صب ها، ظهر بيدار ميشوم، موهايم را از بالا ميبندم، دو تا نون تست را ميگذارم توي تستر، كابينت ها را مي گردم تا يكي بروفن پيدا كنم ، هيچ چيزي زهرماري تر از اين نيس كه از خواب صبح كه بيدار ميشوي با سردرد بيدار شوي، تمام اتاق هاي ويلا را سرك مي كشم، توي باغ بچه ها را صدا ميكنم، هيچ كس نيست...ظهر ها با خانه ي خالي مواجه ميشوم. توي دستشويي فكر ميكنم كه چرا نمي شود سرپا كارم را كنم... روي نون تست هايم با حوصله ي تمام نوتلا مي مالم، يك دانه موز از توي يخچال برميدارم و فلاسكم را از اب سيب پر ميكنم. مايو و حوله م را از روي بند برميدارم، اهنگ ستار را ميگذارم روي پلي. " يه روزي تو سايه هاي غم منو تنها گذاشتي"... همين طور كه لباسامو ميكنمو مايوم رو تن ميكنم، از داغي خورشيد كه به كمرم مي خورد خوش خوشانم مي شود، دمر دراز مي كشم بغل استخر، روي سنگايه داغ... فكر مي كنم اون روز كه به پايلت گفتم " دوست ندارم ديه باهم حرف بزنيم، نمي خوام غصه بخورم، مي خوام از مسافرتم لذت ببرم" ريلي اي مين ايت، اما وقتي مي بينم ٦:٤٣ صبح برام مسج داده كه : دلم واست تنگ مي شه گاهي واقعن... و اين يعني امروز پرواز دارد كه اين وقت صبح بيدار است، و انقدر عصبانيم كه حتي غصه م نميگيرد كه امروز برايش بوسه ي قبل از پرواز حواله نكرده م...كات كردن با پايلت نه، عصباني بودن از خودم نمي گذارد لذت ببرم، ميشينم لب استخر، پاهامو فرو ميكنم تو اب...فك مي كنم شايد هر دفعه كه سرم رو مي برم تو اب گريه م مي گيره، فقط به روي خودم نميارم... اما ميدونم تموم اين روزا ظهر از خواب بيدار شدم، تا وقتي افتاب بوده تو استخر بودم. تا شب رو كاناپه مچاله بودم، تا ٣-٤ صبح هم توي باغ تنها نشستمو اهنگ گوش كردم...و همه ي اين روزها دردمندانه منتظر اين بودم كه اشكم بريزه، كه حالم بهتر شه شايد...گريه م نگرفته اما...از اين همه عصباني بودن از خودم خسته م، نفس مي گيرم و مي لغزم زير اب