارامش و اون لذته و خوشيه پيش خاله اينا هس...


**** يه جا هس انكار مي كني و من الان انقدر بزرگ شدم كه بگم روح من،ذهن من،باوره من و رفتار من بيماره... و حتي انكار و زمان هم هيچ چيزي رو درس نخواهد كرد...من به معالجه نياز دارم.اين ادم ابسِسيو-ي  كه شدم، اين ادمي كه به تك تك كلمات ادم رابطه ش،پارتنرش گير مي ده با گذشت زمان حالش خوب نميشه